داستان حبیب الله خان – قسمت ۳۹ ام

0
80

مهرماه است، مدرسه ها باز شده. مهدی از مدرسه برمیگردد. كیفش را روی ایوان خانه میگذارد با توپ پلاستیكی مشغول بازی میشود. فریبا از روی ایوان او را صدا می زند:
ـ مهدی! آقاجان یك دختر بچه آورده ن!
ـ یعنی چی؟
ـ از شیشه توی اتاق را نگاه كن!
مهدی دستهایش را میگذارد روی شیشه و صورتش را به شیشه می چسباند. داخل اتاق، یك دختر بچه نشسته است.

دخترك قمر نام دارد! صورتش گرد و رنگ پوستش سوخته و تیره است. هر چشمش به یك طرف نگاه میكند. و هنگامی كه به روبرو نگاه میكند یكی از چشمانش نود درجه به سمت دیگر می نگرد.
آقاجان توضیح می دهد:
ـ باباجان! همین دختربچه را هم با هزار زحمت از روستای ساختمون آورده ام. هیچ كدام از اهل روستای خودمان دخترشان را ندادند.
مامان میگوید: بیچاره ها توی ده برای دخترهایشان هزارتا كار دارند. هم از چشمه و قنات آب میارن، هم طویله رو تمیز میكنن، هم نون میپزن.
ـ خانم! تازه یك كار جدید توی روستا پیدا شده كه از كار بچه ها پول هم در می آورند! اهل و عیال و بچه ها همه بلند می شوند زمستانها می روند تهران. نزدیك شاه عبدالعظیم، كوره های آجر پزی! هر بچه ای روزی چند هزار آجر میزند یا جابجا بكند، بهش پانزده قران می دهند! سراسر زمستان، پول این بچه می شود سیصد تومان. از هر بچه ای همینقدر در میآید؛ بزرگترها هم كه كار بیشتر میكنند و پول بیشتر، آخرش پولها را برمی دارند برمیگردند ده!
مامان میگوید: برای همین است كه لابد سالارعلی یك زن تازه گرفته! و هی بچه درست میكند!
آقاجان میگوید: سالار علی، خانم! بیچاره، حالا شده كارگر موتور چاه عمیق! از صبح تا شب ته چاه است. یك روز میل لنگ شكسته، یك روز شمعهای موتور سوخته. با یك بدبختی موتور را با طناب از چاه كشیدیم بالا كه بفرستیمش تربت تعمیر كنند.
مامان میگوید: پس معلوم نشد این اصلاحات ارضی برای دهاتیهای بدبخت چی داشت؟ موتورش را كه از حقوق ادارة شما تأمین میكنند.
ـ نه خانم! من یك سهمش را دادم. همة خوانین ده را مجبور كردیم سهمی بدهند. چون موتورش آلمانی بود. اما بحمدالله الان توی روستا یك تاپ تاپی از موتور به گوش می رسدكه همة دهاتیها دعا میكنند. زنها میآیند سر چاه، آنجا كه آب از لولة بیرون می ریزد، و راه می افتد توی جوب، یك قسمت را سیمانی كرده ایم، بیچاره ها رخت می شویند و هی می گویند خدا حاجی خان را عمر بده!
ـ معلومه كه باید دعا كنند! آخر تمام زندگی ما را خرج ده كرده اید آقا!
ـ ای خانم… شما باز شروع كردید! شما كه همه چیزتان بحمدالله روبراه است. این قمر را كم داشتید كه الان این هم آمده خدمتگزارتان شده.

