داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۸ ام

0
20

یك ماجرای دیگر بعد از رفتن عاطفه خانم، باز هم بیشتر منزل همیشه شلوغ آقاجان را خالی تر میكند.
یك روز جمعه، قاسم آقا با سرتراشیده از حمام بر میگردد و با كمك مامان شروع به بستن چمدانهایش می كند.
مهدی تا به حال قاسم آقا را با این قیافة سرتراشیده ندیده بود. همیشه موهای بلند قاسم آقا، چهرة جذاب و زیبای او را زیباتر میكرد. اما حالا یك میلیمتر ارتفاع موهای اوست. چشمها و ابروهای قاسم آقا درشت شده. و از پس سرش اصلا منظرة خوشایندی نیست.
هادی با دیدن مهدی كه با حیرت به صحنة بستن چمدان و ساك قاسم آقا نگاه میكند، میگوید:
ـ مهدی! باز نزنی زیرگریه! قاسم آقا به خانة بخت نمی رن!
ـ قاسم آقا می خوان جایی برن؟
قاسم آقا همانطوركه ژاكتی را توی چمدان میگذارد میگوید: ـ خدمت وظیفه!
یك كلمة سخت وجدید دیگر برای مهدی! خدمت وظیفه!
مامان میگوید: غصه نخوری مهدی جان! قاسم هر جمعه مرخصی داره میاد خونه!
قاسم آقا میگوید: نه مامان! دو ماه اول گفتن هیچ مرخصی نیست. دورة آموزشی داریم.
مامان با ناراحتی از رفتن عاطفه و حالا بعد از او قاسم میگوید:
ـ هی هی! روزگار! هی! یكی یكی جگر گوشه هام دارن ازین خونه میرن! قاسمكم میره نمی دونم كدوم شهر!
قاسم آقا كتابهای درسی ششم دبیرستان خود را از اتاقش بیرون آورده و به آنها نگاه میكند:
ـ های… چه روزهایی با این كتابها گذروندم! گلیپتودون… آركئوپتریكس، … تانژانت، كتانژانت… حالا همش رفت كه رفت.
مامان میگوید:
ـ مهدی جان! این كتابها را ببر توی تاقچة صندوق خانه بچین! بعدا در چمدانهای صندوقخانه را باز میكنم كه آنها را ببندم.
قاسم آقا میگوید: ـ به چه درد میخوره كه نگهداری میكنین! دوره تمام شد دیگه. بریزین دور…
ـ مامان جان! سال به سال همة كتابهاتون رو نگاه داشتم. میخوای كتابهای سال اول دبستانتون رو نشونتون بدم!
ـ آخه برای چی؟ برای چی نگه می دارین؟
ـ به هیچ درد كه نخوره، برای من یادگار شماهاس. تازه دو سال بعد محسن میشه دیپلم، دو سال بعد از او هادی به ششم میرسه.
محسن میگوید: من رشتة ادبی ام مامان! قاسم آقا طبیعی بود! تازه! من كتاب كهنه نمی خوام!
ـخیلی به دلت صابون نزن كه بابات براتون كتاب نو بخره! مگه نمی بینی كه هرچه حقوق میگیره داره میده موتور چاه عمیق برای ده بخره!
قاسم آقا سرش را بلند میكند و میگوید:
ـ خوبه تو این مملكت اصلاحات ارضی هم شده!… ما رو بگو گفتیم آقاجان این دهات و املاك و زمینهاشونو ول می كنن.
محسن میگوید: یكی نیست بهشون بگه بابا الان بهترین فرصته! هرچی زمین دارین ازتون میخرن. همه رو بفروشین بیاین توی مشهد یك خونة شیك آبرومند، یك بنز مدل بالا، بخرین. شغل دولتی هم كه دارین چیه این چسبیدن به گاو وگوسفند و باغ پسته…
قاسم آقا میگوید: نه! زمینای آقاجان رو كسی نمی خره. زمینای اربابای بزرگ رو میخرن. توی دهاتی كه آقاجان ملك دارن، اتفاقی كه میافته اینه كه فقط دهقونا میرن شهر دنبال كار. یعنی آقاجان باید پول بیشتری توی ده خرج كنه اما كسی هم نیست براشون كار كنه!
صدای كوبة در حیاط به گوش میرسد.
مهدی می دود در را باز میكند. عاطفه خانم است.
ـ عاطفه خانم! قاسم آقا هم می خوان برن!
ـ كجا؟
ـ نمی دونم. … چی چی وظیفه؟ چی؟ … شما می دونین؟
ـ آها… میره سربازی! هر كی دیپلم میگیره باید دوسال بره توی ارتش سربازی كنه.
همانطور كه با هم در طول حیاط به سمت اتاقهای نشیمن میآیند مهدی می پرسد:
ـ شما هم كه دیپلم گرفتین رفتین؟
ـ نه!… سربازی برای دخترها نیست!
با رسیدن به در اتاق نشیمن عاطفه خانم غش غش میزند زیر خنده.
ـ اِ… اِ… قاسم رو ببین چه قیافه ای شده؟!
قاسم آقا بلند می شود جلوی عاطفه خانم مثل سربازها پایش را محكم روی زمین می كوبد و سلام نظامی می دهد! : سرباز وظیفه! قاسم نوائی قربان!
ـ عجب! كی باید بری؟ … كجا می ری؟
ـ همین مشهد! … بعد نمی دونم كجا میبرنمون!

