داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۷ ام

0
45
نمایی از تهران- سال 1342- خیابان فردوسی -مقابل سفارت انگلستان

روز بعد در خانه به صدا در میآید. اما درزدن، درزدنی معمولی نیست. اصلا قطع نمی شود.
ـ مهدی كه توی حیاط مشغول توپ بازی است، به سمت دالان خروجی خانه می دود و چارپله یكی بالا می پرد.
ـ آمدم! آمدم!
كشیدن كلون در چوبی سنگین خانة قدیمی مشهد برای مهدی سخت است. زورش نمی رسد كه كلون را زود بكشد.
كوبة در پشت سر هم روی سندانش میخورد. كی هست كه اینطور در میزند؟. مهدی با فشار بالاخره كلون را بیرون میكشد. و در را باز میكند. جعفر آقا با قامت بلندش پشت در ایستاده است.
مهدی از جلوی در كنار می رود و منتظر می ماند كه جعفر آقا داخل شود. اما جعفر آقا همچنان ایستاده است.
مهدی با تعجب جلو میرود و نگاه میكند. چهرة جعفر آقا هیچ حالت و حسی ندارد. همانطور مثل یك مجسمه به مهدی نگاه میكند.
مهدی به آرامی میگوید:
ـ جعفر آقا!؟…
جعفر آقا درهمان حال كه توی كوچه جلوی در خانه ایستاده روی زانوهایش می نشیند. و دستهایش را به سمت مهدی دراز میكند و با حالت عجیب و صدایی لرزان میگوید:
ـ مهدی جان!… مهدی جان…!
دستهای جعفر آقا صورت مهدی را با محبت لمس میكند. مهدی میخندد و میگوید
ـ جعفر آقا بیاین تو! چرا اینجا نشستین؟!
اما ناگهان مهدی از چشمهای خیس وقرمزشدة جعفر آقا وحشت میكند. صورت جعفر آقا خیس اشك است!
ـ مهدی جان!… مهدی جان…!
جعفر آقا مهدی را در آغوش میگیرد و زارزار شروع به گریه میكند.
مهدی تا حالا گریة آدم بزرگ را ندیده بود. جعفر آقا بزرگترین برادر اوست و حالا تقریبا 22 سال دارد. مهدی هم می زندزیر گریه و از ترس به داخل حیاط و سپس به اتاق نشیمن می دود.
ـ فریبا!… فریبا! جعفر آقا گریه میكنند!
مهدی و فریبا با ترس از پشت پنجره به حیاط نگاه میكنند.
جعفر آقا به داخل حیاط آمده و سر حوض آب نشسته. و صورتش را میشوید.
ـ جعفر آقا چیشون شده؟
ناگهان فریبا جیغ می كشد. جعفر آقا همانطور كه روی لبة حوض نشسته با سر خود را به داخل حوض می اندازد. آب حوض بالا آمده جعفر آقا دیگر دیده نمی شود.
مهدی و فریبا به داخل حیاط دویده و جیغ می كشند.
ـ خانم قضاوت! آقای سرهنگ!… همسایه ها…. كمك! كمك!
مهدی به كوچه می پرد و به مردی كه از جلوی خانه میگذرد میگوید:
ـ بیایین خونة ما! جعفر آقای ما خودش را انداخته توی حوض!

