داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۲ ام

0
157
علی آباد کتول درفصل بهار

ـ توي حياطه! با هادي دارن توپ بازي ميكنن!
عاطفه خانم براي ديدن بچه ها به حياط مي شتابد. دلش تنگ شده. مينو خانم در حالي كه دمپاييهايش را روي موزائيكهاي آشپزخانه مي كشد ميگويد:
ـ عاطفه خانوم! صبر كن الان برات شربت بيارم
مهدي كه به دنبال عاطفه خانم روان است كمي از او فاصله ميگيرد تا خواهرش را خوب ورانداز كند. آن خواهر جوان تركه اي دبيرستاني كه دائما با مهنواز خلوت مي كرد و ترانه هاي مرضيه ميخواند و مي خنديد و مي رقصيد، حالا چهرة ديگري و هيأت ديگري دارد. سنگين شده. خانمي شده. با كت و دامن و روسري آبي گلداري كه دوگوشه اش، موهاي انبوه فردارش را به زور دور ميزند تا به زير گلويش برسد.
همه چيز در سيما و ظواهر عاطفه خانم نو و تازه است. قاسم آقا ميگويد:
ـ عاطفه خانم جان دانشجو شده اند! من هم ميخوام ديپلم كه گرفتم دانشجو بشم! دانشجوي هنر!
محسن ميگويد: عاطفه خانم جان! دانشگاه شما شلوغ شده؟!
عاطفه خانم با ترس ميگويد: ـ شلوغ؟ نه؟! كي گفته؟
محسن ميگويد: آقا پرويز!، شوهر دختر خالة مينوخانم همين عصري گفتن!؟!
عاطفه خانم با دست روي بيني اش ميگذارد:
ـ هيس! هيس محسن جان! از اين حرفها چيزي نگي! به گوش آقاجان نرسه!
قاسم آقا ميگويد: مگر خيلي شلوغه؟ چه خبره؟
ـ عاطفه خانم ميگويد: نه!……بابا… چيزي نيست. خبري نيست…
محسن به قاسم ميگويد: آقاپرويز گفت: دانشجوها طرفدار جبهة چي شده ن؟ آها، ملي؟ ها؟ توي يه پارك جمع شده ن. شعر و سرود مي خوندن. بعضي هاشون هم شعار مي دادن چي ميگفتن؟
قاسم آقا ميگويد: مصدق! درود بر مصدق!
مينو خانم كه با سيني شربت رسيده، و حرفهاي قاسم آقا را مي شنود ميگويد:
ـ بچه ها! اصلا از اين حرفها توي اين خونه نزنين! محسن آقا شما هم اصلا صحبت هاي آقاي حسيبي رو جايي نگين. من هم بهشون گفتم.
قاسم آقا ميگويد: چرا؟ مگه بده؟ !
عاطفه خانم ميگويد: اگه به گوش آقاجان برسه كه دانشگاه شلوغه، ديگه از ترس، منو ورميدارن مي برن مشهد ميگن اينجا برات خطر داره؟!
هادي ميگويد: ها ها! چه خوب! پس من برم به آقاجان بگم كه شما رو بيارن مشهد!
عاطفه خانم توي گونه هايش مي زند و ميگويد:
ـ نه تو رو خدا! هادي جان! اصلا از اين چيزها شنيدي نشنيدي!
بعد رو به قاسم آقا و محسن ميگويد: بابا! ما كه سياسي نيستيم. ما كه به اين كارا كار نداريم. آقاجان مامان الكي ميترسن. بعد هيچي هم كه نشه، نگران ميشن! مگه مامان رو نمي شناسين!
قاسم آقا ميگويد: من هيچي پيش آقاجان نميگم. به شرطي كه شما بگين خبرا چي بوده؟
عاطفه خانم ميگويد: هيچي بابا! منم خوب نمي دونم! چند سال پيش يه مصدقي بوده. يه دعواهايي بوده. حالا دوباره آزادي دادن، دوباره يه حزبي هست بهش ميگن جبهة ملي، نهضت نمدونم چي؟ دانشجوهاي دانشگاهها هي جمع ميشن سخنراني ميكنن. ولي خبري نيست.
محسن ميگويد: براي شما خطري نيست؟
عاطفه خانم ميگويد: من؟!! ابدا!… من اصلا توي اين كارا نميرم! صدسال هم نميرم! اصلا دانشگاه ما دانشگاه كه نيست. مدرسة عالي تربيت معلمه. اصلا توي اونجا از اين خبرا نيست. خبرا توي دانشگاههاي بزرگه! توي بهارستان و جلوي مجلسه!
هادي ميگويد: عاطفه خانم جان! شما كي بر ميگردين مشهد؟
ـ يكسال ديگه! اگه قبول بشم. بعدش ميام مشهد معلم ميشم!
مهدي ياد خانم معلم كلاس چهارم مي افتد. و روزي را تصور ميكند كه عاطفه خانم هم مثل آن خانم معلم سر كلاس درس خواهد داد. بعد ياد چشمها و صورت فرشاد مي افتد.

