داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۶ ام

0
65
کشاورزی سنتی در ایران

ـ مهدی آقا! مهدی آقا! … خانم این مهدی آقا را بفرستید این اتاق به ما كمك كند!
صدای آقاجان است كه از اتاق خودش به اتاق نشیمن عمومی می آید
ترس در دل مهدی می افتد. اگر بپرسند امروز با هادی كجا رفته بودی چه بگویم؟
در ورود به اتاق آقاجان، مهدی سعی میكند به چشمهای آقاجان نگاه نكند. جلوی آقاجان روی پتوهایی كه ملافة سفید كشیده شده و كنار دیوار روی قالی را فرش كرده دو مرد به مخده تكیه داده اند. یكیشان شال رنگی به سر دارد
ـ باقر خان! این مهدی پسر ششم ماست.
ـ ماشاالله. خدا ببخشد! خدا نگهش دارد. بنظر می رسد آقازادة عاقلی هست.
ـ البته! البته! ایشان را می خواهم كاری بكنم كه وقتی بزرگ شد، بیاید املاك ما را برعهده بگیرد.
آن كه كت شلوار مشكی به تن دارد می خندد.
ـ چرا می خندید آقای منصور خان؟
ـ هیچی! میگم آقای خان، از پسرهای بزرگترش ناامید شده كه سر املاكش بیایند.
باقر خان میگوید:
ـ آقا دور وزمانه چرخیده. جوانها دیگه مثل جوانهای قدیم نیستند كه سراملاك اجدادشان بیایند بایستند.
ـ ولی این مهدی آقا پسر خوبی است. به او امید دارم
مهدی با تعجب به آقاجان نگاه میكند. دو مرد هم به مهدی نگاه میكنند و میخندند.
ـ انشاالله! انشاالله! آقا درست میگوید… املاك را اگر كسی از خود خانوادة مالك سرش نباشد، كس دیگری دل نمی سوزاند.
مهدی ایستاده و نگاه میكند كه برای آقاجان چكار باید بكند.
ـ آقاجان! آنجا بنشین! برای مهمانها چایی بریز. اگر می خواهی مشق هایت را هم بیاور همین جا كنار سماور بنشین و بنویس. خانهای محولات و اطراف تربت چایی زیاد می خورند.
صحبت آقاجان با مهمانان ادامه می یابد:
ـ آقا قراردادهای قدیم راكه شما درخاطر دارید؟!
ـ معذالك شما بگویید بیشتر بدانم یادم بیاید.
مهدی چایی را جلوی باقر خان می گذارد. بوی عرق پالتو مرد كاركرده و خاك خورده توی بینی مهدی می دود. بوی پیری، بوی كار، بوی مردمان اهل آفتاب و زحمت. بویی كه مهدی از آن خوشش میآید. باقر خان دستی به سر مهدی میكشد و همانطور به آقاجان رو میكند:
ـ آقا!… من در ناحیة تربت حیدری، قراردادهای مختلفی كه ابوی بنده در دهة ۲۰ با چوپانان می بست، به یاد دارم، گله ای را كه مركب از ۶۰۰ رأس بود دو چوپان نگاهداری میكردند؛ كه یك خر و دو سگ گله هم برای كل این گله داشتند.
مهمان دومی كه كت و شلوار مشكی دارد ادامه می دهد:
ـ حتی جیرة سگهای گله را هم ارباب می داد كه روزی ۱۰ سیر آرد جو كه گله دار در زمستان تا موسم زائیدن گوسفندان به آنها می دهد. یكی از انواع قراردادها با چوپانان آن بود كه مالك، بز و گوسفند را پس از زائیدن برای مدت معینی درازاءمقدار معینی روغن یا كشك به چوپان واگذار می كرد. حد اعلای این مقدار عبارت بود از نیم من تبریز روغن، بابت هر رأس بز یا گوسفند برای هفتاد روز بعلاوة ۵ سیر كشك.
آقاجان می پرسد: حالا چرا چوپان خیلی بیشتر می خواهد؟.
باقر خان میگوید: آقا!…قبلا هم زارع هم چوپان، با ارباب و مالك انس داشتند. یعنی یك جوری مثل خانه زاد و آدم ارباب بودند. اما حالا دیگر اون خانه زادی رعیت وجود ندارد. املاك را از خودشان نمی دانند. دولت هم آمده اربابان بزرگ را ضعیف كرده. اینها دیگر هیچ خدایی را بنده نیستند.
ـ آقا یك سبب این كه حرف مالكها را نمی خرند این است كه قبلا همة امور روستا بواسطة مالك رفع و رجوع می شد. اما حالا مأمور دولت آمده توی روستا.
آقاجان میگوید: آقا مأمور دولت كجا مثل مالكان قدیم به فكر همین چوپان و رعیت است.؟
ـ راست میگین آقا! مأموران دولت غالبا بجای این كه باری از دوش دهقانان بردارد باری بسر بار او میگذارد.
