داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۵ ام

0
30
تراکت فیلم رستم و سهراب

از صبح، مدرسه حالت دیگری دارد. معلمها از دفتر به كلاس نمی آیند. بچه ها در كلاسها شلوغ میكنند. بعد از مدتی آقای صانعی در كلاس چهارم را باز میكند:
ـ مبصر كلاس با چند نفر بیایید پرچم بگیرید!
بعد از مدتی مبصر و دو سه نفر دیگر با پرچمهای سه رنگی كه از دفتر مدرسه گرفته اند بر میگردند.
آقا معلم جغرافی با چند پاكت پر از ساندویچ وارد می شود و چند تا از بچه ها را مسئول نایلون كشیدن به ساندویچ ها می كند. بچه ها همه متعجب و خوشحالند كه وضعیت مدرسه طور دیگریست.

نیمی از كلاس مشغول كار ساندویچ ها شدند معلم سراغ نیمة دیگر كلاس میآید.
ـ نوائی! بیا اینجا، شما ده نفر كه توی این ردیف نشسته اید، این چوبهای پرچم ها را به پرچمها بچسبانید.
پرچمها روی میز باز می شوند و چوبهای نی كوچك را به قوطی سریش فرو می برند و با انگشت سریش را به چوبها می مالند و كاغذ پرچم را به نی ها می چسبانند.
مهدی از كاغذ پرچم خیلی خوشش آمده. و به آن دست می كشد و نگاهش می كند.
ـ انگار تا حالا رنگ قرمزو سبز ندیدی! پرچم ایران است دیگر!
مهدی چوب را به پرچمی میچسباند و به آن دست می كشد، مقداری چسب لزج از كاغذ پرچم بیرون زده.آن را با شلوارش پاك میكند تا برق رنگ قرمزپرچم خراب نشود.
ـ به لباست نمال. بیا این دستمال! با دستمال پاك كن.
همه مشغول چسباندن می شوند. اما مهدی هر بار یك پرچم می چسباند آن را بر میدارد و به آن نگاه میكند. به ایران و پرچم فكر میكند.
روی دیوار نقشة بزرگی از ایران نصب است كه روی آن یك نایلون كشیده اند.
مهدی نگاهی به پرچم و نگاهی به ایران میكند. برای اولین بار به كلمة «ایران» و «پرچم» فكر میكند. به این فكر میكندكه خودش و آقاجان ایرانی اند.
ـ آقا معلم! كی پرچم رو اختراع كرد؟
آقا معلم جغرافی نگاهی به مهدی میكند: یعنی چه؟ مگر پرچم را اختراع میكنند؟
بچه ها همه به سوال عجیب مهدی فكر میكنند.
آقا معلم جغرافی میگوید: خب، هر ملتی باید یك علامتی دارد. لابد رؤسای حكومت ما هم تصمیم گرفته اند كه این سه رنگ علامت ما باشد.
دو كلمة دیگر كه برای مهدی تازه است در سرش می دود:
ـ ملت؟ حكومت؟
مهدی به بچه ها نگاه میكند. و فكر میكند كه اینها بخشی از ملت اند.
آقا معلم همانطور كه پرچم های چسبانده شده را می شمارد، و توی یك جعبه می چیند میگوید:
ـ ایران یكی از كشورهای روی زمین است. علامت ایران در دنیا این سه رنگ است. همین كه در دنیا این سه رنگ را می بینند، میفهمند كه منظور ملت ایران است.
ـ آقا حكومت یعنی چی؟
آقاناظم در كلاس راباز میكند و می پرسد:
ـ تمام نشد!
ـ آخرشه
خیله خب! تا یک ربع دیگه، همة كلاسها توی حیاط به صف باشند. شما آقای جعفری! سر همین كلاس چهارم ب هستید. خانم صباحی هم میآید به كمك شما. پایین كه بیایید خیابانی را كه باید دانش آموزان ما آنجا بایستند به شما میگویم. همه با هم به صف می رویم.
یكی از بچه ها می پرسد: آقا كجا میریم؟
آقای جعفری به دو نفراز بچه های بزرگتر میگوید: شما این جعبة ساندیدویچها را ببرید دفتر. خودش هم جعبة پرچم هارا بر میدارد كه ببرد
آقای ناظم در كلاس را باز میكند:
ـ آقا برنامه عوض شد: به هر كس ساندویچش را بدهید بگذارد توی كیفش.
یك پرچم هم به هر دانش آموز بدهید.
شاگردی كه پرسیده بود كجا میرویم باز می پرسد:
ـ آقای جعفری نگفتید كجا میریم؟
آقای جعفری در حالی كه ساندیدویچها رابه یك یك بچه ها می دهد میگوید:
ـ شاه! پسرجان! شاه دارد میآید. باید بریم جلوی شاه.… استقبال! همة مدارس را می برند.

