داستان

داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۵ ام

از صبح، مدرسه حالت دیگری دارد. معلمها از دفتر به كلاس نمی آیند. بچه ها در كلاسها شلوغ میكنند. بعد از مدتی آقای صانعی در كلاس چهارم را باز میكند: ـ مبصر كلاس با چند نفر بیایید پرچم بگیرید! بعد از مدتی مبصر و دو سه...

داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۴ ام

شب صحنة جالبی برای مهدی دارد. حیدر چوپان. به محض ورود حیدر بلند می شود و مهدی را می بوسد. ـ آقا! غلط نكنم این همان بچه است كه آن روز برایم چای می آورد؟ دست زمخت حیدر به سر مهدی كشیده می شود. ـ بله!… ایشان آقای...

داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۳ ام

در بازگشت به مشهد زندگی در شهر و خانة جدید وضع تازه ای دارد. چند روز بعد آقاجان مهدی را با خود به كُنده فروشی خیابان سناباد می برد. یك كاروانسراچه با اتاقكهای بسیاری دورتادور، پر از هیزم و تنة بریدة درخت، و زغال، و...

داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۲ ام

ـ توي حياطه! با هادي دارن توپ بازي ميكنن! عاطفه خانم براي ديدن بچه ها به حياط مي شتابد. دلش تنگ شده. مينو خانم در حالي كه دمپاييهايش را روي موزائيكهاي آشپزخانه مي كشد ميگويد: ـ عاطفه خانوم! صبر كن الان برات شربت بيارم مهدي كه به...

داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۱ ام

ـ بله!… آن هم وقتی بزرگ شد …!… الان شرور است! مثل خود شما! مامان میگوید: آی راست گفتی آقا! اگه همین شری كار دستش نداد! نزدیك بود بره توی رود خودشه غرق كنه! صدبار گفتم بگیر بخواب! نگاه كن! بلوزشم درآورده! ای خدا!… آقا ترمز كنین!...

داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۰ ام

بچه ها می خندند. خانم معلم فكر میكند كه مهدی او را دست انداخته! ـ اگه پارسال چهارم بودی، حالا باید پنجم باشی! ـ نه خانم! تقصیر هادی مان شد. ـ هادی تان چكار كرد؟ ـ ما را برد تیله بازی توی كوچه ها، من هم از حساب...

مردک مغرور تو حریف را نشناخته ای!

همه ما کم و بیش با حماسه بابک خرمدین این بزرگ مرد تاریخ ملی ایران آشنا هستیم. " جاویدان " استاد بابک و رهبر خرمدینان ( کسانی که تا حدی پیرو آیین مزدکیان بودند).بود همسری داشت به نام بانو که در لحظات واپسین زندگیش به...

داستان حبیب الله خان- قسمت ۲۹ ام

پوست صورت بچه ها، از آفتاب سوخته. موها سیخ ایستاده و شانه نخورده. و شلوارها خاك آلود است. مهدی نمی داند چطوری سلام كند. بنابراین به چادر مامان آویزان می شود. و از پشت آن به جماعت روستایی نگاه می كند. اولین چیزیكه چشم...

داستان حبیب الله خان- قسمت ۲۸

مهدی بخاطر رنگ سفید و نوار مشكی وسط شانه بند از آن خوشش می آید. قاسم آقا از همان اول گفته كه از این پارچه كت وشلوار نمی خواهد و خودش پارچه را به خیاطی مورد علاقة خودش خواهد داد. مامان مقید است كه از...

داستان حبیب الله خان-قسمت۲۷

سال ۱۳۴۱ شمسی، اول شب است و هوا تاریك. همه مشغول كارند. چمدانهای طناب پیچی شده در گونی، تختهای بزرگ با چوبهای سنگین، چادرشبهای بزرگ كه لحافها را در خود دارند، قالیهای طناب پیچی شده بر دوش چند مرد حمال، از كامیونهای بزرگ پیاده می...

آخرین پست ها