داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۱ ام

0
250
تهران دهه ۵۰- میدان ولیعهد(ولیعصرفعلی) بلوار الیزابت(کشاورزفعلی)

ـ بله!…
آن هم وقتی بزرگ شد …!… الان شرور است! مثل خود شما!

مامان میگوید:
آی راست گفتی آقا! اگه همین شری كار دستش نداد! نزدیك بود بره توی رود خودشه غرق كنه! صدبار گفتم بگیر بخواب! نگاه كن! بلوزشم درآورده! ای خدا!… آقا ترمز كنین! من می خوام برم عقب این هادی را بپوشانم. سرما میخوره!

ـ ولش كنید خانم! بگذارید به حال خودش باشه
ـ نه آقا! من اصلا میخوام برم عقب سرم درد می كنه. شما چكار دارید؟ نگاه دارین! آقاجان كنار جاده نگه می دارد. و مامان به عقب منتقل می شود. فریبا و مهدی اصرار میكنند كه جای مامان به جلو بیایند و حیوانات را تماشا كنند. قاسم آقا آنها را كنار خود جا میدهد. مامان در عقب به زور ژاكت تن هادی میكند و او را با خود زیر پتو میخواباند!
حسی میگوید: هورا! حالا هادی مزاحم نیست كه الكی آهوآهو كند. بگین آقاجان! گاو خصوصیتش چیه؟ آقاجان با صدای بلند میخندد:

ـ هاها ها … گاو؟!

ـ آخر چند تا گاو دیدم كنار جاده توی علفزار!

ـ گاو باباجان، خصوصیتش بی شعوریست!

ـ توی كتاب ما یك درس دیگر بود از كلیله، كه یك گاوی اسمش شنزبه بود و شیری او را خورد.

ـ آفرین! گل گفتی باباجان! گاو همان است كه روباه ها سرش كلاه میگذارند. مثل خیلی از ما مردم كه فكر نمیكنیم و آخوندها سرمان كلاه میگذارند. هادی كه به زور مامان زیر لحاف ها برده شده و هنوز دعوایش با مامان ادامه دارد، سرش را از زیر پتو بیرون میكند و داد می كشد:

ـ خونة دائی جان كه رفتیم میگم كه از مشهد تا تهران توی ماشین حرف روباه و آخوند بوده!

مهدی با نگرانی میگوید:

نباید بگی؟! دائی جان داداش مامانن!…

آقاجان میخندد:
بیخود میگه! بگذار بگه! من باباجان، با دائی تان، شوخی زیاد دارم! ایشان هم با من شوخی دارد.من باو میگویم «آشیخ»! او به من میگوید: «خان»! من با مدرسه رفتن ایشان شوخی میكنم، ایشان با علاقة من به روستا مهدی می پرسد:
دائی جان كدام مدرسه میرفتند؟

آقاجان میخندد: هاهاها… مدرسه باباجان، با مدرسة شما فرق دارد!

مدرسه های آخوندی، مدرسه های ملاّیی، خیلی چیزهای گفتنی دارد! صدای عصبانی مامان از عقب بلند میشود:

ـ آقا!… این حرفها چیه جلوی بچه های نافهم میزنین!؟ خوشتان میاد؟!

آقاجان گویی به خود آمده:
ـ ولی بچه ها همه توجه كنند! توجه!… توجه! همانطور كه گفتم! دائی جان از خانوادة علمای بزرگ تربت هستند. و خودشان هم عالم و واعظ هستند. آنجا كه به خانه شان رفتیم، ادب را رعایت كنید و مواظب حرفهایتان باشید. ما اینجا در مسافرتیم. تفریح میكنیم. هرچه من گفتم نباید یك بچه تكرار كند.

مهدی به فكر این است كه آقاجان غازها را نگفت چه جوری هستند.
ـ غاز چی آقاجان! غاز چه جوریه؟
ـ تو باباجان! هنوز غازهایت را فراموش نكرده ای؟! عجب باوفا هستی تو!؟ چقدر به این غازها دل بسته ای؟!

كاشكی این برادران بزرگ تو هم همینقدر با وفا بودند! این همه زمین ما داریم، یكیشان نمی آید به آن زمینها دل ببندد و سر دهقانان ما بایستد!