یك ربع ساعت بعد، هیاهوی بچه ها توی خیابان توجه مردم را جلب میكند. خانم صباحی مهدی را مسئول كرده كه مواظب باشد كسی از بچه ها عقب نماند یا گم نشود.
درآنسوی پیاده معلمهای مدرسة بهجت، صف دختران مدرسة دخترانه را پیش می برند.
ـ بچه ها هیچ كس پرچمش را «تا» یا لوله نكند. چوبهایش را نشكنید!
مهدی به پشت سر نگاه میكند. صف بچه های كلاس ششم از چهارراه عبور میكند. آقای ناظم با یك پرچم قرمز كنار پاسبان كه ماشینها رانگاه داشته ایستاده.
هنگام عبور از جلوی سینما ایران، مهدی محو عكسهای مردان قوی می شود كه روی سردر عریض سینما مشغول جنگ با شمشیرند. پای مهدی به موزائیكی میگیرد و با آرنج روی زمین میافتد.
خانم صباحی او را بلند میكند و كتش را میتكاند.
ـ پرچم پاره نشد؟ مواظب باش نوائی! تو تازه باید مواظب دیگران می بودی؟ خودت به عكسها نگاه میكنی؟

………

خیابان بلند احمد آباد را مهدی برای اولین بار می بیند. تماشای درختان سربلند و سردرهم خیابان گردن مهدی را به درد میآورد. كمی از صف بیرون میرود تا ادامة صف بچه ها را ببیند.
تا چشم كار میكند توی پیاده رو، دانش آموز است. آنسوی خیابان هم دانش آموزان [مدرسة دیگری هستند. پرچمهای كاغذی سه رنگ در دست بچه ها تاب میخورد.
ـ بچه صف را به هم نزنید.
ـ كی آبمیوه میخوریم!
ـ شاه از كدام طرف میآید خانم معلم؟
ـ نمی دانم. به ما خواهند گفت. هر وقت گفتند همة پرچمها را بلند می كنید و تكان می دهید.
انتظار به درازا می كشد. مهدی روی زانوهایش می نشنید.
تعدادی دیگر از بچه ها از صف خارج شده انتهای پیاده رو روی زمین می نشینند.
آقای جعفری دوان می آید:
ـ برپا! دارن میان! همه صف ها را مرتب كنید! الان ممكن است برسند.
دوباره صفها مرتب می شود و همه برای تمرین پرچمها را تكان می دهند. همه به سمت راست خیابان نگاه میكنند. از انتهای خیابان ماشینی یا چند موتورسواربسرعت میآیند و رد می شوند. گفتگوی بچه ها بالا میگیرد:
ـ شاه بود؟ شاه همین بود؟
ـ نه بابا!…
ـ خودم دیدم. یك كلاه مثل پاسبانها داشت
ـ شاه تاج دارد نه كلاه پاسبانی
ـ هیچكدام از شما شاه ندیده! ولی من دیده ام.
ـ شاه كت و شلوار مشكی دارد
ـ نخیر لباس سفید دارد. فكركنم خود شاه بود
ـ نه بابا! شاه كه با یك ماشین نمی آید. صد تا ماشین جلو و عقبش میآیند
یكی دیگر از بچه ها میگوید:
ـ من یكبار شاه دیده ام. توی قوچان، یكبار شاه آمد كودكستان ما. یك مرد سفید بود با لباس سفید. یك خانم هم كه لباس زرد داشت، خانمش بود كه كلاهش مخملی بود. به سر من دست كشید.
ناگهان هادی از پشت صف بچه ها خودش را به مهدی می رساند. با یكی از دوستانش است.
ـ مهدی! مهدی! ما داریم میریم سینما؟ تو میای؟
ـ تو از صفتان بیرون آمده ای؟ بری سینما؟!
ـ تو هم بیا!
ـ خانم صباحی دعوا می كند؟
ـ هیس!… پس من رفتم. تو چند قران پول داری؟
ـ پول؟! هیچی
ـ خب! پس بگیر این زنجفیلی ها را بخور! مامان دادند.
ـ تو نمی ری توی صف، شاه ببینی؟
ـ شاه چیه؟ من میرم جنگ هركول با ماسیست ببینم!
مهدی وحشت میكند كه مبادا الان آقای صانعی برسد و هادی را دعوا كند.
هادی با سرعت دور می شود.
مهدی به این فكر میكند كه جای هادی توی صف خالی است و آقای صانعی بعدا دعوا میكند.
از صبح تا حالا نگه داشتن بچه ها توی خیابان برای خانم صباحی سخت است. ساعت یك و نیم به بچه ها یك قوطی لیموناد می دهند
ـ بچه ها! همونجا كه هستید روی زمین بنشینین، ساندویچتون رو بخورین.
تخم مرغهای آب پز از وسط ساندویچ مهدی روی زانویش می ریزد و او با دست برمی دارد و به دهان میگذارد. خوابش میآید. یاد آقاجان می افتد كه بعد از خوردن نهار، همانطور كه روی تشكچه اش نشسته، می چرخد و مخده را زیر سرش میگذارد و چادر مامان را روی سرش میكشد.
ـ كاش می شد مثل آقاجان همینجا بخوابم.
بعد فكر میكند لابد آقاجان های بچه ها را هم از اداره شان برده اند توی خیابانی به صف كرده اند. ولی هادی در سینما است. آقاجان هادی را دعوا نكند.
باز انتظار است وانتظار.
خانم صباحی و آقای صانعی از جلوی مهدی عبور میكنند:
ـ آقای مدیر، اگر میگفتند ما بچه ها را از بعدازظهر میآوردیم خیلی بهتر بود!
ـ من چه می دانم خانم! یك برنامه ای ابلاغ می شود. یك برنامه ای اجرا می شود. میگویند برنامة شاه تغییر كرده. اعلیحضرت رفته كنگرة كشاورزان سخنرانی بعد بیاید. می خواهند یك طرح به اسم انقلاب سفید و اصلاحات ارضی را با كشاورزان مطرح كنند.
سرانجام سه ساعت و نیم بعد از ظهر ناگهان همه را برپا می دهند. ولوله ای شروع می شود و همة قضیه در دو دقیقه تمام می شود. ده پانزده موتورسوار با سرعت میگذرند. بعد چند ماشین مشكی رنگ.
مهدی به لباسهای موتورسوارها نگاه میكند و به كلاههایشان. و فكر میكند كه چه جوری همه شان در یك خط حركت می كنند. همین كه سرش را برمیگرداند. خیابان خالیست.
ـ كو شاه!
ـ ندیدی؟
به كجا نگاه میكردی؟
ـ به موتورها.
بچه ها توضیح میدهند.
ـاوناها! توی اون ماشین سیاه بودكه شیشه ش باز بود.
ـ نخیر شیشه ش باز نبود. ولی سفید بود و از پشت شیشه دست تكون داد