♠              ♠               ♠

روز بعد مهدی در اتاق قاسم آقا را باز میكند و با دیدن اتاق خالی ناگهان گریه اش میگیرد.… به حیاط می دود تا به خاطرة قاسم آقا فكر نكند. محسن توی حیاط است. میگوید:
ـ مهدی! … بیا پینگ پنگ!… سر اون تخت آقاجان رو بگیر بكشیم این وسط.
دو نفره تخت را می كشند وسط حیاط. تختی كه عصرها رویش فرش میاندازند و آقاجان رویش می نشیند و چایی می خورد، تبدیل به میز پینگ پنگ می شود.
محسن دو تا آجر را بطور عمودی در دو طرف میز گذاشته و یك چوب هم رویش.
ـ این شد تور میز ما… بگیر! این راكت رو بردار! یاالله
بازی شروع می شود. محسن در پینگ پنگ كاركشته است.
ـ اینطوری اگه از زیر توپ دستتو بكشی پایین، میشه كات. چرخ پیدا میكنه. حریف نمی تونه برش گردنه. اگه از بالا چرخ بدی، میشه لوپ.
محسن از مسابقات خودش در باشگاه و از پیروزیهایش تعریف میكند.
ـ با همین كاتها، همة حریفا رو قفل كردم. تو بزن! شوت بزن!
هرچه مهدی شوت می زند، محسن با كات برمیگرداند.

♠              ♠               ♠

فریبا.
خالی شدن خانه از بزرگترها، جایی برای احساس حضور كوچكترها باز میكند: فریبا!
انگار تا بحال عاطفه خانم مانع بود كه مهدی حضور فریبا و مدتی بعد، پریوش را حس كند.
ـ شماها دیگه مامان جان، باید عصای دست من باشین!
این جملة مامان، مهدی را كمی بزرگتر میكند. چشمان مهدی خانه را طور دیگری می بیند. آقاجان را می بیند كه بی توجه به اوضاع بچه ها، بعد از آن كه از اداره برمیگردد، در اتاقش با خانها و سردهقانهایی كه از تربت می آیند مشغول صحبت بر سر چاه آب و سهمیة آب زمین ها و لاروبی قنات و پیدا كردن چوپان و فروش پسته های باغ ها در بازار مشهد و تهران است. این اولین بار است كه مهدی به حرفهای قاسم آقا در مورد درست و غلط بودن كارهای آقاجان فكر میكند.
مامان را می بیند كه از صبح زود تا آخر شب، مشغول كار است. محسن را می بیند كه همة فكر و ذكرش مسابقات باشگاهی بوكس و پینگ پنگ است. و برای گرفتن پول خرید دستكش بوكس به مامان فشار میآورد.
هادی را می بیند كه دایم از مدرسه فرار می كند تا در باشگاه والیبال بازی كند.
این نگاه تازه، كمی مهدی را از كودكی بیرون میكشد. اولین كار این عصای دست مامان، فكر كردن به فریباست.
ـ مامان! قاسم آقا كه نیست، فریبا رو كی به مدرسه می رسونه؟
ـ مامان جان! محسن كه گوش نمیكنه، هادی هم كه اصلا توی مدرسة خودش هم بند نمیشه، تو میتونی همراه فریبا بری؟
ـ من؟ من كه زوری ندارم
ـ زور نمیخواد. همین كه توی خیابان ببینن یك نفر همراه دختر هست، میترسن مزاحم بشن. توی خیابون هزار جور آدم پدرسوخته هست!
ـ پریوش چی؟
ـ نه! پریوش كه مدرسه ش سر همین كوچة خودمونه! اصلا به خیابون نمیرسه. مدرسة فریبا دوره.