ولی با همة اینها آقا دیگر دوره دوره منفعت بخشی زمین و املاك نیست. صنعت آمده. كارخانه راه افتاده، چرخ كار دیگه برای ما سودی نمیده.
آقاجان می پرسد: برای مالكان بزرگ چی؟ آنها كه پنجاه پارچه آبادی داشتند. آیا آنها هم سودی از املاك ندارند؟ میخواهم ببینم كه آیا با این كاری كه در مملكت شده، كشاورزی سود دهی اش بیشتر شده یا كمتر. به نفع زارع شده یا خیر؟
ـ آقا! املاك یا مال اوقاف بود و آخوندها كه الان هم هست. به املاك آنها كه خیلی هم در این مملكت زمین دارند كسی دست نزده! یا هم كه مال خود رضا خان بود كه همه را به محمدرضا خان میراث داد. آن مالكان بزرگ هم كه هرچه را مجبور شدند به رعیت بفروشند، بجایش صنایع راه می اندازند و فابریك از خارجه می آورند و همین چوپان و رعیت را میكشند به سركار آن صنایع.
ـ بیچاره زارع كه قبلا آب را از ارباب میگرفت، بذر را از ارباب میگرفت، چاه آب و قناتش را ارباب تأمین میكرد، یك دفعه مثل این كه بی پدر شده باشه، همه چیزش را باید خودش تأمین كنه. اما از كجا؟ دولت پول چاهش را كه نمیده. پولی هم نداره كه خودش چاه بزنه. ماشینی هم كه نداره كه محصول را بار بزند ببرد شهر بفروشد.
ـ پس اصلاحات ارضی چه به او داده؟
ـ فقط یك تكه زمین به او فروخته اند. همه چیز دیگر را از او گرفته اند. این كشاورز می تواند از زمین محصول بیشتر در بیاوره؟
ـ دست ارباب را هم از زمینش قطع كرده اند
آقاجان میگوید: می بینم آن رونقی كه در دهات در اثر مدیریت ارباب ها بود، از بین رفته، بنظر می رسه جلوتر كه برویم، هم زراعت هم زارع، بیشتر به خاك سیاه بنشینه.!
ناگهان، قاسم آقا در اتاق را باز میكند:
ـ عاطفه خانم! عاطفه خانم جان آمده اند؟ با دائی جان آقامصطفی!
مهدی بلند می شود كه به حیاط بدود، پایش به دوات جوهر می خورد و روی زمین می ریزد.
ـ ریختی آقاجان! قالی راخراب كردی!
دوست باقر خان، فورا با قاشق چایی خوری جوهری را كه هنوز به جان قالی نرفته برمی دارد و بعد یك دستمال از جیبش در می آورد و زیر شیر سماور میگیرد و رد مركب را از قالی پاك میكند.
آقاجان با خوشحالی از آمدن عاطفه خانم، استكان چای را زمین میگذارد و میگوید:
ـ باقرخان! شما تشریف داشته باشید من یك سری بزنم آن اتاق
باقر خان و دوستش بلند می شوند: نه آقا! دیگر به ما اگر اجازه بفرمایید، ما مرخص بشویم. مزاحمتی نباشد. بعدا یا همین فردا برای صحبت راجع به زمین ها و چاه عمیقی كه باید در ده بزنیم میاییم خدمت میرسیم كه صحبت كنیم.
آقاجان پیشنهاد آنها را نمی پذیرد.
ـ مهدیخان! همراه باقر خان و منصور خان برو، درِ اتاق مهمانخانة بالا را باز كن تا همانجا استراحت كنند. به مادرت هم بگو كه شام برایشان ببرند.
مهمانها تعارف میكنند كه شب نمانند. آقاجان عصبانی می شود.
ـ اختیار دارید! آقای باقرخان! شما كه از قدیم ما را می شناسید! در رسم و رسوم ما نیست كه كسی به شهر ما بیاید وشب را به مهمانخانه برود. تشریف داشته باشید. تا فردا صبح باز صحبت كنیم.
ـ آخر میگویند مسافر از تهران آمده
ـ نخیر!… عیبی ندارد! دختر خودمان است با دائی اش. مهمان كه نیستند.
مهدی كفشهای مهمانها را جلوی پایشان میگذارد و جلوی آنها به راه می افتد.
آنسوی حیاط از راه پله بالا می رود و در اتاق بزرگ مهمانخانه را باز میكند.
بوی هوای مانده در اتاق و قالی نو و پشت دری ها و پرده هایی كه مامان چند روز پیش شسته و آویز كرده در اتاق مانده.
مهمانها كفشهایشان را در میآورند وبه داخل می روند.
مهدی نمی داند چه كلامی با آنها رد وبدل كند. بنابراین بسرعت برای این كه بداند چه باید با مهمانها بكند به اتاقهای نشیمن اصلی خانواده می دود.