سه ساعت بعد همه خبردار شده اند. آقاجان از درمانگاه بر میگردد:
ـ توی درمانگاه بستریش كردیم. خدا رحم كرد.
عاطفه خانم می پرسد: چی خورده بود؟
ـ سم موش! از داروخونه خریده و خورده بود. اما معده اش را شستند. الحمدلله خطر برطرف شده.
مامان میگوید: من كه گفتم آقا، او اصلا فكرش و ذكرش درس نیست. پری را به او ندادند، می خواد شما كاری بكنی.
عاطفه خانم به مامان میگوید:
ـ همان پری دختر آقای اعتصام را می خواهد؟
آقاجان چشمهایش را به علامت هشدار میگرداند و میگوید: نه خانم جان!… آن قضیه كه تمام شد. من با خودش صحبت كردم. گفتم خانوادة دختر قبول نمی كنند. نه پدر، نه مادر، نه حتی خود دختر! معقول بایدبود! دیگر نمی شود فشار آورد. خودش هم قبول كرد. حالا در درس و تحصیل كه شكست میخورد، ناامید می شود. تا الان چهار سال است كه مردود می شود. بعد یك بهانه ای هم پیدا می كند كه بگوید چرا قبول نشده. این عاشق بازی را هم می گذارد رویش. شما هم این موضوع را هی باد نزنید خانم!
ـ من چكار دارم باد بزنم! خودش آمده توی خانة ما خودكشی كرده! …
ـ اگر از سوی شما محبت می دید كه این بچه اینطوری نمی شد!
مامان عصبانی می شود:
ـ من چه بی محبتی به او كردم؟ به ولای علی اگه یك اخم و تخم به او كرده باشم. همه جا عزت و احترامش رو هم كه داشتم. هر عید اول برای او پیرهن و شلوار دوختم! من به خدا از قاسم بیشتر هوای او رو داشتم
عاطفه خانم میگوید:
ـ مامان راست میگن! اصلا آقاجان چرا این حرفها را می زنین؟ مامان كه بی مهری به جعفر نكرده ن. هرجا هم كه جعفر خواست كه خود شما فرستادینش!
ـ باشد! خانم! من اشتباه كردم. زودتر می فرستمش تهران! این خانه برای او خانة مادری نمی شود. شما به آقا مصطفی هم سفارش كنید كه بهش محبت كنند.
آقاجان بلند می شود و برای وضو به حیاط میرود.
مامان همچنان از ناراحتی حرفهایش را به مهدی میگوید:
ـ تو الان چند سالته؟
ـ ۱۲ سال؟ كلاس چندی؟
ـ پنجم.
ـ این جعفر ده سال از تو بزرگتره!. از این عاطفه، دو سال بزرگتره. الان عاطفه رفته تصدیق معلمی ش رو هم گرفته. ولی این جعفر هنوز كلاس چهارم دبیرستانه! هرچی هم خواسته باباتون بهش داده.
عاطفه میگوید:
ـ مامان! غصه نخورین! آقاجان یك چیزی گفت. خدا كه می دونه كه شما به جعفر كینه ای ندارین. همه مون هم دوستش داریم. امااصلا توی ما نمونده كه با هم باشیم. از روز اول خودش رو جدا كرده
ـ به خدا عاطفه، این می خواد درس نخونه كه بابات بره براش یك كاری پیداكنه، بعدشم اگه درس می خوند و كسی می شد بخدا همون پری رو هم بهش می دادن. اعتصام، خانوادة اصیلین. اما از ما كه معتبرتر نیستن. از خدا می خواستن دخترشون رو به ما بدن. اما دخترشون رو كه از سر راه نیاوردن كه به جعفر ما بدن كه معلوم نیست كی درسش رو تموم میكنه!
عاطفه خانم میگوید:
ـ حالا آقاجان می خوان جعفر رو بفرستن تهران؟
ـ بفرسته!… هر كجا میخواد!… بفرسته فرنگ اصلا…
ـ ولی تهران میدونین كه خبرهایی بوده ها!… من به آقاجان نگفتم كه ناراحت و نگران نشن. اما اونجا همه ش شلوغیه.
ـ مگه چی شده. سر همین اصلاحات زمینا؟
ـ همین هم هست. شاه كه اصلاحات ارضی كرده، میگه انقلاب سفید كردم. دانشجوها میگن دروغ میگه. میگن آمریكا می خواسته شاه رو بزنه كنار، یكی دیگه رو بیاره شاه كنه. اسمش امینی بوده. اما شاه رفته آمریكا گفته خودم هر چی بخواین میكنم. كه حكومتش رو ازش نگیرن.
ـ آمریكا چكار داره به ما؟!…خب حالا دانشجوها برای چی شلوغ میكنن! برن درسشون رو بخونن!
ـ دانشگاهیا بیشترشون مصدقی ان. میگن نه آمریكا و امینی باشه نه شاه باشه. انتخابات بشه.
ـ خب كی حكومت بشه؟
ـ هركی انتخاب شد.
ـ چه غلطا! به دانشجوها چه؟
ـ دانشجوها همه حزبی ان. حزب جبهة مصدقی. تازه آخوندها هم شلوغ كرده ن كه شاه چرا به حوزة قم گفته ارتجاع سیاه.
ـ این شاه كه ننه جان شاه خوبیه! الان بیچاره میگه زنا بیان رأی بدن.
ـ خب اونا نمی خوان زنا رأی بدن. اونا میخوان شاه باشه، اما با آخوندها رفیق باشه.
ـ نكنه میترسن زمینهای وقفی رو ازشون بگیره.
ـ نه! اصلاحات به زمینای وقفی كاری نداره.… نمی دونم چرا مخالفت میكنن. اما می دونم كه می ترسن شاه كه زورش زیاد بشه، به اونا زیاد رو نده.
ـ خب تو كه نرفتی توی دانشگاهیا؟! عاطفه! ها؟
ـ نه بابا…! من فقط رفتم ببینم كی چی میگه.
ـما كه نمی فهمیم كی خوبه كی بده!
مهدی همانطور كه با توپش روی قالی ور میرود به مامان میگوید:
ـ محسن گفت مصدق خوب بوده. مصدقیا خوبن!
مامان ناگهان متوجه می شود كه این حرفها را با عاطفه جلوی مهدی زده دستپاچه می شود و میگوید:
ـ محسن غلط كرد. این حرفها به شماها و ماها نیامده. محسن چی می فهمه!؟ تو هم عاطفه جان دیگه جلوی این بچه ها یا به آقات هیچ از این حرفها نگو!
عاطفه خانم میگوید:
ـ ولی اگه آقاجان جعفر رو ببره تهران ممكنه اونجا بره توی دسته های شلوغی. من كه می اومدم میگفتن شاه میخواد ارتشیها رو بیاره دور دانشگاهها.

