داستان حبيب الله خان( مهدي ) -قسمت42 ام

0
42

اواسط تابستان دوباره چهرة خوشحال و شیرین وچاقالوی خاله جان شوكت آغا برای مهدی و فریبا لحظات شادی به همراه دارد. اما این شادیها آمیخته است با غم بیماری خاله جان عصمت آغا. خاله جان شوكت آغا و شوهرش حسن آقای نویدی هم كه نگران حال و نتیجة درمان نصرت آغا بوده اند طاقت نیاورده و تصمیم گرفته اند به مشهد بیایند. اتاقهای خانه جای سوزن انداختن ندارد.

فریبا به مهدی میگوید:

ـ بچه ها رو اگه بشمری سیزده تا میشیم.

ـ خوبه! خونه اینجوری خوبه. تازه اگه خاله جان عصمت آغا هم با بچه هاشون بیان میشین هیفده تا!

خطر افتادن بچه ها توی حوض باعث شده كه آقاجان یك تور آهنی سفارش بدهد كه جوش بدهند و روی حوض بیندازند. حالابرای برداشتن آب از حوض باید پنجرة میله ای را بالا بزنی و آفتابه را توی حوض فرو كنی. اما ترس مامان از خفه شدن بچه ها توی آب از بین رفته.

اتاق ها شب برای خواب پر است. آقاجان حیاط را فرش می كند و رختخوابها را روی ایوان و توی حیاط می اندازند.

آقاجان هم تخت خوابش را روی حوض میگذارد.

ـ روی حوض آب خوابیدن هم صفایی دارد ها!! هیچ كس در عمرش روی حوض پرآب نخوابیده!

آقاجان اصلا از بیماری خاله جان، غصه ای ندارد. همیشه میگوید و می خندد. و تخته نرد بازی میكند. مهدی هم فكر میكند كه آقاجان اصلا از هیچ چیز غصه ای ندارد. اما یك جملة آقاجان چند روز بعد، وقتی كه راجع به حال خاله جان از آقاجان می پرسد، چیز دیگری را به او می فهماند.

ـ مهدی خان! ابدا و اصلا جلوی بچه های خاله جان، ازحال مادرشان نپرس!

ـ مگر چه بیماری دارند؟

ـ چكار داری؟ هیچ بیماریی ندارند!

ـ ولی مامان میگویند كیسة صفرایشان دارد میتركد

ـ مامان بیخود به تو چیزی گفته اند! گفتم كه از این چیزها نه بپرس، نه پیش كسی حرف بزن! مخصوصا جلوی بچه های خاله جانتان. ملتفت شدی چه گفتم؟ تو اصلا مراقب باش كه نگذاری آنها پیش مادرشان بروند و یا از كسی چیزی بپرسند!

مهدی بیشتر نگران می شود. اما از كاری كه آقاجان به او سپرده، احساس نزدیكی بیشتری به رقیه و غلام پیدا میكند. رقیه سه سال وغلام یكسال از مهدی كوچكترند.

بعد از آن روز، مهدی همیشه آنها را به بازی یك قل دو قل مشغول میكند، یا آنها را برای تماشای ردیف كتابفروشیهای خیابان پهلوی می برد. مهدی بعضی وقتها هنگام بازی یك قل دو قل، كه چشمش به خطوط چهرة رقیه میافتد دلش به درد می آید. یك بار كه در بازی مهدی و رقیه یك تیم شده اند و غلام و فریبا یك تیم. رقیه خیلی خوب میتواند سنگها را به دروازه نزدیك كند. وقتی آخرین سنگ را بالا می اندازد  بسرعت سه سنگ دیگر را از دروازه عبور می دهد آنها بازی را می برند. رقیه به چشمهای مهدی نگاه میكند و هورا میكشد و دو دستش را به صورتش میكشد و می خندد. مهدی ناگهان از غم این كه مادر رقیه بیمار است بغضش میگیرد. برای آن كه رقیه و غلام نبینند بلند می شود و بی دلیل به حیاط می دود.

غلام از این حالت مهدی تعجب میكند و به حیاط به دنبالش می آید. اما مهدی به كوچه می پرد و خودش را در تاریكیهای كوچه گم میكند. حالا دیگر بیشتر گریه اش گرفته. بنابراین توی تاریكی جلوی اشكهایش را رها میكند. و تمام صورتش پر اشك می شود.

