داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۴ ام

0
229
چوپان. داستان حبیب الله خان. قسمت ۳۴ ام

شب صحنة جالبی برای مهدی دارد. حیدر چوپان.

به محض ورود حیدر بلند می شود و مهدی را می بوسد.
ـ آقا! غلط نكنم این همان بچه است كه آن روز برایم چای می آورد؟
دست زمخت حیدر به سر مهدی كشیده می شود.
ـ بله!… ایشان آقای مهدی خان است! پسر خوب خانوادة ما
ـ خیلی بزرگ نشده این مهدی آقا!
ـ جناب حیدر! بچة انسان كه گوسفند نیست كه بسرعت بزرگ بشود! طول می كشد تا…
مهدی نگاهش میكند. به جورابهای حیدر خنده اش گرفته. چون هر لنگ جوراب یك قالیچة كوچك است كه بصورت كیسه در آمده باشد. بالای ساقش هم با طنابچه ای بسته شده.
كنار حیدر یك پستك هم روی قالی است. كه مهدی از دیدن آن تعجب كرده.
آقاجان میگوید:
ـ این مرد كوه است باباجان! این مرد بیابان است! این مرد، گرگ بیابان است! دو ماه ونیم توی بیابانها بوده از دویست و پنجاه گوسفند را از تربت حیدریه تا سرخس راه برده.
راستی چندتاش رو خوردی حیدرخان!
ـ آقا! هركدامش می مرد دهنك كه می زد سرش را می بریدیم. كباب می كردیم دیگه. اگر نه گوشتش حرام می شد.
ـ كباب میكردی می خوردی؟
ـ چكار كنیم؟ از ناچاری بود دیگه آقا!! هه هه هه
ـ نوش جانت! خب راست میگی! اگر می مرد كه گوشتش حرام می شد!.
ـ تقریبا نودتایش تا سرخس تلف شد. یكی دو تا را هم گرگ دزدانید و دربرد.
ـ سگها را می فرستادی سراغش!؟
ـ خودمان نفرستادیم! چون این گرگها با حساب حمله می كنند، نقشه شان این است كه شما سگها را بفرستی سراغ یكیش، از اینطرف چند تای دیگه بریزند سرت. گاهی می شد یكساعت یك نفس خودمان با سگها دور گله می چرخیدیم. كه بقیه را نبرند.
ـ میشنوی مهدی آقا! این كربلایی دوماه سه ماه با باد و باران و طوفان و گرگ جنگیده تا
آخرش ۱۵۰ تا گوسفند را به سرخس رسانده.
مهدی می پرسد: ـ صبحانه چی می خورده؟
حیدر بلند می خندد: ـ صبحانه و ظهرانه و شبانه نداشتیم دیگه! ما میگیم نان خوردن! در بیابان هر وقت گشنه می شی شیر می دوشی میخوری. هر وقت هم رسیدی به روستایی نان میگیری میخوری!
مهدی می پرسد: فقط نان می خوردی؟
آقاجان میگوید: باباجان! روستائیها به غذا می گویند «نان» چه صبحانه، چه ناهار، چه شام!
بعد آقاجان دیس پرتقال را به جلوی حیدر هل می دهد.
ـ خوب شد! خوب شد!…من كه یافتم رفیق راه املاكم را. حیدر جان شما باید یك قرارداد عمری با ما ببندی!
ـ بعد از كربلا یا قبل از كربلا!؟
آقاجان قاه قاه میخندد. ـ آها… هزینة كربلایت را می خواهی! خیله خب! آن هم روی چشم. اما از كربلا كه آمدی بیا تربت، بیا حسن آباد ما، آنجا قرارداد را ببندیم.
مامان همانطور كه از اتاقی به اتاق دیگر می رود میگوید:
ـ همه دارند املاكشان را كنار میگذارند، این آقا داره تازه دهقان و چوپان و صاحبكار برای ده پیدا می كنه. آقا به پسرات برس!.
ـ به پسرهام هم می رسم. به دخترهام هم می رسم. الحمدلله، جعفر آقا كه داره در خانة خودش درسش را می خوانه. عاطفه خانم را هم كه فرستادم تهران دانشسرای تربیت معلم ثبت نام كردم. قاسم آقا هم داره دیپلمش را میگیره. املاك را هم سالارهادی چرخانده حالا از جناب حیدر هم كمك می گیریم. شما هم كه اینجا زندگیتان رو به راهه!
ـ رو به راهه!؟؟
حیدر برای آن كه وانمود كند مسائل داخلی خانة آقا به او مربوط نیست و گوش نمی كند، رو به مهدی می كند و میگوید:
ـ شما الان در رتبة چندم هستی!
مهدی معنای رتبه را نمی داند.
بین مامان و آقاجان بحث درگرفته است.
آقاجان میگوید: مهدی آقا! حیدر را ببر اتاق آن طرف حیاط. در اتاق را باز كن! والور را هم نشانش بده كه روشن كند و همانجا بخوابد تا فردا …
حیدر بلند می شود.
بعد از خوابیدن حیدر، مهدی مشغول مشق نوشتن می شود و در همان حال صدای دعوای مامان و آقاجان را از اتاق بغلی می شنود:
ـ جلوی حیدر یا هر آدم غریبه كه نباید…
ـ آخه شما هم پاك بچه ها را ول كردین آقا!…میگی زندگیتون روبه راهه! آدم جوشی میشه… اصلا می دونین این قاسم درس می خونه یا نه؟ كجا می ره! با كی می چرخه. از اتاقش بوی مشروب میامد! با این مهدی كافی و چند تا غول پیكر دیگه دوست شده،…
ـ انشاالله آن را هم رسیدگی می كنیم! اما باید حساب شده باشد، جوان همیشه یك كارهایی می كند كه اقتضای سنش است، هر جوانی می رود سراغ مشروب…
ـ جالبه! لابد تا جوونن باید مشروب بخورن! بعد كه مثل خودشما از پنجاه و شصت بالارفتن، قرآن خون و نماز شب خون بشن! اصلا فكر نمی كنین كه فردا بنگ و تریاك هم ممكنه بیارن بكشن!
ـ خانم! التفات نمی فرمایید كه! مشكلات را باید یكی یكی حل كرد! الان مساله و مشكل من جعفره! جعفر رو كه روبراه كردم بعد هر چه بفرمایید انجام می دهم!
ـ به من چه جعفر! براش خونه كه گرفتی! تنهایی هم كه…
ـ حضرت عالی می توانید بگویید به من چه خانم! اما بنده نمی تونم بگم به من چه؟! او هرچه هست فرزند من هست … چند ساله كه مرتبا مردود میشه! بچة عادی كه نیست كه مشكل نداشته باشه. مادر نداشته! شما هم كه نمی تونستین براش مادری كنی! خب مسایل روحی داره! ذهنش درس رو نمیگیره. چند ساله كه مردود شده. اگر نتونه دیپلم بگیره، تحقیر هم میشه، اونوقت این براش عقده میشه، اونوقت چه می دونم بچه م چی میشه! به چه انحرافی دچار میشه! من قاضی مملكتم نمی تونم اجازه بدم پسرم چهرة نامطلوبی در جامعه پیدا كنه!
ـ خوبه! خوبه! ماشاالله! همچی میگین قاضی مملكت!… كه انگار تمام مردم كوچه نمی بینند كه قاضی مملكت، خونه ش از خونة نونوا هم پست تره!
ـ خانم شما اگر مشكلات را بدانید این حرفها را نمی زنی!
ـ چه مشكلاتی؟ ما مثلا خانوادة دادستان هستیم! سال به سال وضع خرابتر می شه. خونة زابل كجا، اینجا كجا؟ حتی خونة بیرجند كجا؟ اینجا كجا؟ به خدا همش خجالت می كشم جلوی در و همسایه به خدا!
ـ به درو همسایه چكار دارید آخه!؟ درو و همسایه كه نمی دانند توی مملكت چه خبر است؟ نمی دانند كه در املاك چه خساراتی به بار آمده. دهقانی نمانده. نمی دانند كه برای یك چاه موتور چقدر هزینه كرده ایم، حالا كسی توی ده نیست كه موتور را روشن و خاموش كنه. اصلاحات ارضی دست و پای ما را تنگ كرده. شما باید بفهمید كه اوضاع فرق كرده. توان مالی ما مثل قدیم نیست. چوپان هم گران شده. این حیدر را دارم راضی می كنم كه اگر میتواند چوپانی پیدا كند.…