♥       ♥       ♥

یك روز ِعصر تابستان است. تمام خانه نور باران شده. از جلوی ایوان خانه تا راهرو خروجی منزل، تمام حیاط، دور حوض، بین دو باغچة بزرگ، میز و صندلی چیده شده. خاله جان عصمت و خانم قضاوتی، و خانم توحیدی و خزایی، از صبح به كمك مامان، میزهایی را كه با پارچه های زرد پوشانده شده، چیده اند.
خانم قضاوتی یك به یك میزها را وارسی میكند و روی هركدام كه گل گذاشته نشده، یامویه و شیرینی كم دارد تكمیل میكند.
صدای ترانه های شاد، تمام حیاط را تا سر كوچه گرفته است.
هادی با آب پاش پیاپی از حوض آب برمیدارد و كوچه وحیاط را آب پاشی میكند. مهدی هیچوقت حیاط خانه را به این روشنی و پر از فضای شادمانی ندیده.
آقاجان روی صندلی ایوان خانه نشسته داد می كشد:
ـ آقاجان! هادی آقا! روی گلهای باغچه و روی دیوار كاهگلی هم آب بپاش. مهدی! مهدی! تو برو یك چایی برای من بیار بعد برو درمنزل وایسا. مهمانها كه میآیند بگو بفرمایند تو!