نمی داند به كجا می رود اما دلش می خواهد گریه كند. انگار غم دیوانگی مادر جان، و غم بی مادری قمر هم به یادش آمده و به غم خاله جان اضافه شده. همانطور كه توی كوچه بی هدف پیش می رود و گریه میكند ناگهان صدای عاطفه خانم كه از كنارش رد شده بود او را به خود می آورد:

ـ مهدی! مهدی! كجا داری میری؟ … ها؟! چرا گریه میكنی!

ـ مهدی نمی خواهد بایستد. عاطفه خانم دوباره صدایش میكند.

مهدی بر میگردد. عاطفه خانم سرش را خم میكند و با چادرش اشكهای مهدی را پاك میكند. سر مهدی به شكم عاطفه خانم می خورد.

ـ مواظب باش! سرت رو به شكمم نزن!  چراگریه میكنی؟

ـ هیچی!… دلم برای رقیه سوخت. برای مامانش.

ـ بیماری خاله جان چیزی نیست. دكترا گفتن خوب میشه. حالا تو گریه كنی، بهتر میشه؟! بیا… بیا بریم.

دل مهدی خنك شده. اشكهایش را با چادر عاطفه خانم پاك میكند. و با او به راه می افتد. یاد شكم عاطفه خانم می افتد.

ـ شما آروم راه میرین!… شما بچه دارین؟

ـ ها!… هی توی شكمم لگد می زنه. میگن شاید پسره كه هی لگد می زنه.

ـ خب! چرا راه میرین! اینهمه را از خانه تون تا اینجا آمدین؟

ـ نه! منصورپور با ماشین فولكسش من رو تا سر كوچه رسوند خودش رفت دنبال كاراش.

ـ تو خونه استراحت میكردین بهتر نبود؟

ـ نه! تنهایی دلم میگیره. از صبح تا شب توی خونه موندن، خسته م میكنه.

مهدی مجبور است بخاطر عاطفه خانم و بچة توی شكمش، آرام آرام راه برود.

عاطفه خانم میگوید: نگفتی! چرا گریه میكردی؟ برای خاله جان یا برای رقیه؟

ـ آخه، آقاجان گفت مواظب باشم كه رقیه و غلام نفهمند كه خاله جان حالش خرابه.

ـ خب! وردارشون بیار خونة ما! اونجا با هم بازی كنین! خیلی هم مامانشون رو نمی بینن كه غصه بخورن!

چند روز است كه سرفه های خاله جان، خیلی بلند شده. از صبح دوبار تا بحال دكتر به بالینش آمده و مامان و آقاجان تا دم در حیاط با او صحبت می كنند. مهدی از رنگ و چهرة مامان، حال خاله جان را می خواند.

شب همه ناراحتند. اما آقاجان با صدای بلند به شوخی هایش ادامه می دهد.

ـ مهدی آقا! امروز سه بار حاج تقی آقا رو بردم! نیامدی ببینی كه كرام الكاتبین باهاش چكار كرد!

اما حاج تقی آقای نویدی، شوهر خاله جان، اینبار جوابی به رجزهای آقاجان نمی دهد.

آقاجان خودش را بالای حوض، روی تختش میكشد و میگوید:

ـ مهدی آقا! اینجا آدم خیال میكند بالای دریا خوابیده!

مهدی از لای درز پشتدری های پنجره های اتاق، به داخل نگاه میكند.

قامت خاله جان در زیر لحاف تكان میخورد و صداهای هق هق مامان از اتاق به گوش میخورد.

خاله جان شوكت خانم، به مهدی میگوید: برو مهدی آقا بچه ها رو بخوابون! تو كه بزرگ شدی باید مراقب اونها باشی.

مهدی به اتاق خواب بچه ها می آید. رقیه با فریبا دارند از درز در به اتاقی كه خاله جان درآن خوابیده نگاه میكنند.

ـ فریبا! كمك كن رختخوابها رو از صندوق خونه بیاریم بندازیم.

مهدی در حالی كه سعی میكند نگاهش به چشمهای غلام و رقیه نیفتد به دروغ میگوید:

ـ دكتر گفته، فردا خاله جان رو می برن عمل كنن. بعدش می خوایم بریم تهران، خونة دائیجان شیخ محمودرضا.

فریبا میگوید: اگه بریم اونجا همه ش می خندیم. دائی جان خیلی با مزه بودن.

مهدی میگوید: یادته یكبار كه مینوخانم داشت حمیدكوچولویشون رو توی قنداق می بست، دائیجان آمد باهاش بازی كنه چی شد؟

ـ نه!