این چندمین بار است كه مهدی از این گفتگوهای ناخوشایند بین آقاجان و مامان می شنود. و می فهمد كه مامان از وضعیت خانه و مخارجی كه آقاجان خرج روستا و املاك تربت می كند ناراحت است. اما چند ماه بعد اولین سفر خانوادگی به تربت، همة این خاطرات تلخ را از خاطرش می برد.

♣                   ♣                  ♣

هفتة بعد در حیاط مدرسه، بچه ها دور آقای مدیر را میگیرند.
ـ آقا! بابای نوائی پیش شما آمده بود؟!
ـ بله! آمده بود كه از پیشرفت درس بچه شان بپرسد.
ـ آقای مدیر!… نوائی خیلی بچة خوبی شده. دو تا بیست تا الان ازخانم معلم گرفته!
ـ عجب! بارك الله به نوائی. معلوم است كه حرف من را گوش داده

در پایان سال وقتی مهدی كارنامه اش را می گیرد كه به خانه ببرد آقای مدیر میگوید:
ـ نوائی! به پدرتان بگو كه یك قطعه عكس سه در چهار از تو بگیرند و با خودت بیاور. می خواهم به روزنامه بدهم.
چند روز بعد، آقاجان كوبة در خانه را با آهنگ خاص خودش به صدا در میآورد. هر وقت آقاجان اینجور در میزند همة همسایه ها و اهل خانه می دانند كه آقاجان خوشحال است و یا خبر خوبی دارد. آقاجان با روزنامة خراسان به منزل وارد می شود . همه به دور اوجمع شوند. آقاجان روزنامه را بازكرده و تكان میدهد و میگوید:
ـ نگاه كنید! نگاه كنید! هر بچة خانوادة ما باید مثل مهدی آقا بشود. نگاه كنید! آقای مهدی خان به یك شخصیت مهم در مشهد تبدیل شده است!
در گوشة بالای یكی از صفحات داخلی روزنامه عكس مهدی درج شده و زیرش نوشته بودند: دانش آموز نمونة مدرسة ابن سینا. با معدل نوزده.
آقاجان میگوید: این برای مهدی خان بهترین جایزه است!
قاسم آقا میگوید: راست میگویید یك دوچرخه برایش بخرید! این كه جایزه نشد!
آقاجان عصبانی شده كلاهش را از سرش برمی دارد و میگوید: دوچرخه برای چه لازم است؟ از خانه تا مدرسه كه پنج دقیقه بیشتر راه نیست. كجا می خواهد برود كه دوچرخه بخریم؟ بچه در خانه درسش را می خواند و در مدرسه هم با دوستانش بازی می كند؟ دوچرخه بخریم كه برود توی خیابان، ماشینها او را زیر بگیرند؟

….ادامه دارد

قسمت قبلی داستان را در این لینک بخوانید

اشتراک گذاری

کامنت بگذارید

Please enter your comment!
Please enter your name here