داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۳ ام

0
266
شهر مشهد در دهه چهل

در بازگشت به مشهد زندگی در شهر و خانة جدید وضع تازه ای دارد.
چند روز بعد آقاجان مهدی را با خود به كُنده فروشی خیابان سناباد می برد. یك كاروانسراچه با اتاقكهای بسیاری دورتادور، پر از هیزم و تنة بریدة درخت، و زغال، و بیده و علوفه و تخته.
حمالی با یك گاری كه اسب بزرگی آن را میكشد به دستور صاحب محل، كنده ها را روی گاری می اندازد.
ـ مهدی تسبیح مشكی و بلند آقاجان را رها میكند تا حجره علوفه ها را تماشا كند. از بوی علف، خوشش آمده است.
ـ سرتسبیح را ول نكن آقاجان! میری زیر گاری. اینجا خطر داره. این گاریچی حواسش به كنده هاس، اسبش یه دفعه میآید عقب. میری زیر! همینجا كنار من بایست!
ـ آقای مظلومی! از این به بعد همیشه این آقای مهدی خان را می فرستم، یك بار كنده با یك حمال بفرستید خانة ما.
آقاجان توی راه برگشت، به مهدی سفارش میكند:
ـ راه خانه را یاد بگیر! از همین كوچة خانه مان كه بیایی، توی این خیابان، كنده فروشی را پیدا میكنی. با حمال وكنده ها برمیگردی خانه!
گاری جلوی در حیاط توقف میكند. و حمال كنده ها را توی راه پله های دالان خانه می اندازد.
ـ مهدی آقا كنار بایست كه به تو نخورد! بعد همینجا بایست تا حمال كنده ها را دسته دسته ببرد گوشة حیاط بچیند.

روز بعد مهدی با یك صحنة عجیب روبرو می شود.
آقاجان با یك پوستین بزرگ بر دوش، كلاه كشی به سر كرده، یك تنة بزرگ درخت را روی زمین گذاشته، كنده ها را روی آن میگذارد و با تبر قطعه قطعه میكند.
قاسم آقا از پنجرة اتاق كوچكش در طبقة دوم با دلخوری به این صحنه نگاه میكند.
ـ مهدی آقا! بیا این كنده های ریز شده را قشنگ دسته دسته كن! ببر توی پَرخوْ(parkhow) آشپزخانه بچین!

مهدی دو تا كندة بریده شده را روی دستش میگذارد و میخواهد سومی را هم بردارد. اما كنده روی پایش می افتد.
ـ خورد خورد ببر باباجان! دوتا دوتا!

آشپزخانه یك تاریك خانه است با اجاق های گلی. كه در زیر آنها، زغال و هیزم جای داده می شود.
با زندگی در این خانه مهدی كم كم معنای اعتراضهای قاسم آقا به آقاجان را می فهمد.
یك خانة خشتی با طرح خانه های روستایی قدیمی. با درهای بلند چوبی كه نیمی از آن پنجره است. حیاط گود است و دیوارهای نمور. دیوارهای حیاط كاهگلی اند. سه اتاق در یكسوی حیاط و سه اتاق دوطبقه آنسو. سقف گلی هر اتاق بر هشت تا ده تنة درخت استوار شده. و درهای اتاقها مستقیما به حیاط باز می شود و هوای سرد از درزهای درها به داخل نفوذ می كند.
كف حیاط با خشت های بزرگ فرش شده. حیاط اما بزرگ است و چهار باغچه و یك حوض بزرگ جلوی تالار خانه وجود دارد.
مهدی به وضعیت جدید آقاجان و به این حیاط كهنة روستایی نگاه میكند. سعی میكند این آقاجان را با آن آقاجانی كه جلوی خانة بزرگ زابل قدم می زد مقایسه كند. ستونهای مرمری آن خانه با ستونهای چوبی تالار این خانه، حوض كاشی آبی رنگ وسط آن حیاط كه او با سه چرخة كوچكش دور آن می چرخید، با حوض سیمانی این حیاط. و از همه مهمتر كنده شكستن آقاجان!! چرا قاسم آقا كمكی نمی كند؟
كار شكستن هیزمها تمام شده. خودآقاجان هم هیزمها را بغل می گیرد و به آشپزخانه می آورد و دسته دسته در پرخو می چیند.
ـ بده باباجان! بده! برای بخاری كنده ای باید همیشه هیزم داشته باشیم.
بعد یك دسته هیزم خورد شده را در بغل میگیرد و به سمت اتاق میرود. كنار بخاری می نشیند و هیزمها را توی بخاری می گذارد.
ـ هادی آقا! هادی آقا! آن كتری را آب كن بیاور بگذار روی بخاری كه آبش جوش بیاید. موقع وضو گرفتن باید آب داغ داشته باشیم.