مهدی به حیاط نگاه میكند. قمر دامن پیراهن گلدار بلندش را زیر بغل جمع كرده، به حالت خم، پیاپی جارو را به آجرهای حیاط می كشد.
ـ چرا یكطرفه نگاه میكنه؟
ـ چشمش چپه!. باباش میگفت آقا اصلا این مال شما.
مهدی می پرسد: بابا مامانش كجاین؟
ـ یك ده خرابی هست این بغل مشهد. انتهای ته خیابان كه از حرم بروی، میرسی به یك روستا به اسم ساختمون. آنجا پر از مردم بدبخت است كه از روستاها آمده اند دنبال كار. كار كه چه عرض كنم! توی یك كاروانسراهایی پنبه رشته میكنند، نخود پاك میكنند،
ـ پنبه اش را از كجا میآورند؟
ـ پنبة نو كه نیست! همین لحافهای كهنه ای كه دوره گردها از مردم می خرند را می برند آنجا می شویند، پنبه اش را با دستهای همین روستاییان دوباره رشته میكنند، بعد لحاف تازه می دوزند می فروشند. توی كاروانسرا پر از گرد و خاك همین لحافها بود. باباش از خدا خواست كه قمر را به ما بدهد. تو را به خدا خانم یك لباس خوبی براش بدوزید، همین هم برای ما در این دوران غنیمت است.

چند روز بعد مامان یك پیراهن نو كه با پارچة چیت گلدار دوخته به تن قمر كرده است. یك كت قدیمی را هم از كتهای قاسم آقا، از صندوقخانه اش درآورده و به قمر داده است. كت قهوه ای مردانه كه برای قمر كمی بزرگ و بلند است، روی پیراهن گلدارش، به او قیافة خنده داری داده است. قیافه ای كه در همان روزهای نخست، قمر را در مغازه های سبزی فروشی و لبنیاتی و بقالی آقای علیدوست، معروف می كند.
غروب كه مهدی برای خریدن نان به نانوایی سركوچه می رود آقای سیدی، صاحب نانوایی میگوید:
ـ قمر شما آمده بود اینجا، توی صف نون، خوابش برده بود! این دختر را بابایتان از كجا آورده!؟
از آن روز، دل مهدی بیشتر برای قمرمی سوزد. اما نه مهدی، نه هیچكدام از بچه ها به ذهنشان خطور نمی كند كه چرا قمر نباید به مدرسه برود! گویی تقدیر او كلفتی است.

شب است. فریبا میگوید:
ـ خواب زیر كرسی خیلی می چسبه! ولی صفاش وقتی بیشتر میشه كه بیدار بشی، بعد دوباره لحاف رو بكشی روی سرت.
مهدی به فریبا میگوید: راست میگی. دیشب كه سحر مامان و آقاجان سحری میخوردند، صدای رادیو می اومد. من بیدار شدم،
ـ آقاجان میگفتند بچه ها رو بیدار كنین، ولی مامان میگفتن ولشون كنین بخوابن.
هادی میگوید: من پریشب به آقاجان گفتم من را بیدار كنند، بعد رفتم سحری خوردم، بعد توی مدرسه هم ساعت یازده كیك خریدم خوردم، عصر هم آمدم افطار خوردم!
مهدی میگوید: روزه ت قبول نیست! خدا كه فهمیده!
هادی میگوید: نخیر! مامان گفت تا پونزده سالگی بچه باید روزة گنجشكی بگیره. من الان پونزده سالم تموم نشده! تو هم كه سیزده سالته، می تونی گنجشكی بگیری!

روز بعد سر افطار،آقاجان میگوید:
ـ خانم! چایی و نان شیرین را اول جلوی هادی بگذارید! چون او روزه گرفته است!
مهدی به هادی می خندد و آرام درگوش هادی می پرسد:
ـ امروز هم گنجشكی روزه گرفتی؟
ـ نه به خدا! امروز تمام روز كامل گرفتم. هیچی نخوردم!
آقاجان صدای هادی را می شنود: آفرین هادی خان! هر روز روزه بگیر! عادت میكنی! آنوقت می شوی یك فرد مؤمن! مهدی هم بگیرد خوب است.
مامان میگوید: نخیر! هنوز به مهدی واجب نیست.
ـ چرا نیست! این معقول ترین بچة ماست. آقای مهدی خان! برو چند تا كندة هیزم از آشپزخانه بیار بینداز توی بخاری!
مهدی با سرعت به حیاط میزند. بوران برف به صورتش می زند.
مامان داد می زند: برفه! سرما می خوری! یك چیزی بپوش آخه…!!
تمام حیاط را برف پوشانده و برفها زیر پا فشرده شده و كرچ كرچ صدا می دهند.
چراغ آشپزخانه روشن است. و قمر درگوشة آشپزخانه روی یك زیلو مشغول غذا خوردن است. مهدی خم می شود از «پرخو»های زیر دیگدان، كنده بیرون بكشد.
قمر بلند می شود كه كمك كند.
ـ خودم برمیدارم. تو شامت را بخور.
می خواهد بپرسد « مگر تو هم روزه میگیری!» اما نگاهش به قابلمة جلوی قمر می افتد. برنجها و ته ماندة قرمه سبزی ظهر است.
قمر یك پلاس كهنه را هم روی دوشش انداخته. و كنار یك چراغ والر كز كرده است.
ـ چرا اینجا شام میخوری!؟
قمر جوابی نمی دهد.
ـ سردت نیست؟
ـ خوبه!
و این سوال در طول حیاط توی ذهن مهدی می پیچد.آخر شب، از مامان می پرسد:
ـ نمیشه قمر بیاد توی اتاق ما شام بخوره؟ آشپزخانه خیلی سرد بود
ـ بهش گفتم والر رو روشن كنه! هیچی ش نمیشه!