یك حس مثبت بودن مهدی را گرم میكند، وقتی همراه فریبا توی پیاده رو خیابان راه می رود. روز اول از این كه اتفاقی نیفتاده خوشحال است. مهدی تا در مدرسة فریبا می رود، توی كوچة مدرسة دخترانه، پر از دخترمدرسه ای است.
جلوی در مدرسه فریبا میگوید تو دیگه برو! و بعد در میان صدها دختر گم می شود. مهدی به این فكر میكند كه: هر كدام از این ها از خانه ای می آیند، آقاجانی و مامانی و قاسم آقایی و عاطفه خانمی دارند…
ـ برو پسرجان! دم مدرسة دخترانه وا نیسا!
فراش مدرسه است.
ـ فریبامون رو رسوندم. راستی آقا! كی زنگ آخرتون می خوره كه بیام دنبالش؟
پیرمرد فراش با خنده تكرار میكند؟
ـ فریباتون!؟ … ساعت ۴ عصر . هروقت زنگ مدرسة خودتان خورد…
مهدی در مدرسه بیتاب است.
ـ آقا معلم! میشه ما زودتر بریم دنبال خواهرمون؟
ـ نه! وقتی زنگ خورد بدو برو!
در نیمه های راه مدرسة فریبا، مهدی با فوج دختران آبی پوش روبرو می شود. پیدا كردن فریبا در میان آنان بیهوده است. سر راه می ایستد تا فریبا را پیدا كند. بعد از لحظاتی خجالت میكشد با نگرانی به خانه می آید. فریبا زودتر آمده.
روز بعد در همراهی با فریبا، دو همكلاسی فریبا به آنها نزدیك می شوند.
ـ داداشته نوائی؟
فریبا به مهدی میگوید: ـ تو دیگه برو! تا همین جا بسه!
عصر فریبا تعریف میكند كه همكلاسیهایش از چشمهای گندة او تعجب كرده اند.
ـ مگه چشمهای من خیلی گنده است
ـ بله گنده است. مثل چشمای دائیجان محمودرضا. مثل چشمای مامان.
مهدی به چشمهای خود فریبا نگاه میكند.
برای اولین بار استكه به او بعنوان یكی از افراد خانواده فكر میكند. فریبا نه شبیه مامان است نه شبیه عاطفه خانم. مهدی نگاهی به پریوش می كند كه از در وارد شده.
ـ وایسا! وایسا ببینم چشمای تو بزرگتره یا من؟
بعد كنار پریوش می ایستد وسرش را كنار سر پریوش میگیرد.
ـ فریبا! مال من بزرگتره یا مال پریوش؟
ـ چشمای هر دوتاتون بزرگه. ولی مال تو بزرگتره.
ـ من شبیه كی هستم! پریوش شبیه كی هست؟
مامان با دستهای خیس از وضو، وارد اتاق می شود و درحالی كه به سرش مسح میكشد میگوید:
ـ چشمای مهدی از همه بیشتر به بتول دختر خاله جانش شبیهه. حیف كه خاله جان نصرت آغا مریض شده. می خوان برای دكتر درمون بیارنش مشهد.
فریبا می پرسد: بتول چند سالشه؟
مامان میگوید: بتول همزاد مهدیه. حالا وقتی آمدن اینجا خوب می بینین چقدر بتول شبیه مهدی هست.
فریبا میگوید: هو هو! مامان گفت بتول نامزد مهدی میشه!
مهدی میگوید: یعنی چی؟
ـ یعنی زن و شوهر! مثل عاطفه خانم و آقای منصور پور!
ـ نخیر! مامان كه اینطوری نگفتند
ـ گفتند
مامان مشغول نماز شده ولی می خندد و سعی میكند نمازش را بخواند. فریبا ادامه می دهد.
ـ همزاد یعنی مثل دائیجان و مینوخانم. یعنی بابا و مامان.
مهدی با ناراحتی میگوید: نخیر! … تو از خودت در میاری!
حالا مامان نمازش را تمام كرده. همانطور كه روی سجاده نشسته گره چادرنمازش را از سر پیشانیش باز میكند. بچه ها به سمت مامان هجوم می برند. مشكلی پیداشده. فریبا می پرسد:
ـ مامان! مگه نامزد یعنی مامان بابا نیست.
مهدی می پرسد: نامزد یعنی چی؟
مامان می خندد: ـ من نگفتم نامزد! گفتم همزاد!
مهدی به فریبا دهن كجی میكند: دیدی؟ دیدی!
فریبا میپرسد: همزاد یعنی چی؟
مامان چادرش را روی شانه اش می اندازد و به دیوار تكیه می دهد و پایش را دراز میكند تا جوراب سیاه ساق بلندش را از پا درآورد.
ـ همزاد یعنی هم شكم!
مهدی می خندد: هم شكم دیگه چیه؟
ـ یعنی همون سال كه مهدی از شكم من درآمده، بتول هم از شكم خاله عزت آغاتون درآمده.
موضوع برای پریوش و مرتضی هم كه درگوشة دیگر اتاق مشغول نقاشی هستند جالب می شود. هردو به سوی مامان می خزند.
مهدی ماجرای فرشته های زابل را به یاد میآورد و كنجكاو می شود كه بالاخره آن ماجرای جادویی، دارد به شكل دیگری بیان می شود. جلو میخزد و دست روی شكم مامان میگذارد؟
ـ مگر ما از شكم شما بیرون آمدیم؟
ـ بعله! هر كدوم از یك طرف شكم من!
پریوش دكمه های سنجاقی پیراهن مامان را میكشد و مثل گربه ای سرش را به داخل سینة مامان فرو می برد: من چی؟ من چی؟
مرتضی هم از طرف دیگر به مامان می چسبد: من از كدوم طرف؟
مامان غش غش میخندد و دكمه هایش را می بندد و از روی پیراهن دستش را روی شكمش میگذارد:
مهدی را از اینجا بیرون آوردیم. فریبا از اینطرف. مرتضی از این بالا، زابلی از اون گوشه.