در بازگشت دیگر صفی لازم نیست. همه چیز به هم می پاشد. از خانم صباحی و آقای صانعی خبری نیست. بچه های همة مدارس دختر و پسر، پیاده روها و خیابانها را پر كرده اند.
صاحب جواهر فروشی كه مغازه اش را باز میكند در حالی كه به بچه ها نگاه میكند و خنده اش گرفته میگوید:
ـ طفلكی های زبون بسته رو می برن پرچم تكون بدن! اینا چی می دونن شاه با ماه، با چاه، چه فرقی داره؟
مهدی از دور فرشاد را می بیند. ناگهان با سرعت به سوی او می دود. و نرسیده دست به كمر او می اندازد و او را می بوسد.
ـ اِه……… نوائی! چكار میكنی! تو كه با من قهر بودی؟
ـ من؟!!… باتو؟!… كی قهر كردم!!؟ به خدا دروغه.
ـ علوی گفت!… گفت حتی یك شب آمده بودی سر كوچة ما كه من را بزنی!
ـ به خدا علوی دروغ گفته. من تو را دوست دارم.
ـ شاه را دیدی؟
ـ نه! خسته شدم. ولی اگه از صبح می آمدی كنار من خسته نمی شدم.
فرشاد با حالت خجالت به مهدی نگاه میكند. و دستش را دور گردن مهدی می اندازد
مهدی دوباره او را می بوسد.
تمام خستگی از تن مهدی در رفته. دست میكند توی جیبش. شیرینی زنجفیلی كه هادی داده توی جیبش مانده. در می آورد و توی دهان فرشاد میكند.
بهترین لحظات برای مهدی در طول خیابان تا نقطة جداییشان می گذرد. وقتی فرشاد به آنسوی خیابان می دود تا زیر ماشین نرود، دل مهدی تاپ تاپ می زند. بعد در مسیر كوچه شان تا خانه به فرشاد فكر میكند.
ـ چی میشد كه فرشاد هم درخانة ما زندگی میكرد.