از فردا شب، قمر گوشة اتاق، كنار بخاری شام میخورد و مهدی كمی راضیتر است.
نیمه شب همة بچه ها زیر كرسی خوابند.
از چهار پلة كرسی، یكیش كه در بالای اتاق و زیر تاقچة رادیو است، جای خواب آقاجان است.
پلة سمت چپ متعلق به محسن و هادی است كه كنار هم میخوابند.
پلة سمت راست جای خواب فریبا و مامان است. و پلة چهارم، به مهدی و مرتضی و هوشنگ تعلق دارد.
محسن موقع خواب می گوید:
ـ اینجوری خوبه! همه با هم باشیم! نه مثل زابل و بیرجند كه اتاق ماها از اتاق بزرگها جدا بود!
ـ هادی میگوید! آخر توی زابل ده تا اتاق داشتیم. اینجا فقط سه اتاق هست.
محسن میگوید: ـ پس اتاقهای آنطرف حیاط چیه؟ اونجا هم سه اتاق هست.
ـ اونجا كه مهمونخونه ست. تازه منزل زابل یادته! آجری بود! اینجا همه ش كاهگلیه.
سقفش رو نگاه كن!.
مهدی به سقف نگاه میكند. انگار تازه می بیند و می فهمد كه سقف كاهگلی خانه روی 12 تا تنة كلفت درخت سوار است. مهدی به این فكرمیكند كه اگر سقف بریزد، همة این تنه های درخت روی سرشان خواهد افتاد.
هادی به محسن میگوید: كاش ما هم یكخانه مثل خانة سرهنگ داشتیم.
ـ مگر تو داخل خانة سرهنگ را دیده ای؟
ـ آره! اونروز توپ والیبال افتاد روی پشت بامشون، اول رفتم روی پشت بوم خودمون، همین بالا! بعد آجرهای دیوارشان را گرفتم آروم رفتم بالا روی پشت بومشون. یك حیاط بزرگ دارند همه اش موزائیكه رنگیه. بعد هم یك حوض كاشی آبی رنگ و یك فواره وسطش بود. خانه شان سه طبقه است. طبقة دومش یك بالكنی دراز با نرده های رنگارنگ داره. در خونه شون هم آهنی و بزرگه. مثل در خونة خودما توی زابل.
محسن میگوید: كسی تو را ندید! اگر می دیدند، می دانی دعوا می شد؟
هادی میگوید: نه! خانم سرهنگ در حیاط را باز كرد، سرهنگ با ماشین آمد تو.
محسن میگوید: خب سرهنگ یك خونه بیشتر نداره. ولی آقاجان توی ده چند خانه داره.
تازه آقاجان یك خانه هم در تربت دارند.
ـ برای چی؟
ـ مگر نمی دانی؟! آقاجان قبل از مامان یك زن دیگه داشته اند كه یك دختر دارد به اسم راضیه خانم، كه از عاطفه خانم و جعفر آقا هم بزرگتر است. آنها در یك خانه در تربت زندگی میكنند.
مهدی به یاد میآورد كه آقاجان و مامان در تربت یك روز به جایی رفتند و بچه ها را با خود نبردند.