♠          ♠         ♠

در اتاق نشیمن اصلی خانواده، دیده بوسی جریان دارد. عاطفه خانم فارغ التحصیل شده و از تهران برگشته.
قاسم آقا و محسن و هادی كیفها وساكها و چمدانهای عاطفه خان را از تاكسیی كه توی كوچه ایستاده به داخل میآورند.
ـ آقاجان با خوشحالی میگوید: خب! اولین فارغ التحصیل خانوادة نوائی از دانشگاه به خانه برگشت.
دائیجان آقا مصطفی كنار مامان نشسته و مامان ازاو احوال رقیه خانم و بچه هایشان را می پرد.
مهدی تازه متوجه می شودكه آقا مصطفی را در تهران در یك مهمانی دیده بود اما نفهمیده بود كه او یكی از برادرهای مامان است. شاید به این دلیل كه آقامصطفی، اصلا نه آخوند است و نه شبیه به سایر دائیهای مهدی صحبت میكند. فقط قدش اندازة دائی جان بدرالله و بالابلند است. اما چهره اش خندان، و لهجه اش كاملا تهرانی است و آرام صحبت میكند.
عاطفه خانم میگوید:
ـ مامان! هروقت از خوابگاه و درس خسته می شدم می رفتم پیش دائیجان، با خانم و بچه ها می رفتیم باغشان در اوین دركه. آنقدر باصفاست كه نگو!
آقاجان میگوید:
بله! از آقامصطفی باید تشكركنیم. البته یك زحمت دیگر میخواهم به آقامصطفی بدهیم!
بعد از عاطفه ، حالا باید یك سرپرستی و نظارتی هم بر جعفر بكنند.
عاطفه خانم می پرسد:
ـ جعفرآقا میخواد بره تهران؟
ـ بله عاطفه جان! جعفر طفلی، امسال هم در كلاس چهارم دبیرستان مردود مردود شده. میگوید اینجا مدیر یك دبیرستان با او به دشمنی افتاده، هر دبیرستانی كه می رودآن آقای مدیر برای نقشه می كشدكه مردودش كنند.
ـ چه دلیلی داره كه یك مدیر با یك محصل دشمنی كنه.
ـ نمی دانم. این بچه از طفولیت دچارمشكلاتی بوده. من هم میخواهم بفرستمش تهران، خانة آقامصطفی پانسیون شود. هم از این فضای مشهد دور شود، هم یك كلاس تقویتی برود هم خودش با دائیجان آقامصطفی انس دارد، آنجا یك دور تازه برایش باشد كه درسش را تمام كند.
مامان میگوید:
ـ آقا بیرجند هم كه بودیم همین را گفتین! گفتین بفرستمش مشهد یك دور تازه براش باشه. این جعفر هر جا بره درس نمی خونه. همة فكر و ذكرش دنبال پری ست.
آقاجان با حالت ناراحتی دستهایش را روی تشكچه ستون میكند و بلند می شود و میگوید:
ـ خانم! باز سر مسائل خاص را باز نكنید. من بروم سراغ مهمانها یك شامی برایشان بدهید بیاورند.
عاطفه خانم هم از این كه مسایل و مشكلات جعفر آقا جلوی آقامصطفی مطرح شود خوشش نمیآید. همینطور از این كه در اولین لحظات رسیدن او به خانه سر یك دعوا بین مامان و آقاجان باز شود ناراحت است. بنابراین بلند می شود و میگوید:
ـ مامان! بگذارین من شام رو آماده میكنم برای مهمونها.
ـ خدامرگم تو خودت الان مهمونی! تازه رسیدی میخوای شام آماده كنی؟
عاطفه خانم میگوید: شما با داداشتون بشنین صحبتهاتون رو بكنین! من و بچه ها به مهمونهای آقاجان می رسیم.

اشتراک گذاری

کامنت بگذارید

Please enter your comment!
Please enter your name here