ـ قاسم آقا در حالی كه به دشتهای كشت شدة اطراف كه مثل شطرنج كنار هم چیده شده اند نگاه میكند میگوید:
ـ زمین به چه درد می خورد؟ آخرش یكی میآید همه را به زور ازآدم میگیرد! ـ میگیرد؟
هیچ كس نمی تواند زمین شما را از شما بگیرد؟
ـ همین زمینها كه اینقدر سرسبزه و همه جور چیز توش كاشته ن مال كیه؟

آقاجان كمی فكر میكند: ـ مال صاحبانشان است لابد!؟ تا جایی كه من میدانم اینها از موقافات آستان قدس رضویست! یعنی مال آستانه است!

ـ خود آستانه مال كیه؟ ـ آستانه، مال امام رضا دیگرآقاجان!
ـ امام رضا كه الان خودشان نیستند. من از معلم جغرافی خودمان پرسیدم كه زمینهای خراسان مال كیست او گفت مال آستانه است. گفتم الان خود آستانه مال كیست؟ گفت نمی دانم بعد به تو جواب می دهم هفتة بعد پرسیدم، گفت رفتم از یك كتاب كه راجع به زمینهای ایران بوده خواندم كه بسیاری از زمینهای مملكت ما موقوفه است و مهمترین املاك موقوفه از آستانه است و تولیت این اوقاف طبق قوانین قدیمی با سلطان عصر است. یعنی همین شاه فهادی!
محسن میگوید: یك بار هم من با یكی از رفقایم به قوچان رفتیم او گفت همة زمینها از قوچان تا بجنورد مال یك كسی به اسم هژبر یزدانی است! آقاجان كه از بچه هایش در زمینة اطلاعات عقب افتاده میگوید: خب! اینها چه ربطی دارد به این كه ما به زمینهای خودمان علاقمند نباشیم!

قاسم آقا میگوید: آن آقای معلم ما از همان كتاب نقل كرد كه: رضاخان با تصاحب اجباری حاصلخیزترین اراضی در مازندران، گیلان، گرگان وسایر نقاط كشور بزرگترین مالك كشور ایران بود مگر رضاخان خودش قبلا مالك بوده!؟ معلوم است كه به زور از مالكان گرفته!
آقاجان میگوید: من چه می دانم رضاخان به رضایت گرفته یا به چه شیوه ای. آن املاك هم مال مالكان بزرگ بوده. مثلا هر كدام پنجاه پارچه آبادی داشته اند. املاك ما كه اینقدر نیست. ما چند هكتار زمین و باغ داریم. این املاك كه املاكی نیست كه شاهی به آن چشم داشته باشد! من میگویم پدران ما ارثیه ای برای ما گذاشتند، من تا توانستم آنها را حفظ كردم و میكنم. اما ملك باید توسط اولاد، نگهداری شود. شما كه اولاد ما هستید باید به زمین و ملك علاقمند شوید و میراث اجدادتان را نگاه دارید! قاسم آقا میگوید: من كه اصلا به زمین و گاو علاقه ای ندارم.
محسن میگوید: من هم می خواهم بروم به خارج از كشور! در رشتة حقوق تحصیل كنم مثل خود شما آقاجان، قاضی بشوم!
ـ من را بگو كه به شماها امید بسته ام! شما چه كاره می خواهی بشوی قاسم جان!
ـ من؟ هنرمند نقاش یا قهرمان ژیمناستیك!
آقاجان با تأسف سرش را تكان می دهد.

***

تمام راه سفر چیزهای نو دارد. جنگلهای انبوه گرگان و مسیر ساری و نكا و خانه های شمالی با سقف های سفالی روستاهای شمال. اما فقط كوههای هراز را مهدی نمی بیند.

ـ تو همونجا كه تماشایی بود خوابیدی! این را هادی میگوید.:

ـ نمی دانی! چه جادة پر گردنه ای؟ ماشین می رفت توی كوه! از اونور در میآمد. هركار كردم بیدارنشدی!. مهدی دوباره از خستگی میخوابد. روز بعد، تهران. ماشین كه جلو خانة دائی جان ترمزمیكند مهدی به دنیای زیبای رؤیایی وارد می شود. همه چیز این خانه با خانة قدیمی شان در مشهد متفاوت است. خانة دائی جان یخچال دارد. در آشپزخانه قفسه های وكمدهای ظرف و چراغ گاز چیزهای نوی است كه تا بحال مهدی ندیده بود. مهدی خیال میكند همة مردم تهران همینجورند. حیاط موزائیك فرش اصلا با خشت های بزرگ و خاك آلودخانة مشهد قابل مقایسه نیست.