مهدی می پرسد: هی با چاقو شكمتون رو بریدن؟ دردتون نیامد
ـ چرا نیامد مامان! به دنیا آوردن شما یكطرف. بزرگ كردن شما یك طرف. اگه بدونی چقد شبها بپاتون بیدار موندم. یكی سرخك گرفت یكی آبله در میآورد، یكی …
مهدی به یاد بانوچ هوشنگ میافتد. و به این فكر میكند كه خودش هم روزی در بانوچ و قنداق بوده است. حس رنجهای مامان، دلش را به رحم می آورد. به صورت مامان نگاه میكند.
پریوش می پرسد: ـ بازم بچه تو شكمتون مونده؟
مامان میگوید: نه دیگه مامان! بسمه دیگه! بیست سال مدام یكیتون به سینه م آویزون بوده، یكیتون روی زانوم نشسته بوده، یكیتون هم تازه راه افتاده بوده كه باید مواظبش می بودم زمین مخوره. … بیست سال تمام كهنه هاتون رو شستم.… تازه توی زابل یك مهری خانم بود كمك كنه. توی بیرجند یك صغرایی بود. الان كه هیشكی كمك ندارم…
مهدی روی زانو می ایستد و با دست موهای مامان را كه بر اثرحركت چادرآشفته شده شانه میكند. مامان بلند می شود.
برام براتون شام درست كنم.
مهدی می پرسد: راستی مهری خانم نمی تونه از زابل بیاد خونةما؟
ـ مهری، مامان جان، شوهر داشت از خودش خانواده داشت. به شوهرش قتل بسته بودن و انداخته بودنش زندان. بابات براش كار كرد تا آزاد شد. بعد كه ما به بیرجند رفتیم دیگه نمی تونست خونه و شوهرش رو ول كنه همراه ما بیاد.
فریبا می پرسد: صغری خانم چی؟
ـ صغری زن یكی از دهقونای خانوادة اعتصام بیرجند بود. می اومد خونة ما كمك.
مامان به سمت آشپرخانه می رود.
مهدی دنبالش به حیاط می دهد
ـ منم میام كمك كنم.

اشتراک گذاری

کامنت بگذارید

Please enter your comment!
Please enter your name here