داخل اتاق نشیمن برای ورود بچه ها ممنوع شده است.
مهدی از پشت پنجره و از لای پشت دری های توری عاطفه خانم را می بیند كه روی یك صندلی نشسته تماما لباس سفید برتن دارد. یك كلاه توری بزرگ از روی سر تا پشت كمرش ادامه پیداكرده. مامان جلوی پای عاطفه خانم روی زمین نشسته و چینهای پایین پیراهنش را مرتب میكند و چیزی به آن می دوزد.
خاله جان عصمت آغا، با یك سینی كه رویش دو نیمة یك كله قند قرارداده شده وارد می شود.
ـ خانم توحیدی كه از حیاط به اتاق می رود میگوید:
ـ بچه ها بروند بازی كنند! تماشا، باشه وقتی كه عروس را آوردند.
مهدی به اتاق سمت چپ می رود. جایی كه آقای توحیدی در محاصرة قوریهای چائی واستكانهای پایه دار نقره ای نشسته است. روی سماور و روی چند چراغ علاءالدین قوریهای چایی درحال جوشیدن هستند.
ـ یك چائی برای آقاجان!
آقای توحیدی یك استكان با پایةنقره ای را پر چایی میكند و روی یك سینی كوچك به دست مهدی میدهد.
تراشهای نقشه های روی پایة نقره ای استكان، مهدی را به خود مشغول كرده.
ـ نندازی آقاجان! دو دستی بگیر
مهدی جلوی آقاجان كه كت و شلوار خاكستری نوی پوشیده سینی را نگاه می دارد.
ـ آقاجان!
ـ بله!
ـ خاله جان عصمت خانم كله قندها را كجا برد؟
ـ كله قند علامت سفیدبختی است. روی سر عروس می سابند. مامانت باید این كار را بكند. عروسی كه می خواهد به خانة بخت برود باید روی سرش قند بسابند
ـ خانة بخت كجاست؟
ـ برو آقاجان! مهمانها رسیدند. بدو! …
از دهانة راهروی منزل، قامت بلند چند مرد پیر و یك مرد میانسال، با چند خانم چادری و بی چادر پیدا می شود.
آقاجان بلند می شود و به جلوی مهمانها می رود.
دم در هادی كه روی آسفالت كوچه آب می پاشد میگوید:
ـ دیدی؟ خانوادة منصورپور بودند. از بیرجند آمده اند. من در بیرجند به دنیا آمده ام! شهر خودم هست. بچة داماد را دیدی؟ مامان گفت اسمش شاهین است. از این ببعد او بچة عاطفه خانم میشه.
مهدی گیج شده است.
ـ داماد چیه؟
ـ اه……! بابا همون شوهر دیگه. مثل آقاجان! كه شوهر مامانند.
مهدی هنوز مبهوت نگاه میكند.
ـ خنلگ علیخان! پسر بزرگ آقای منصور پور، شوهر عاطفه خانم جان می شود. از این به بعد هم ما دیگه عاطفه خانم نداریم. می برنش یك خونة جدید.

یك دسته مهمان جدید می رسند. چهره ها برای مهدی كمی آشنا هستند. كم كم مهمانیهای خانة اعتصام در بیرجند یادش می آید.
ـ خانم اعتصام … مهنواز خانم… تیمورخان… شاهپور…
مهنواز با دیدن مهدی جلو می دود:
ـ ماشاالله چه بزرگ شدین! ماشالله…
بوی عطر مهنواز خانم تمام سر و كلة مهدی را فرا می گیرد.
یك لحظه به حرف هادی فكر میكند: « عاطفه خانم را از خانة ما می برند»
ناگهان مهدی می زند زیرگریه!
ـ چرا گریه میكنی خله!
ـ برای عاطفه خانم گریه میكنم
ـ كه چی؟ چرا؟
ـ آخه عاطفه خانم از این ببعد تنها میشه؟!
ـ بچه جان! كی گفت تنها میشه. او میره خودش توی یك خونة جدید خودش میشه یك مامان جدید.
ـ خب مامان غصه می خورن!
مهمانی و عروسی تا آخر شب برای مهدی تلخ شده است. طنین آهنگهای شاد عروسی، بیشتر مهدی را میگریاند.
من كه از (شعر باباكرم) گرفتار شدم
هادی مهدی را از جلوی در منزل به داخل می برد كه مهمانها نبینند
ـ اینجا جشن عروسیه! تو كه گریه میكنی هر كس بیاد از همین دم در تو رو ببینه خیال میكنه عزا داریه!
هرچه هادی مهدی را تسلی می دهد باز با نگاه به عاطفه خانم كه كنار داماد نشسته و مامان روی سرش كله قند می سابد، دوباره ماجرای رفتن، مهدی را میگریاند.
شب، وقتی مهمانی تمام می شود، و آخرین مهمانها می روند بدترین صحنه پیش روی مهدی قرار میگیرد.
مامان و آقاجان در میان جمع خانوادة منصور پور، در بیرون در منزل، و توی راهرو خروجی، دست به گردن عاطفه خانم انداخته و روبوسی میكنند. مهدی یك لحظه می بیند كه صورت مامان و عاطفه خانم پر از اشك است.
مهدی با گریه به حیاط بر میگردد و توی صندوقخانه به چادرشبهای رختخوابها تكیه می دهد و های های گریه میكند. : «عاطفه خانم جانمون رفت.»

اشتراک گذاری

کامنت بگذارید

Please enter your comment!
Please enter your name here