در بازگشت به اتاق نشيمن، قاسم آقا و محسن مي خواهند جلوي آقاجان با آقاپرويز صحبت كنند، اما مينو خانم با چشمهايش علامت نه مي دهد و بعد به گوش آقاپرويز چيزي ميگويد.

روز بعد دائی جان بچه ها را مثل گوسفند دنبال خودش راه می اندازد و به خرید میرود.

دائی جان همانطور كه جلو جلو میرود، با دو دست از دوطرف پر عباش را از بالا میگیرد كه به آبهای كوچه و گرد خاك نگیرد.

میوه فروش آنطرف خیابان به این گروه بچه های دختر و پسر كه مثل اردك بچه دنبال یك آخوند راه افتاده اند می خندد. دائیجان اما در همان حال با خودش آوازهای زیرلب میخواند و پیش میرود.

ـ كجا میرین! اونطرف خیابون میوه فروشی هست داییجان!

ـ نه جانم! نه دائیجان! اون میوه فروشی كه طالبیهای مورد نظر بنده را دارد، كه اینجا نیست. شما دنبال من بیایید تا یك طالبی پرعطری نشانتان بدهم كه مست بشید! من كه از هر مغازه ای خرید  نمی كنم!

توی پیاده رو فریبا می دود و عبای دائیجان را میگیردكه او را گم نكند. ناگهان داد دائیجان هوا میرود

ـ وای! دستت را بكش! نجس شد! بیچاره شدم! كی گفت دست به عبای من بزنی!

آهای هادی آقا! دست این بچه ها را بگیر! بگو با فاصله از من راه بروند.

ـ آخه شماتند میرین! ما عقب می مونیم

ـ باشه! باشه یواش میرم.