♣         ♣         ♣

هادی شروع به تعریف میكند:

ـ هركول ماسیست را می زند. ولی رستم از هركول هم قویتر است. رستم حتی از تارزان و تایتان هم قوی تر است. یك اسب بزرگ قهوه ای دارد، اسمش رخش است. هر دیوی پیش رستم بیاید رخش هم جست می زند شیهه میكشد، با سمش یكی می زند، بنگ… دیو می افتد می میرد. خیلی قشنگ است. رخش عاشق رستم است. …اما سهراب خیال كرده خودش از رستم قوی تر است… ولی نیست… من هم قبول ندارم. توی فیلم نشان داد كه سهراب اول رستم را می زند. اما من قبول ندارم.

محسن میگوید: به قبول داشتن تو نیست كه!. فردوسی توی شاهنامه نوشته كه سهراب رستم را زمین زده!

ـ بیخود كرده! من قبول ندارم رستم از كسی بخورد.

ـ این هادی خله، فكر كرده یك فیلم دیده همه چیز را می داند. من داستان سهراب را در شاهنامه خوندم.

ـ فیلمش بهتر است.

مهدی میگوید: تو گفتی می روی فیلم هركول و ماسیست!

ـ آن فیلم را سه بار رفته بودم. این بار رفتیم فیلم رستم و سهراب.  یك بار دیگه هم میخوام برم. می خوای تو را هم ببرم؟

ـ مگه میشه من را هم ببری؟

ـ بعله كه میشه! فقط باید پولش رو جور كنی. اگه تایتان رو می دیدی! مثل فنر از روی بامها می پره. البته تایتان جوونه. اما رستم پیر و بزرگه.

ـ آقاجان اجازه می دن؟

ـ لازم نیست به آقاجان بگیم. بعد از ظهر میریم.قبل از آمدن آقاجان به خانه، برمیگردیم.

ـ به مامان هم نگوییم؟

ـ نه! چرا بگیم. مگرخوایم كجا بریم؟ سینما همین نزدیك منزلمونه!

ـ دعوا نمیكنند؟

ـ از كجا می فهمند كه دعوا كنند؟ بیا بریم. سهراب را ببین. آنقدر بازهاش كلفته. روی بازوهاش یك بازوبند آهنی پهن هست كه هرچه شمشیر بهش بزنی به دستش نمیخوره.

جلوی سینما هادی رستم وسهراب را نشان مهدی می دهد:

ـ این همانجاست كه با هم كشتی میگیرند. چقدر پول داری؟

ـ من؟ یك قران!

ـ تو كه هیچوقت پول نداری. خب از آقاجان بگیر بی عرضه! … حالا هرچی داری بده! من پنج قران دارم.

ـ بلیطش چند میشه؟

ـ هشت قران. تو بیا هیچی نگو خودم جورش میكنم.

آفتاب توی پولكهای لرزان سردر سینما تابیده و پولكها با باد می لرزند. صدای موزیك و ترانه از مغازة گرامافون فروشی كنار سینما بلند است.

یك بچه جلوی سینما نشسته، سینی گردی جلویش گذاشته. و شیرینی فال می فروشد.

یك بچه پولی به او می دهد و سر شیرینی حلقه ای را میگیرد و بلند میكند. به اندازة ده سانت از شیرینی می شكند. و بچه میخندد.

ـ جانم! شانس آوردم خیلی دراز شد.

كنار سینما یك مغازة ساندویچ فروشی است كه پشت ویترینش نانهای شیرینی بلكی چیده شده است. روی نانهای شیرینی گرد سفیدی پاشیده شده واز شكاف نان، كمی شهد زرد رنگ بیرون زده است.

دهان مهدی آب می افتد.

دو جوان جلوی سینما آلبوم فیلمهای نگاتیو سینمایی می فروشند.

یكیشان همانطور كه آلبوم را تكان می دهد داد می كشد:

ـ آپاچی! صحنه آبی، دوقران!  یول برینر! صحنه آبی… سه قران!

محیط برای مهدی غریب و نگران كننده است.

مردی كه كنار ویترینهای عكس های سینما كه به دیوار نصب است مشغول تماشای عكسهای فیلم است با تعجب به مهدی و هادی نگاه میكند.