شب تماشای نور آتش از درزهای بخاری حلبی برای مهدی تماشایی است. از سه اتاق، فقط همین اتاق كه در سمت راست قرار دارد، بخاری دارد. آن هم بخاری حلبی كه با هیزم می سوزد. یك در اتاق رو به حیاط و دیگری رو به ایوان باز می شود. یك در هم از انتهای اتاق به صندوق خانه ای تودرتو راه می برد.
این اتاق محل خوردن صبحانه و نهار و شام خانواده است. اتاق وسط كه بزرگتر است، یك كرسی بزرگ دارد. با سه درگاه و سه در رو به ایوان. و یك در به یك صندوقخانه. از این اتاق شبها برای خواب و روزها برای پذیرایی از مهمانان كه همیشه سرزده هم می آیند استفاده می شود. یك رادیو مكعبی بزرگ توی تاقچه است با پارچه های ضخیم نقش دار و پیچهای بزرگ در نمای جلویی اش.
اتاق سمت چپ، كه قرینة اتاق سمت راست است، خاص آقاجان و كارهای اداری اوست. درگنجه هایش، پرونده های دادگستری را چیده اند.
ـ مهدی آقا! در بخاری را آرام باز كن! چند هیزم كوچك توی بخاری بینداز.
مهدیمشغول می شود، یك اخگر سرخ زغال از كنده های سرخ توی سینی جلوی بخاری می افتد. مامان با انبر آن را برمی دارد.
ـ این كارها را كه به بچه نمی گویند آقا!
ـ نخیر! این مهدی آقا دیگر بچه نیست. امروز به من كمك كرده است و از این به بعد مسئول خرید بار كنده و هیزم برای بخاری شده است.

♣         ♣        ♣

مهدی! مهدی!
قاسم آقاست كه ازاتاقش كه به اتاق بالا معروف شده است او را صدا میزند.
مهدی قلم فرانسه اش را روی دفتر میگذارد و از اتاق خارج می شود و طول حیاط را طی میكند و از پله های دالان زیر اتاق قاسم آقا بالا می رود و در اتاق قاسم آقا را باز می كند. دود سیگار تمام اتاق را پر كرده است. قاسم آقا با دوستانش مشغول بازی پاسورند. قاسم آقا یك دو تومانی به مهدی می دهد.
ـ برو لباسهایم را از خشكشویی بگیر. سر راه هم یك بسته وینستون بخر بیاور! تند!
مهدی از دالون تاریك و پله هایش می گذرد و درحیاط به سمت اتاق نشیمن می دود. می خواهد در دوات را ببندد و دفتر و كتابش را جمع و جور كند.
قاسم آقا از پنجره صدا می زند:
ـ كجا داری میری؟
ـ میرم كتابام رو جمع كنم…
ـ نمی خواد! گفتم زود برو لباسها رو بگیر! بعدش بیا جمع كن!
مهدی برمیگردد. و با همان دمپایی كه به پا دارد توی كوچه روانه می شود.
هادی و محسن توی كوچه طنابی بسته اند و با دوستانشان و بچه های كوچه والیبال بازی میكنند.
مهدی به خانم قضاوت كه از پنجره بیرون را نگاه میكند سلام میكند و رد می شود. در همان حال دستش را به دیوار می كشد و پیش می رود. بعد از مدتی ناخنش درد میگیرد. دو تومانی را توی جیبش میگذارد و چوبی از روی زمین برمی دارد و با خط كشیدن روی دیوار پیش می رود. كوچه تا خیابان سناباد، پیچاپیچ است.
سر پیچ، مامان با چادر گلدار چیتش، از جلویش در می آید!
ـ كجا میری مامان جان!
ـ میرم برای قاسم آقا و دوستاش سیگار بخرم!
ـ واه… قاسم هم كه با این رفیق بازیش پدر ما رو در آورد. كیه این مهدی كافی كه میارش خونة ما؟…
مامان منتظر جواب مهدی نیست. همانطور كه به راهش ادامه می دهد با خودش غر میزند.
در بازگشت، لباسهای سنگین قاسم آقا كه توی نایلون مرتبا سر می خورد مهدی را خسته كرده است. ساعدش زیر نایلون عرق كرده ولی نمی تواند آن را بیرون بكشد. چون ممكن است شلوار از زیر كت بخزد و روی زمین بیفتد.
نزدیك خانه توپی كه هادی شوت كرده، توی آب می افتد مهدی بسرعت پشت می كند كه آب به لباسهای قاسم آقا نپاشد.
تراوشهای آب گلی كوچه به پشت پیراهنش می ریزد.
ـ چكار می كنین! اگه به لباسها می پاشید قاسم آقا من رو می زد!

با باز كردن در اتاق قاسم آقا، علاوه بر بوی سیگار، بوی تند الكل به مشام مهدی می خورد. توی سینی، چند بطری سبز رنگ قرارداده شده است.
قاسم آقا تند بلند می شود كه لباسها و سیگار را از مهدی بگیرد. اما تعادل ندارد و دستش را به دیوار میگیرد كه بر زمین نیفتد. چشمهایش حالت عادی ندارد. همچنان كه میخندد مهدی را تهدید می كند:
ـ به مامان هیچی نمیگی ها!… باشه!
و در همان حال یك مغز پسته توی دهان مهدی می گذارد.

….ادامه دارد

قسمت قبلی داستان را در این لینک بخوانید

اشتراک گذاری

کامنت بگذارید

Please enter your comment!
Please enter your name here