دیوارهای آجری همینطور با دیوار كاهگلی خانة خودشان فرق دارد. حوض كاشی آبی رنگ با فوارة وسطش، د در آهنی سبزرنگ،با در چوبی ضخیم و میخهای بزرگ آن، با زنگ در و كوبة آهنی … آدمهای این خانه و مهمانهایشان هم همه انگار نو هستند.

اما از همه جالب تر و شیرین تر موهای فردار و باد كردة مینوخانم و صورت جوان او و لهجة تهرانی اش است. مینوخانم همسر دائی جان و بچه هایشان است كه اصلا به قیافه اش نمیخورد زن یك آخوند باشد. بخصوص وقتی وقتی رو به بچه ها میكند و ظرف گیلاس و زردآلو را تعرف میكند و میگوید:
«ائینا میخوای یا اَاونا؟»

دائی جان كه روی تشكچه نشسته و دمپاییهای آخوندیش را كنار دستش گذاشته، با حالت عجیبی بچه های خواهرش را ورانداز میكند.

ـ هوی هوی هوی! نگا كن مینو! چه چشمایی داره اون كوچولوی كله گنده! مهدی آخوند ندیده بودكه اینقدر خودمانی صحبت كند. بدری آقا را دیده بودكه خیلی آرام و متین در تربت از او می پرسید:

ـ كلاس چندم هستی پسرجان؟ چند سال داری دائی جان!؟
اما بدری آقا خیلی متین و موقر حرف میزد. مدتی طول میكشید تا نگاهش از اینطرف اتاق به آنطرف بچرخد. بخصوص به بچه ها اصلا نگاه نمی كرد و كمتر با آنها همكلام می شد. اما این یكی دائی جان، چشمهایی بزرگ و بیرون زده و پر از شوخی و شیطنت دارد كه هر لحظه به یكسو می چرخد. تند و تند، و با تعجب. در نگاههایش به بچه ها میخندد.

ابروهایش را بالا و پایین می اندازد. مهدی كه روی قالی نشسته چنان باحیرت به دائی جان نگاه میكند كه انگار به تماشای هواپیما رفته باشد. اما دائیجان آرام از تشكچه اش تكان خورده چاردست و پا به طرف مهدی میآید و بعد ناگهان جلو می پرد و یك وشگون از گُردة مهدی میگیرد و در همان حال میگوید:
ـ دِی جان؟ جانْ دِی جان! جان دِی جان؟ دائی جان مثل دیوانه ها دهنش را كج كرده و با لهجة تربتی هی دایی جان دایی جان میكند.

مهدی گریه اش میگیرد. اما دائی جان لپ مهدی را میگیرد و میكشد و انگار یك تكه از لپ بچه را مثل یك تكه شیرینی برداشته، روی لب خودش میگذارد و بعد انگشتان خود را می بوسد. مینوخانم با ترشرویی شوخ وارانه ای به شوهرش میگوید:
ـ چیكار میكنی با بچه ها آشیخ! ولشون كن! بچه رو گریه انداختی! محسن میگوید:

ـ عجب این دائی جان كارهای خنده دار میكنند. دائم در حال ادا درآوردن و فیلم بازی كردنند. سراپایش سفید است. پیراهن بلند سفید با آستینهای بلند گشاد، تنبان سفید، یك عرقچین سفید كه آن را كنار دستش گذاشته. با دستمال سفیدی كه توی دستش است. فقط ریشهایش مشكی مشكی به همان رنگ موهای مامان است و نهادین هایش كه كنار تشك قراردارد براق و قهوه ای هستند. مینوخانم هوشنگ را آورده كه به دائی جان نشان بدهد. بچه را در بغل گرفته به دائی جان نزدیك میكند. اما ناگهان صدای دائی جان به هوا می رود:
ـ دورنگهدارش زن! دور!… دور! از همینجا نگاش میكنم. نزدیك نیاری لباسم نجس میشه. مینوخانم با حالت ناز و گرانفروشی بچه را دورمیكند و میگوید:

ـ بسه دیگه! از این بازیا در نیارین! خیلی هم دلتون بخواد بچة خواهرتون رو ببوسین دائی جان دستش را آرام به شكلی كه به جایی دیگر نخورد به لپهای هوشنگ نزدیك میكند و میگوید:

ـ پاك است؟! آبش كشیدین؟!حمام رفته؟ ! نجس كه نیست. و بعد با احتیاط با انگشت شست و دوانگشت اشاره لپ هوشنگ را میگیرد و كمی تكان می دهد و بعد به لبهایش نزدیك میكند ولی به لبهایش نمی چسباند و درهمان حال صدای ماچ از لبهایش در میآورد. این می شود بوسیدن بچه!! هادی صبح تا شب به دائی جان می خندد. محسن میگوید:

ـ با دائی جان باشی از صدتا فیلم سینمایی صفاش بیشتره! با دائیجان رفتیم طالبی بخریم از بوی طالبی دائی جان توی پیاده رو می رقصید و راه می رفت. اما زیر عبا. كه كسی نمی فهمید.
در مهمانی فردا به مناسبت رسیدن خانوادة آقاجان، تمام خانه پر از آدمهای رنگارنگ و تازه می شود. مهدی تقریبا هیچ كس را نمی شناسد. اما بجز مینو خانم و دائی جان، مهدی از هیچ كدام از مهمانها خوشش نمی آید. چون آن محبت مردمان بیرجند و تربت و مشهد و از آن بوسهای نوع بوسهای خاله جان شوكت آغا، در خانة دائی جان بدرالله، اینجا خبری نیست.

فقط لهجه هایشان شیرین و كشدار است. یك چیزكه برای مهدی عجیب است این است كه مهمانی خانة دائی جان دو بخش دارد. بخش اول:
با حضور دائی جان.
بحش دوم:
بدون حضور دائی جان.

در بخش اول، زنها و مردها در دو اتاق جداگانه اند. خانمهای خویشان مینوخانم، روسری و برخی چادر دارند. البته چادرهای نازك و روسریهای نیمه! اما بعد از یكساعتی كه دائی جان رسما اعلام میكند كه به اتاق خودش در طبقة بالا خواهد رفت، ناگهان صحنه عوض می شود. روسریها و چادرها برداشته می شود و جمعیت مرد و زن قاطی می شوند. بگو مگو و خنده هم راه می افتد. مینوخانم از روی یك جعبه پارچه ای را بر میدارد و سوزن گرامافون را را روی صفحه میگذارد.

مامان میگوید: مینوخانم جان! صدای گرامافون بالا نره؟ مینوخانم سرش را به علامت نه تكان می دهد:
ـ نه خانوم! نمیره! اون میره توی اتاقش قرآن می خونه. ساقها و بازوهای آزاد و لباسهای شیك دخترخاله های مینو خانم و فضای شادمانه و غشخنده های آنان، تناسبی با خانة یك روحانی ندارد. خانه آنقدر شلوغ وگفتگوها و موضوعات و ماجراها بقدری متنوع است كه مهدی نمیتواند بفهمد كدامیك از بچه ها، بچة كدامیك ازاقوام مینوخانم است. یا خانمهایی كه گاه بااو روبرو می شوند و لپش را میكشند و یا صورتش را می بوسند، چه نسبتی با مینو خانم دارند.

شب برای مهدی لحظات جالبی دارد. ناگهان در خانه را میزنند و عاطفه خانم در آستانة در پیدا می شود. دیدن عاطفه خانم بعد از مدتها، برای مهدی و بچه ها جالب است. عاطفه خانم یك روسری رنگی به سر دارد كه روی موهای فردارش، گره داده. چهره اش كمی به چشم مهدی بزرگتر می آید.

ـ عاطفه جان! عاطفه! قربونت برُم! مامان است كه او را تنگ درآغوش میگیرد. معلوم است كه از دوری او سختی كشیده. وسط احوالپرسی ها و بوسیدن بچه ها و در بغل گرفتن فریبا و پریوش و پرسیدن احوال هوشنگ كه در خواب است، عاطفه خانم چشمش به مهدی می افتد،
ـ هی منّی! منّی جانم! بیا ببینم! چه بزرگ شدی؟ ای مهدیه؟!!

بعد بلافاصله آستین مهدی را بالا میزند. و خال سیاه روی ساعد سفید او را میگیرد و به شدت می بوسد. بعد آن را به مینوخانم نشان می دهد:

ـ تو رِ به خدا این قشنگ تر از ماه نیست؟ فرقش اینه كه ماه سفیده توی شب. این ماه سیاهه توی سفیدی! عاطفه خانم می پرسد: محسن كجاست؟

ادامه دارد…

قسمت های قبلی داستان را در این لینک بخوانید

اشتراک گذاری

کامنت بگذارید

Please enter your comment!
Please enter your name here