در پایین اتاق، یك چراغ علاءالدین روشن است كه هوای اتاق را گرم نگه دارد .
و مامان همیشه بعد از آن كه بچه ها را خواباند، خودش رختخوابش را كنار علاءالدین می اندازد.
فریبا می پرسد: شما سرما نمی خورین؟
ـ نه مامان! چون هی باید پاشم، برم به سحری سر بزنم، شما ها بیدار میشین. اونجا برام بهتره.
نیمه شب كه مهدی بر میخیزد تا به دستشویی برود، قمر را می بیند كه درگوشة اتاق سمت چپ، یك پتو و یك زیلو رویش انداخته و خوابیده است.

سحر صدای رادیو از اتاق دیگر مهدی را بیدار میكند:
اللهم انی اسئلك من بهائك بابهاه، و من كل بهائك بهی
اللهم انی اسئلك …
از آن اتاق، صدای قاشق چایی خوری توی استكان و خوردن قاشق به بشقاب می آید. مهدی می خواهد بلند شود، اما گرمای رختخواب او را به خود میكشد.
صدای قاشقها و قلقل سماور، و طنین دعای سحر برایش خیلی دلنشین است. سعی میكند به حرفهای آقاجان و مامان گوش كند:
ـ خانم! بچه ها را بیدار كنید! اینها باید مسلمان بار بیایند!
ـ خیله خب! حالا برای سنشان زود است. شما كه خودتان آنهمه مشروب می خوردید، و بعد از پنجاه و پنج سالگی مسلمان شدید! حالا بچة ده ساله باید از حالا مسلمان شود؟
ـ شما هم حرفها می زنید خانم! من را هم از بچگی به نماز و قرآن و روزه عادت نداده بودند، حالا این تجربة ماست كه بچه از بچگی باید به دین آشنا شود
ـ ضعیفن آقا! توی مدرسه بی حال میشن. مگه همین مهدی را توی بیرجند فراش مدرسه ورنداشت روی دوشش، آورد خانة ما! سر كلاس هرچی توی معده ش بود بالا آمده بود. بعدهم تا دو هفته توی خانه بهش رسیدم تا جون گرفت.
آقاجان میگوید: راستی خانم! راضیه و مادرش می خواهند برای معالجه به مشهد بیایند، من گفتم با شما صلاح مصلحت كنم كه چطور می بینید كه به مسافرخانه نفرستمشان. و بیایند یك ماهی در همین خانة خودمان باشند. بچه ها را هم ببینند و دلشان باز بشود.
مامان میگوید: بیایند…، فقط توی این زمستون، برای ما سرشكستگیه كه بیان و این وضع خونة ما رو ببینند.
آقاجان میگوید: ای خانم!… غریبه كه نیستند! از خودمان هستند. دختر خودم هست و زن سابق خودم. طفلكی ها سالهاست كه تنهایی در تربت زندگی میكنند.
مامان می پرسد: هنوز هم همانطور حواس مادرش پرته؟! یا بهتر شده؟
ـ نه! كمی بهتر شده. اما خانم جان آدم كه مشاعرش به هم ریخت، كه درست نمی شود، یك ماه پیش كه به تربت رفتم، توی حیاط خانه راه می رفت و یكدفعه به آسمون نگاه كرد و گفت: «حبیب الله خان! بمب می ندازن!؟ حبیب الله خان! بمب می ندازن!»
طفلكی راضیه هم از بس با این مادرش زندگی كرده دارد مثل او می شود. دكتر یمینی در تربت معاینه شان كرد. گفت اینها تنها زندگی نكنند بهتر است. بعد هم گفت اگر میتوانید به یك روانپزشك در مشهد یا تهران نشان بدهید!
مامان می گوید: نه! بیایند! همان اتاق مهمانخانه را می دهیم به آنها،
آقاجان میگوید: پس افطاری ۲۱رمضان را كجا بدهیم؟
مامان میگوید: افطاری یك روزه. اون شب پیش خودمان بخوابند.