ـ تو نبودی اونروز! من داشتم از خنده می مردم.

رقیه و غلام توجهشان به داستان مهدی جلب شده.

ـ هیچی حمید كوچولو توی قنداق لخت بود. مینو خانم بچه رو بلند كرد جلوی داییجان كه نشونش بده. دائیجان هم سرش رو آورد كه مثلا به بچه دهن كجی كنه یا لپش رو بگیره. یه دفه، بچة كوچیك جیغی كشید و جیش كرد به گردن دائیجان.

ـ رقیه بلند می خندد و می پرسد: بعد دائیجان چكار كردند؟

ـ دائیجان جیغ كشید و دوید توی حموم خونه شون.

مهدی از این كه توانسته حواس رقیه و غلام را از مادرشان برگرداند، خوشحال است.

لحظاتی بعد همة بچه ها كنار هم خوابیده اند. دخترها آنطرف و مهدی و غلام و مرتضی و هوشنگ اینطرف.

مهدی آرام سرش را از زیر لحاف بیرون میآورد كه مطمئن شود غلام خوابیده. باز به فكر مادر این بچه ها می افتد. لحظه ای سعی میكند خودش را جای غلام بگذارد اما بسرعت از این فكر می ترسد. نمی تواند چنین غمی را برای خودش تصور كند. چهرة معصوم غلام دلش را به رحم میآورد. آرام سرش را بلند میكند و گونة غلام را می بوسد. غلام چشمهایش را باز میكند. و به مهدی می خندد. مهدی دستش را روی گونة غلام میگذارد و او را مثل بچه اش درآغوش میكشد  و هر دو می خوابند.

صدای قل قل سماور میآید. اما هر از گاهی هق هقی و ضربه ای به آن اضافه می شود. مهدی چشمهایش را باز میكند. صبح زود است. قمر كنار سماور كه به حال جوش افتاده نشسته و كله اش را به میزك سماور میكوبد. با هر ضربه، سماور تكانی میخورد.

مهدی از جا می پرد و قمر را عقب میكشد.

ـ چكار میكنی قمر؟ الان سماور جوش روی سرت چپه میشه؟

ـ عیب نداره! خدا من رو بكشه!

ـ چی شده مگه؟

ـ خاله جان رفت؟ خاله جان از دنیا رفت!

مهدی تازه متوجه می شود كه در طول شب چه اتفاقی افتاده. ناگهان انگشتش را جلوی دماغش میگیرد

ـ هیس! قمر! آروم باش! این بچه ها بیدار نشن! نباید بفهمن!

قمر همانطوركه گریه میكند به دیوار تكیه می دهد

از روی ایوان خانه صدای آقاجان میآید:

ـ الرحمن، علم القرآن، علمه البیان، فبای آلاء ربكما تكذبان. مدهامّتان. فیها عینان جاریان. … صدای هق هق گریة مامان هم به این صدا اضافه می شود. آقاجان میگوید: انا لله و انا الیه راجعون

قمر چائی خشك را توی قوری می ریزد و جلوی شیرسماور میگذارد كه پر شود.

مامان وارد می شود. با صدایی كه بچه ها بیدار نشوند میگوید:

ـ مهدی جان! پاشو! امروز صبحانه نمی خواد بخورین! همة بچه ها رو وردار ببر خونة عاطفه. بلدی كه؟

ـ ها! بلدم!

ـ بهشون بگو امروز صبحانه دعوتیم خونة عاطفه خانم. اصلا نگذار به اتاقهای دیگه بیان. اصلا نمی خواد لباسی چیزی ورداری. همه رو من بعدا می فرستم.

ـ اگه پرسیدن چی بگم؟

ـ گفتم بهت كه؟ بگو مامان گفت خاله جان رو نصف شب بردن بیمارستان برای عمل.

كاروان بچه ها در صبح سرد مشهد در پیاده رو به سوی خانة عاطفه خانم روان است. سر كاروان مهدی است. بچه ها هیچ نمی پرسند. انگار میترسند خبر بدی بشنوند. ولی مهدی بدون این كه آنها سوالی بكنند میگوید:

ـ ممكنه عمل خاله جان دو ماه طول بكشه!

هنگام عبور بچه ها از عرض خیابان، مهدی یاد راضیه خانم می افتد كه میترسید بچه ها زیر ماشین بروند. بنابراین خودش را به رقیه رساند ودست رقیه را میگیرد. و خودش در طرفی قرار میگیرد كه ماشین ها میآیند. احساس میكند برادر بزرگتری است كه دست خواهرش را گرفته. از لمس دست فریبا هم غم خاله جان توی دلش می ریزد.