هادی دست مهدی را گرفته با شهامت جلو می رود:

جلوی گیشه، هادی روی پنجه های پایش بلند می شود خانم مسنی توی گیشه نشسته و لباس بنفش دارد. ماتیك غلیظ آلبالویی رنگی، روی لبهایش برق میزند.

ـ خانم! لطفا میشه ما دو تا یك بلیط بخریم؟ ولی روی یك صندی می نشینیم!

خانم گیشه، مكثی میكند و میگوید باشه! بده!

هادی یك قرانیها را روی شیشة گیشه رها میكند. دو تا دهشاهی به كف دستش كه عرق كرده چسبیده. هادی دستش را میتكاند.  دوتا یك قرانی چرخ می خورد و از روی گیشه زیرپای خانم، داخل گیشه می افتد.

خانم شروع میكند به جمع كردن یك قرانها.

ـ ببخشید! ما یك بلیط می خواهیم ولی دوقران هم كم داریم.میشه دوقرانش را بعدا بیاریم؟

مردی كه كنار گیشه ایستاده و گفتگوی هادی و خانم را می شنود به مهدی نگاه میكند و خنده اش می گیرد.

ـ عیب نداره. یك بلیط بگیرید برین تو! الان فیلم شروع شده.

در راهروهای سینما، پیش از ورود به در سالن هشت قرانی، هادی اینطرف و آنطرف را می پاید و ناگهان مهدی را به راهروی بالكن و قسمت درجة دو می كشد.

ـ كجا میریم؟

ـ درجة دو! اونجا كه بلیطش  پانزده قرانیه..

ـ دعوا مان نمیكنند؟

ـ كسی نیست كه دعوا كند. فیلم شروع شده. اگه به درجة سه برویم آبروی آقاجان میره!

ـ كسی نره به آقاجان بگه؟

ـ بیكار نیستند كه بروند به آقاجان ما بگن. فقط پیش خودشان میگن این چه قاضی مملكتیه كه بچه هاش به هشت قرانی میرند.

بعد هادی دستش را به كمرش گرفته درحالی كه ادای آقاجان را در میآورد میگوید: آقاجان هم بهش بگی پول بده، میگن:  «بچه خودش تنها نباید به سینما برود. بیا برویم حرم امام رضا. نماز بخوانیم.

صحنة سینما تاریك است و اغلب صندلیهای قسمت پانزده قرانی خالی است. هادی در نوری كه از فیلم پخش می شود، دو تا صندلی خالی انتخاب میكند.

ـ بنشین! اینهم سینمای لردی. حالا نگاه كن. این گیوه. رفیق رستمه. اون سهرابه! نمی دونه كه رستم بابای خودشه. اما وقتی باباش كشتش می فهمه كه این بچه ش بوده

ـ فیلم رو تعریف نكن بچه جان!  پول دادیم كه خودمون فیلم رو ببینیم.

صدای یك نفر از پشت سر بلند شده است.

هادی ساكت می شود. ولی تاب نمی آورد و سرش را به گوش مهدی نزدیك می كند:.

ـ رستم وقتی بچه بوده یك بازوبند به بچه ش داده. ایناهاش! این همون…

اما مهدی اصلا به هادی گوش نمی دهد و به صحنه ها هم توجه نمی كند. چون بیشتر ترسش گرفته..

ـ هادی… بریم خونه! آقاجان الان آمده اند دعوا میكنند.

ـ هنوز نیم ساعت نشده كه آمدیم تو كه؟

ـ نه! الان شب شده.

ـ كی گفته شب شده؟  اینجا چراغها را خاموش كرده اند! همة سینماهاتاریك است. شب نیست.

مهدی مدتی خاموش می شود دوباره نگران میشود.

هادی محو تماشای رستم و سهراب است. انگار نه انگار كه بار سومش است كه فیلم رامی بیند.

مهدی اما هر چهارپنج دقیقه، تكرار میكند. شب شده.آقاجان دعوا میكنند! شب شده.آقاجان می فهمند…

آخر هادی با عصبانیت بلند می شود. دست مهدی را گرفته بیرون میآیند.

آفتاب چشمهای مهدی را میزند!

ـ دیدی؟! این كجا شب است؟ هنوز ساعت چهار عصر است. فیلم را زهر مارمان كردی! پنج قرانم را هم به باد دادی!؟ دیگه تو را به سینما نمی برم.

اشتراک گذاری

کامنت بگذارید

Please enter your comment!
Please enter your name here