با پیدا شدن مهدی در چارچوبة در اتاق، مامان اعتراض میكند:
ـ برای چی بیدار شدی؟ برو بخواب!
ـ چكارش دارین خانم؟ خودش پاشده روزه بگیره. بشین آقاجان! بیا كنار من بنشین.
مهدی چشمهایش را میمالد و كنار مامان می نشیند.
مامان یك بشقاب برنج با یك ملاقه خورشت قیمه رویش، جلوی او میگذارد. عطر قیمه و برنج روغن خوردة داغ مشام مهدی را پر میكند.
قمر در فرورفتگی هشتی اتاق نشسته. درهمان حال كه دستش را در ته ماندة قابلمة كوچكی كه جلویش قراردارد فرو برده و یك مشت برنج آغشته به قیمه به دهان می برد به مهدی می خندد.
مهدی با خجالت به مامان نگاه میكند و می پرسد:
ـ آقاجان یك دختر دیگه هم دارند؟
آقاجان با تعجب به این حرفها گوش میكند و باخنده به مامان میگوید:
ـ آقای مهدیخان شنیده كه ما چه میگوییم؟ بله! تعجب نكن آقاجان! قبل از مادر شما یك زنی گرفتیم كه در جریان جنگ جهانی، دیوانه شد.
مامان چشمهایش را برای آقاجان گرد میكند: ـ این چیزها را برای چی برای بچه تعریف میكنید؟
ـ عیب ندارد! خانم! بچه ها كه همیشه بچه نمی مانند. مهدی امسال به دبیرستان می رود. ما نگوییم، از جای دیگر می شنود. بعلاوه چرا نداند؟ مگرچیز بدی است؟ بنده تجربه كرده ام كه بهترین كار این است كه هم پدر و هم مادر با بچه طوری رفتار كنند كه بچه رویش بشود بپرسد، و اینطوری او هم همه چیز را به والدینش بگوید. مثلا آقای قاسم خان سیگار می كشید به من نمی گفت. می ترسید، من فهمیدم كه این ترس او باعث شده كه مشروب هم پنهانی بخورد، اگر به رویش نمی آوردم معلوم نبود كه بنگ و هروئین هم برود بكشد. اما اگر رویش به من باز بود، میتوانستم بگویم كه بابا این مشروب پدر خودم را در جوانی درآورد.
مامان میگوید: خیله خب! ولی بقیة كاراتون رو لازم نیست برای بچه های كوچك بگویید.
ـ گناه كبیره كه نبوده خانم كه قبل از شما یك زن و بچه ای داشتیم. بعد دیوانه شد، و بچه هایش یكی یكی می مردند، آمدیم خواستگاری شما. تازه ما دو زن با هم كه نگرفتیم. ایشان را طلاق دادیم. اما نفقه اش را تا آخر عمر به عهده گرفتیم. بعضی ها كه دو تا یا سه تا زن با هم میگیرند. به همین آقای مهدیخان هم میخواهم دو تا زن بدهم!
چشم غره های مامان بر آقاجان اثر نمی كند و انگار كه سر كیف آمده باشد، همچنان ادامه می دهد:
ـ مگر نشنیده اید! آن روز كه او را برای درد دندانش به دندانسازی خانم دكتر فخرالسادات بردم، وقتی مهدی را نشاند روی صندلی دندانسازی، یك دفعه دو تا دختر دوقلوی دوازده ساله اش آمدند توی مطب. خانم فخر السادات هم گفت، جناب نوائی! ببین این بچة شما با این چشمهای گردش چه جوری به دخترهای من نگاه میكند!
من هم با خنده گفتم خانم! لابد میخواهد بگوید كه هر دوتایشان را به خودم بدهید! خانم فخر السادات غش غش خندید و گفت: به یك شرط! اگر این بچة شما بزرگ كه شد دندانپزشك بشود، من همین مطب دندانسازی ام را با همین دو دخترم به او می دهم!
ـ مامان میگوید: بسه دیگه آقا! وردارید چایی آخرتان را بخورید كه الان توپ سحر میخوره.
آقاجان كه به اندازة كافی قیمه پلو خورده، تند چائی اش را هورت میكشد و یك لیوان آب هم بالایش میخورد و می گوید:
ـ راستی خانم! حال مادر راضیه زیاد خوش نیست. وقتی آمدند اینجا باید مراقب باشید كه بچه ها مسخره اش نكنند!

اشتراک گذاری

کامنت بگذارید

Please enter your comment!
Please enter your name here