از این كه به چشمهای رقیه یا غلام نگاه كند، می ترسد. چون هر بار صحنه را به یاد میآورد گریه اش میگیرد. یادآوری آخرین صحنه برایش خیلی دردناك است:  وقتی كه قبل از حركت دادن بچه ها، یك سر به ایوان رفت و دید كه در وسطی اتاق نشیمن باز است و جنازة خاله جان را با یك ملافة بزرگ سفید پوشانده اند. خیلی از این صحنه ترسید و بسرعت برق بچه ها را از حیاط عبور داد.  از آن لحظه، حالتش مثل یك كیسة پر از اشك شده كه كافی بود یك نیشتر به آن بزنند تا پقی بزند زیر گریه و های های گریه كند.  دیگر نمیتواند برای بچه ها قصه های خنده دار دائیجان را تعریف كند.

هوای صبح های شهریور مشهد سرد است. و راه رفتن در صبح، آن هم صبح زود، برایش صفای خاصی دارد. بخصوص وقتی كه از جلوی نانواییها رد می شود. از داخل نانوایی صدای گرگر تنور و بوی نان داغ پخته بیرون می زند.

فكر میكند: ای كاش پول میگرفتم برای بچه ها نون داغ میخریدم.

غمهای مهدی و بغض تمام طول راه نیمساعته از خانة مامان تا خانة آقای منصورپور، فروكش میكند. با رسیدن به خانة عاطفه خانم، سفره انداخته می شود.

ـ فریبا! تو كمك كن سفره بیندازیم صبحانه آماده كنیم. چون عاطفه خانم نباید زیاد راه بروند.

فریبا هم كه اصلا دلش نمی خواهد بپرسد چه خبر شده، زود دست به كار می شود.

توی آشپزخانه مهدی به عاطفه خانم ماجرا را میگوید.

عاطفه خانم، رادیو را روشن میكند و برای بچه ها خامه و كره و مربای توت فرنگی می آورد.

صدای یك ترانة صبحگاهی رادیو و پیانو و مرد شادی كه هر روز سلام می داد و همیشه شادیبخش بود هم مهدی را میگریاند:

ـ سلام علیكم، سلام علیكم، سلام علیكم سلام علیكم سلام علیكم…

مهدی سر سفره نمی تواند جلو اشكهایش را بگیرد، بلند می شود و به بهانة آوردن شكر به آشپزخانه می رود. آنجا الكی گنجه ها را باز و بسته میكند و سرش را توی گنجه فرو می برد و هق هق میگرید.

عاطفه خانم خوب بچه ها را سرگرم كرده. حالا به آشپزخانه می آید.

ـ مهدی جان! تو مثلا باید كاری كنی اینها شاد باشن! خوب آدم می میره دیگه! گریه كه بكنی كه خاله جان زنده نمیشن! برو صورتت روبشوی بیا صبحانه بخور.

یاد گریه های مامان و قمر، و جنازة خاله جان، اصلا نمی گذارد اشكهای مهدی متوقف شود.

عاطفه خانم میگوید:

ـ بابا تو كه داری من را هم به گریه میندازی. باشه! می خوای برو توی تخت من بگیر بخواب. من خودم بچه ها رو بازی میدم. یكی دوساعت بخواب بعد بیا.

دوساعت بعد، مهدی با صدای بازی بچه ها توی حیاط بیدار میشود. رقیه و فریبا توی حیاط با توپ بازی میكنند. غلام به راهنمایی عاطفه خانم دارد سیب زمینی پوست میكند.

صبح حیاط خانة آقای منصور پور هم خیلی با صفاست. از در كه وارد می شوی بر عكس خانة آقاجان، چند پله باید بالا بیایی تا به یك راهرو برسی كه دو طرفش اتاقهای نشیمن و اتاق مهمانی است.  بعد از راهرو كه به حیاط پایین میروی چند پله می خورد. و به سطح حیاط می رسد كه باز هم برخلاف خانة آقاجان، موزاییك فرش است. اما جالب تر از همه، یك حوض آب كم عمق  باكف سیمانی آبی، و حاشیه های كاشی، و چند درخت قطور وپربرگ سیب است كه سیبهایش سبز سبز اما مثل سنگهای بزرگ و سنگین هستند.

