دخترانی ظریف که استواری کوه را تداعی کردند

برای بزرگداشت یاد زندانیان سیاسی قتل عام شده در تابستان ۶۷

0
74
نمایی از زندان و دیوار نوشته های آن

روزهای پایانی سال ۶۶ بود، من در سلولهای موسوم به آموزشگاه در زندان اوین بودم. چند شبی بود که نزدیک ساعت ۹ شب را از پشت در سلول صدایی می آمد؛ صدائی شبیه کشیدن کفش روی زمین ولی نه مثل پا کشیدن معمولی  گوئی کسی دارد به سختی راه میرود.  نزدیک که میشد، صدای دختری را می شنیدم  که میگفت:‌« آرومتر برو، خیلی تند میری»‌ و پاسدار زن هم هر دفعه جواب تندی به او میداد.

صدای پاسدار زن را می شناختم. زهرا خانم بود؛ پیرزنی که تا مغز استخوان از آنچه که در پیرامونش میگذشت، متناقض بود، اما از ترس نمیتوانست حرفی بزند. گاه وقتی از دیگر پاسدارها خبری نبود، در سلولها را به بهانه  ای باز میکرد و شروع میکرد به حرف زدن و سؤال و جواب از بچه ها؛ گاها حرفهایی برای جلب رضایت ما زندانیان می گفت و گاها هم پشت سر بقیه پاسداران غر می زد و خودش را سبک میکرد. گاهی هم اگر بچه ها چیزی ازش میخواستند برایشان تهیه میکرد. اما برای همان ترس اش روشن بود که قابل اعتماد نیست؛ اگر پاسداران بوئی از رابطه اش با زندانیان میبردند، زیرآب بچه ها را میزد و چهار- پنچ دروغ هم اضافه میکرد تا خودش را از تیغ حسابرسی در ببرد. به این ترتیب از او کاری خواستن ریسک ۵۰ – ۵۰ داشت. بیچاره خودش انتخاب نکرده بود که پاسدار بشود؛ پسرش پاسدار بود و مجبور بود با او در زندان زندگی کند و در سطح یک پاسدار جزء کار کند.

زهرا خانم میانه اش با من نسبتا خوب بود، یک بار در سلولم را باز کرد و گفت:‌ «نمی خوای آزاد بشی؟». گفتم : « چرا خیلی دلم میخواد». باز پرسید: « نمی خوای بری سر خانه و زندگیت؟‌»،  گفتم «‌ چرا خیلی دلم میخواد برم، ولی تو بگو چرا آزادم نمیکنن؟». بعد کمی مکث، بعد با ترس از تصور آینده ای که در انتظار همه آنهاست، گفت : « یه روز میرسه که شما آزاد میشین و بعد ما را میکنین تو این هلفدونی. آنوقت تو میایی میپرسی زهرا خانم نمیخوای بری سر خونه زندگیت؟ ».