***

روزهای شلوغ خانة دائی جان در تهران بسرعت می گذرد. شلوغی و چیزهای تازه ونو آنقدر هست كه مهدی بخوبی متوجه نمی شود كه چند دائی زاده دارد. فقط از آن انه و آن روزها، چشمهای بزرگ و بیرون زده و چهرة شوخ وشیطنت های شیرین دائی جان بجا می ماند و صورت مهربان و سفید مینوخانم و لهجة تهرانی اش كه در سر زبان هادی افتاده، و در تمام طول مسیر برگشت به مشهد تكرارش می كند:
ـ اَئینا میخوای؟ یا اَاونا؟؟
ـ این ادا و اصولها چیست در میآوری هادی؟ مؤدب بنشین!
هادی كه شوخی اش گرفته شروع می كند ادای دائی جان را هم درآوردن و از پشت سر لپ آقاجان را كه مشغول رانندگی است میگیرد و می كشد:
ـ آقاجان؟ جان آقاجان! جان آقاجان!
آقاجان می خندد :
ـ مثل این كه خانة دائی جان خیلی به شما خوش گذشته؟
محسن میگوید: كاشكی بیشتر پیش دائی جان می موندیم. چقدر دائی جان بامزه بودند. چقدر منزلشان نو بود؟ من از حوض خانه شان خیلی خوشم آمد. كاشی های آبی. آب تمیز، موزائیك های كف حیاط؟ آشپزخانه شان، یخچال…
قاسم آقا می پرسد: راست آقاجان، دائی جان از كجا پول خانواده شان را در میآورد؟
مامان كه در عقب ماشین پتویی را روی سرش كشیده میگوید: دائیت واعظ است. عالم است. مردم بهشان پول می دهند.
مهدی میگوید: دائی جان اداره نمیرند؟
آقاجان میگوید: دائی جان شما، بابا جان، كار ندارد!… دوماه می رود مازندران، وعظ میكند كلی پول میگذارند توی جیبشان. چند گونی برنج دمسیاه میآورند دم در خانه شان. بعد دو ماه می رود گیلان، همینطور. بعد دوماه می آید مشهد، همینطور، بعد دو ماه تربت…
مهدی همانطور كه در كنار هادی در عقب ماشین روی تشك به زانو نشسته و دستهایش را روی پشتی صندلی آقاجان و قاسم آقاگذاشته و به جلو نگاه میكند از هادی می پرسد:
ـ وعظ یعنی چیكار میكنند؟
آقاجان می گوید: ببینیم كی عقلش كار می كند كه جواب این مهدیخان را بدهد!
هادی میگوید: من!… من! من عقلم كار میكند
ـ خب بگو آقاجان! وعظ یعنی چه؟
ـ وعظ یعنی همان كارها كه دائی جان می كرد. یك دفعه می زنند زیر آواز. من پرسیدم اینها چیست كه میخوانید: گفتند مثنوی!
ـ خب شما مردود شدید؟ شاید هم تجدید شدید.
محسن میگوید: بابا این كه ساده بود! وعظ یعنی روضه می خوانند.
مهدی از هادی می پرسد: روضه چیه؟
آقاجان میگوید: مصیبت دو تا شد.
محسن میگوید: روضه یعنی قصة امامها رو گفتن و گریه انداختن مردم. مثل وقتی كه مامان سفرة ابوالفضل انداختند، یك آخوند آمد، هی ناله می كرد. و زنها همه زیر چادر های های گریه كردند!
مهدی میگوید: آن كه الكی است.
آقاجان میگوید: چی الكی بود باباجان! كو بگو ببینم از كجا فهمیدی؟
مهدی میگوید: اونوقت كه مامان سفرة ابوالفضل انداختند، یك عالم زنا آمده بودند و گریه میكردند. عاطفه خانم هم بود. بعد كه بیرون آمدند من دیدم چشمهای عاطفه خانم هم تره. گفتم شما هم گریه كردین؟ عاطفه خانم گفتن، نه بابا! ما می خندیدیم ولی زیر چادر از بس خندیدیم اشك توی چشمام افتاد.!
قاسم آقا میگوید: بقیه هم برای بدبختیهای خودشان گریه میكرده اند.
آقاجان میگوید: خب قاسم آقا حالا نوبت شما كه جواب مهدی را بدهی! آخوند چكار میكنه به كدام اداره میره؟
قاسم آقا میگوید: آخوند به مردم اصول دین یاد میده. آخرش هم قصة امام حسین و یزید میگه كه مردم گریه كنند.
هادی میگوید: ولی فكرنكنم دائی جان روضه بخونن كه مردم گریه كنند. دائی جان همه می خندیدن و می رقصیدند. یك كارهایی میكردند كه ما می خندیدیم.
آقاجان میگوید: آن دائیتان كمی دیوانه است. راست میگی. او روضه نمی خواند. مثنوی میخواند نه برای مردم. برای خودش بالای منبر می خواند و صفا میكند. حالا گوش كنید من بگویم آخوند چیه وچكار میكنه. آخوند دو جور است. خوب و بد. بیشترش بد هستند. مكار هستند. یك مشت پدر سوخته هستند كه مردم را گول میزنند. مفت می خورند. گردنشان كلفت می شود و شكمشان بزرگ. از مال حرام. اما …
ـ آقا!… باز چی دارین میگین به این بچه های بی عقل! این چه حرفها…
مامان است كه درخواب و بیداری حرفهای آقاجان را شنیده. آقاجان فورا تصحیح میكند:
ـ خانم من داشتم میگفتم دائیجان آخوند خوب هست.
هادی میگوید: آخوند خوب دیوانه!!
آقاجان میگوید: هادی نافهم! مگر نگفتم هرچه آقاجان گفت بچه ها نباید تكرار كنند!
نخیر خانم! منظور بنده دیوانه به معنای خل نبوده. بلكه دیوانه به معنای رند و شوخ و سرمست از عشق الهی بود.
قاسم آقا به محسن میگوید: آقاجان از مامان میترسند ها…
آقاجان ناگهان سرعت ماشین راكم میكند و داد میزند: آخ! طالبی دیدم! طالبی. بویش هم میآید.
كنار جاده نرسیده به قهوه خانة بین راه، چند گاری فروشندگان هندوانه وخربزه و طالبی به فاصله ایستاده اند. آقاجان همانطور كه پیاده می شود میگوید:
قاسم آقا! آن زیلوها را بیاور آنجا بینداز زیر درخت. محسن آقا شما هم بیا چند تا طالبی بخریم. خانم بچه ها را بیدار كنید یك كمی بیرون را ببینند. اینجا خیلی باصفاست. هادی آبادكتول بهش میگویند. نزدیك جنگل گلستان هستیم. عجب صفایی. عجب آب و هوایی.
این ازصدتا سیزده به در بهتر است.
مامان میگوید: همینجا نهار هم بخوریم نمازتان راهم بخوانید، عصر حركت كنیم.

ادامه دارد……

قسمت قبلی داستان را در این لینک ببینید

اشتراک گذاری

کامنت بگذارید

Please enter your comment!
Please enter your name here