داستان

داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۲ ام

ـ توي حياطه! با هادي دارن توپ بازي ميكنن! عاطفه خانم براي ديدن بچه ها به حياط مي شتابد. دلش تنگ شده. مينو خانم در حالي كه دمپاييهايش را روي موزائيكهاي آشپزخانه مي كشد ميگويد: ـ عاطفه خانوم! صبر كن الان برات شربت بيارم مهدي كه به...

داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۱ ام

ـ بله!… آن هم وقتی بزرگ شد …!… الان شرور است! مثل خود شما! مامان میگوید: آی راست گفتی آقا! اگه همین شری كار دستش نداد! نزدیك بود بره توی رود خودشه غرق كنه! صدبار گفتم بگیر بخواب! نگاه كن! بلوزشم درآورده! ای خدا!… آقا ترمز كنین!...

داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۰ ام

بچه ها می خندند. خانم معلم فكر میكند كه مهدی او را دست انداخته! ـ اگه پارسال چهارم بودی، حالا باید پنجم باشی! ـ نه خانم! تقصیر هادی مان شد. ـ هادی تان چكار كرد؟ ـ ما را برد تیله بازی توی كوچه ها، من هم از حساب...

مردک مغرور تو حریف را نشناخته ای!

همه ما کم و بیش با حماسه بابک خرمدین این بزرگ مرد تاریخ ملی ایران آشنا هستیم. " جاویدان " استاد بابک و رهبر خرمدینان ( کسانی که تا حدی پیرو آیین مزدکیان بودند).بود همسری داشت به نام بانو که در لحظات واپسین زندگیش به...

داستان حبیب الله خان- قسمت ۲۹ ام

پوست صورت بچه ها، از آفتاب سوخته. موها سیخ ایستاده و شانه نخورده. و شلوارها خاك آلود است. مهدی نمی داند چطوری سلام كند. بنابراین به چادر مامان آویزان می شود. و از پشت آن به جماعت روستایی نگاه می كند. اولین چیزیكه چشم...

داستان حبیب الله خان- قسمت ۲۸

مهدی بخاطر رنگ سفید و نوار مشكی وسط شانه بند از آن خوشش می آید. قاسم آقا از همان اول گفته كه از این پارچه كت وشلوار نمی خواهد و خودش پارچه را به خیاطی مورد علاقة خودش خواهد داد. مامان مقید است كه از...

داستان حبیب الله خان-قسمت۲۷

سال ۱۳۴۱ شمسی، اول شب است و هوا تاریك. همه مشغول كارند. چمدانهای طناب پیچی شده در گونی، تختهای بزرگ با چوبهای سنگین، چادرشبهای بزرگ كه لحافها را در خود دارند، قالیهای طناب پیچی شده بر دوش چند مرد حمال، از كامیونهای بزرگ پیاده می...

داستان حبیب الله خان-قسمت ۲۶

روز بعد آقاجان وقتی بچه های بزرگتر را به مدرسه شان رساند، نزدیك مدرسة مهدی توقف میكند و مهدی را از ماشین پیاده میكند و دست او را گرفته با او به مدرسه می آید. تسبیج بلند مشكی آقاجان، لابلای انگشتانش با دست مهدی تماس...

آیا من خوشبختم؟

داستان کوتاه جلو ويترين مغازه پسركي نشسته يك ترازو و يك كتاب كهنة درسي دوم دبستان و دفتر مشق كهنه و پاك كن و مداد جلوش. اولين بار نیست كه ميبینمش, همانجا بين دو مغازه. يك چشمش به مشقش است و يك چشمش به عابران, جلو...

داستان حبیب الله خان- قسمت۲۵

سر سفره آقاجان محسن را تشویق میكند: ـ آفرین آقای شاه محسن خان! ببینید! چایی اش یك قطره توی نعلبكی نریخته. كمی بگذارید بیشتر دم بكشد. یك حوله روی قوری چینی بگذار محسن خان! هادی میگوید : شاه سماور شدن كه كاری ندارد. من میتوانم از محسن...

آخرین پست ها