توی باغچه هم تعدادزیادی از سیبها از درخت ریخته اند.

عاطفه خانم به هركس كاری داده است و خودش روی یك صندلی راحتی تابستانی، توی آفتاب نشسته. عین عادت آقاجان كه روی ایوان می نشست.. فرقش این است كه او دارد برای پریوش و هوشنگ داستان می خواند. اما آقاجان پرونده های دادگستری خودش را میخواند. عاطفه خانم به مرتضی یك شلنگ داده كه موزائیكهای حیاط را بشوید.

سفره هنوز توی اتاق نشیمن پهن است. مهدی یك چایی برای خودش می ریزد و با كره و مربا میخورد. با لقمة اول باز یاد قمر خانة خودشان میافتد. راستی حالا قمر دارد چكار میكند؟ نكند سماوری چیزی روی سرش چپه كند یا خودش را توی حوض بیندازد. برایش كمی عجیب است كه با این كه خانةآنها برای قمر چیزی بجز كار و زحمت ندارد اما قمر عین بچه های خود خانه، و شاید بیشتر برای خاله جان گریه میكرد. خود مهدی حاضر نبودآنطور سرش را به سماور پرآب جوش بزند

توی حیاط، مهدی از این كه می بیند رقیه میخندد و بازی میكند، خوشحال است.

بعد از دوساعت مهدی دوباره به سمت خانة خودشان روانه است. عاطفه خانم گفته باید برود و لباسهای ضروری بچه ها را از مامان بگیرداز یك طرف دلش می خواهد برود و ببیند كه مامان و قمر چه میكنند. از طرفی از صحنة مرگ خاله جان خیلی می ترسد. انگار مرگ مثل هیولایی بر آن خانه سایه انداخته. از به یادآوردن هیكل خاله جان و هق هق های مامان لرزه بر تنش میافتد. باخودش میگوید.

ـ میرم از دم در به مامان میگم لباسها رو بدن. توی كوچه می مونم.

از خیابان كه به كوچة خودشان می پیچد دوباره انگار همة آجرها و دیوارهای كوچه را هم غم مرگ فرا گرفته. باز دودل میشودكه برگردد. اما قدمهایش جلو میروند.

در منزل باز است. و او مجبور است كه از پله ها پایین برود. آرام آرام پله ها را طی میكند. ناگهان چیزی كه مهدی از آن می ترسید با تمام هول و هراسی كه دارد به سراغش میآید: تابوت و «لا اله الا الله… لا اله الا الله…»

آقاجان،آقای فقاهتی، آقای نویدی، و چند مرد دیگر كه انگار از تربت آمده اند، زیر تابوت را گرفته و دور حیاط می چرخانند. روی تابوت یك پارچة سفید بزرگ پهن است.

درهای اتاقهای وسط كه اتاق نشیمن است همه باز است.

مهدی سعی میكند به تابوت و این صحنه وسط نگاه نكند. خود را به سرعت به اتاق بخاری می رساند. آنجا قمر مشغول جاروست.

ـ قمر! قمرجان! چه خبر؟

این اولین بار است كه بطور ناخودآگاه كلمة جان برای قمر از دهانش خارج می شود.

قمر با چشمهایی كه از شدت گریه سرخ شده نگاهش میكند.

ـ مهدی آقا! آمدین؟… توی صندوق خانه، مامان دو تا بقچه از لباسهای بچه ها گذاشته اند. پنج تومن هم دادند كه شما وقتی آمدین، این بسته ها رو با تاكسی به خونة عاطفه خانم ببرین!

قمر كمك میكند و بقچه ها را از صندوق خانه بیرون میآورد. مهدی سرش را به شیشة در میگذارد و به حیاط نگاه میكند.

ناگهان هق هق مامان بلند می شود. مامان از روی ایوان به داخل حیاط و به سمت دالان ورودی منزل می رود. تازه مهدی پیكر بلند دائیجان بدرالدین را می بیند كه از پله ها پایین میآید. هق هق مامان با هق هق مردانة دائیجان درهم می آمیزد.

مامان دستهایش را به گردن دائیجان می اندازد و می گرید.

این صحنه ها برای مهدی قابل تحمل نیست.

مامان و دائیجان در وسط حیاط همچنان مشغول گریه اند كه مهدی بقچه ها را در بغل گرفته و گریه كنان از پله های دالان خانه بالا می رود.

اشتراک گذاری

کامنت بگذارید

Please enter your comment!
Please enter your name here