داستان

داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۸ ام

یك ماجرای دیگر بعد از رفتن عاطفه خانم، باز هم بیشتر منزل همیشه شلوغ آقاجان را خالی تر میكند. یك روز جمعه، قاسم آقا با سرتراشیده از حمام بر میگردد و با كمك مامان شروع به بستن چمدانهایش می كند. مهدی تا به حال قاسم آقا...

داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۷ ام

روز بعد در خانه به صدا در میآید. اما درزدن، درزدنی معمولی نیست. اصلا قطع نمی شود. ـ مهدی كه توی حیاط مشغول توپ بازی است، به سمت دالان خروجی خانه می دود و چارپله یكی بالا می پرد. ـ آمدم! آمدم! كشیدن كلون در چوبی سنگین...

دخترانی ظریف که استواری کوه را تداعی کردند

روزهای پایانی سال ۶۶ بود، من در سلولهای موسوم به آموزشگاه در زندان اوین بودم. چند شبی بود که نزدیک ساعت ۹ شب را از پشت در سلول صدایی می آمد؛ صدائی شبیه کشیدن کفش روی زمین ولی نه مثل پا کشیدن معمولی  گوئی...

داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۶ ام

ـ مهدی آقا! مهدی آقا! … خانم این مهدی آقا را بفرستید این اتاق به ما كمك كند! صدای آقاجان است كه از اتاق خودش به اتاق نشیمن عمومی می آید ترس در دل مهدی می افتد. اگر بپرسند امروز با هادی كجا رفته بودی چه...

داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۵ ام

از صبح، مدرسه حالت دیگری دارد. معلمها از دفتر به كلاس نمی آیند. بچه ها در كلاسها شلوغ میكنند. بعد از مدتی آقای صانعی در كلاس چهارم را باز میكند: ـ مبصر كلاس با چند نفر بیایید پرچم بگیرید! بعد از مدتی مبصر و دو سه...

داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۴ ام

شب صحنة جالبی برای مهدی دارد. حیدر چوپان. به محض ورود حیدر بلند می شود و مهدی را می بوسد. ـ آقا! غلط نكنم این همان بچه است كه آن روز برایم چای می آورد؟ دست زمخت حیدر به سر مهدی كشیده می شود. ـ بله!… ایشان آقای...

داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۳ ام

در بازگشت به مشهد زندگی در شهر و خانة جدید وضع تازه ای دارد. چند روز بعد آقاجان مهدی را با خود به كُنده فروشی خیابان سناباد می برد. یك كاروانسراچه با اتاقكهای بسیاری دورتادور، پر از هیزم و تنة بریدة درخت، و زغال، و...

داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۲ ام

ـ توي حياطه! با هادي دارن توپ بازي ميكنن! عاطفه خانم براي ديدن بچه ها به حياط مي شتابد. دلش تنگ شده. مينو خانم در حالي كه دمپاييهايش را روي موزائيكهاي آشپزخانه مي كشد ميگويد: ـ عاطفه خانوم! صبر كن الان برات شربت بيارم مهدي كه به...

داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۱ ام

ـ بله!… آن هم وقتی بزرگ شد …!… الان شرور است! مثل خود شما! مامان میگوید: آی راست گفتی آقا! اگه همین شری كار دستش نداد! نزدیك بود بره توی رود خودشه غرق كنه! صدبار گفتم بگیر بخواب! نگاه كن! بلوزشم درآورده! ای خدا!… آقا ترمز كنین!...

داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۰ ام

بچه ها می خندند. خانم معلم فكر میكند كه مهدی او را دست انداخته! ـ اگه پارسال چهارم بودی، حالا باید پنجم باشی! ـ نه خانم! تقصیر هادی مان شد. ـ هادی تان چكار كرد؟ ـ ما را برد تیله بازی توی كوچه ها، من هم از حساب...

آخرین پست ها