داشتم راجع به آن صدائی که هر شب می شنیدم میگفتم. صدائی که از انتهای سالن شروع میشد ، از دم در سلول من میگذشت و بعد میرسید به آن سر سالن و آنجا صدای ناله ای بلند میشد. یک شب تصمیم گرفتم وقتی صدا به در سلولم نزدیک میشود به هر قیمت زهرا خانم را وادار کنم که در سلولم را باز کند و من بیرون را نگاه کنم و علت آن صدا را در بیاورم. آن شب تا صدا نزدیک شد ، چشم بندم را بستم، البته به پیشانی ام – برای بیرون رفتن از سلول باید چشم بند میزدیم که جایی را نبینیم –  ومحکم و پشت سر هم به در کوبیدم و داد زدم «زود باشین درو باز کنین، یه کار فوری دارم. یا الله درو باز کنین کارم خیلی فوریه». زهرا خانم گفت: «در نزن مگر نمیدونی در زدن قدغنه». اما مجال ندادم و به در زدن ادامه دادم. همینکه در را باز کرد از سلول پریدم بیرون. زهرا خانم گفت، «برگرد تو سلول» گفتم :‌ «نه حالم خیلی بده، من حتما باید برم حموم»…. و در حالیکه با زهرا خانم کلنجار میرفتم متوجه دختری شدم که چهار دست و پا روی زمین نشسته است . به دو تا دستهایش دمپائی پوشیده و هر دو پایش تا زانو باندپیچی شده، از شدت ورم پاهایش، پاچه های شلوارش را تا زانو شکافته بودند. چند انگشتش که از بانداژ بیرون بود همه سیاه بودند. زهرا خانم دستم را گرفته بود و به سمت سلول میکشید و من چشم به آن دختر دوخته بودم که ببینم آیا او را می شناسم. حالیم نبود به زهرا خانم چه میگویم، گاه میگفتم نفسم گرفته گاهی میگفتم نیاز به حمام دارم و یا میگفتم لباسهایم را میخواهم اما چشم از آن دختر که خودش را زمین خودش را میکشید بر نمیداشتم. تا اینکه او هم  برگشت و به من نگاه کرد. دختری بود ۲۲-۲۳ ساله با لبخندی زیبا؛ دستش را با همان دمپایی که به آن پوشیده بود بلند کرد و به علامت سلام تکان داد. نگاهم با نگاهش تلاقی کرد. زهرا خانم چشم بندم را پائین کشید و گفت:‌ «این چشم بنده یا پیشونی بند»‌ و من دوباره بالا زدم و گفتم « من حالم خوب نیس، نفسم گرفته» زبانم یک چیزی میگفت و نگاهم چیز دیگری را جستجو میکرد. شکوه قدرتی جلوی چشمم رژه میرفت و رو دستهایش تن رنجور از شکنجه اش را به سمت انتهای سالن جلو می کشید. دوباره میان کشمکش من و زهرا خانم، او برگشت و نگاهم کرد و دمپایی اش را تکان داد و من هم دستی برایش تکان دادم. زهرا خانم رفت به سمت او سرش داد زد : «چشم بندت را بکش پایین! برو جلو!». : من به سمت او خیز برداشتم که  زهرا خانم با همه زورش مرا به داخل سلول می کشید. چشمم را – گوئی میخواهد تاریخی را در خود ثبت کند- به تمامیت به او دوخته بودم، میدانستم دیگر فرصتی برایم دیدار دوباره اش نخواهد بود. زهرا خانم فرصت بیشتری نداد و به داخل سلول هولم داد و در را برویم بست؛ اما به این روش فهمیدم اوست که هر شب را از سلولهای انتهای سالن رو زمین میکشند و میبرند که در اتاق مربوط به پاسدارها بانداژ‌ پاهای غرقه به خونش را عوض کنند و ناله های هر شبش به علت شدت دردی بود که از عمق زخمهای ناشی از شکنجه تحمل میکرد.

او را قبلا ندیده بودم. از بچه های دیگر هم که پرسیدم، فقط میدانستد که او دم مرز دستگیر شده، گویا مورس زدن هم  بلد نبود. ضمن اینکه او را ایزوله کرده و چند سلول فاصله از بقیه ما نگه داشته بودند و همیشه تحت نظر بود. حقه من برای دیدار او هم فقط یکبار جواب داد، شبهای دیگر که در زدم زهرا خانم گفت:‌ «بیخود کردی، اصلا برات درو باز نمیکنم».  بعد از سه یا چهار روز، دیگر خبری از صدای کشیده شدنش روی زمین و هیچ صدای دیگری از او نشد و هیچ کس نمفهمید او که بود و چه شد.

دیدار من با او  شاید فقط تلاقی لحظه ای دو نگاه بود، اما برای من روشنگر مسیری  تا پایان عمرم بود. مسیری که در زمستان سال ۶۶ جلوی در یک سلول انفرادی در زندان اوین با لبخندی امیدبخش ودستی دمپائی پوشیده جلوی رویم شد و تا فردای رهائی و آزادی امتداد خواهد یافت و من از آن موقع تاکنون در این مسیر بدنبال آن دست دمپایی پوشیده که به من سلامی به گرمای قلب یک مبارز آزادی  داد، دویده ام اما هرگز به او نرسیده ام. و هنوز او مرا بدنبال خود میکشاند. گاهی رویش را برمیگرداند و لبخند میزند،‌ دمپائی اش را برایم تکان میدهد و مرا به دنبال کردنش میخواند ….. من به دنبالش میدوم و باز به او نمیرسم.

او را چه بنامم. در کدام لیست ثبتش کنم. با چه لقبی او را صدا بزنم. او یک از هزاران بی نام و نشان است. او معنای پیمودن است. او مفهوم پیوستن است که دختران و  زنان ایران بدنبال او در حرکتند. سالهاست که زخم شلاقها بر تن و داغ عزیزان بر دل به بدنبال او میروند. جنایتکاران حاکم نفهمیدند آنگاه که او را از پا انداختند او به قامت یک تاریخ برای همیشه ایستاد تا زنان ایران برای رهایی خود و میهن شان  به او اقتدا کنند.باشد که  لبخندش در سرنگونی محتوم آخوندهای زن ستیز، در چهره دختران سرزمینم از نو بشکفد.

 از خاطرات یک زندانی سیاسی دهه ۶۰

اشتراک گذاری

کامنت بگذارید

Please enter your comment!
Please enter your name here