داستان حبیب الله خان- قسمت ۳۰ ام

0
92
تیله بازی، بازی رایچ پسربچه ها در بسیار نقاط جهان

بچه ها می خندند. خانم معلم فكر میكند كه مهدی او را دست انداخته!
ـ اگه پارسال چهارم بودی، حالا باید پنجم باشی!
ـ نه خانم! تقصیر هادی مان شد.
ـ هادی تان چكار كرد؟
ـ ما را برد تیله بازی توی كوچه ها، من هم از حساب ۲ گرفتم.
ـ بعد؟
ـ بعد شهریور كه امتحان دادم باز هم دو شدم بچه ها میخندند چطور؟ مهدی كه می بیند برای بچه های كلاس و خانم معلم شخصیت جالبی شده ترسش می ریزد و شروع به تعریف جزئیات میكند
ـ هیچی! قاسم آقا من را برد امتحان تجدیدی بدهم! هیشكی نبود. فقط من بودم كه تجدید بودم. بعد آقای مدیر گفت بنویس هزار و پنج! بعد من نتوانستم. بعد آقای مدیر پشت میزش به ورقه ها نگاه كرد. بعد قاسم آقا با دست به ما علامت داد كه هزار و پنج اینجوریه!
اما من نفهمیدم و آقای مدیر هم دید و گفت. به مامانش بگویید این بچه بهتر است یكسال بماند تا قوی بشود. مهدی همانطور كه داستان راتعریف می كند در میان بچه ها چشمش به فرشاد می افتد كه ناراحت شده.
مهدی حس كرد كه فرشاد او را دوست دارد و از این كه آبروی مهدی پیش بچه ها و خانم معلم رفته ناراحت شده است. خانم معلم گفت:
خب ! بچه ها می بینید! بچه ای كه با داداشش برود تیله بازی توی كوچه ها، عاقبتش این می شود. حالا تو هم مهدی گوش كن! اینجا بیرجند نیست!
اینجا اگر از ده كمتر بگیری! من با این كمربند دوتا می زنم كف دستت! مهدی گفت:
این كه خوب است خانم! در بیرجند هر كس نوزده می گرفت آقای معلم دو تا چوب انار میزد كف دستش! بچه ها می خندند! و از این كه درس تعطیل شده و به تعریف كردن خاطرات گذشته خوشحالند. خانم معلم پشت میزش نشست و گفت:
بچه ها می بینید! بیرجند چقدر سخت میگیرند! خب مهدی دیگر برای بچه های مااز بیرجند بگو!
ـ آنجا یك حوض داشت، پر آب. چند تا درخت انار هم داشت. بعد فراش چوب درخت را میكند می انداخت توی آب حوض. بعد هر بچه ای كه فضولی میكرد را توی حیاط پایش را فلك میكردند و مدیر با چوب انار كه تر بود می زد كف پایش. بچه ها همه هو كشیده و تعجب میكنند و برخی هم می خندند. یكیشان میگوید:
ـ خوش بحال ما كه حوض توی مدرسه نداریم!
مهدی به فرشاد نگاه میكند. این بار فرشاد به او با نگاهی مهربان می خندد. خانم معلم میگوید:
تو را هم با چوب انار فلك كردند؟
ـ یكبار كه كلاس دوم بودم بله!
ـ چكار كردی
ـ معلم خط خوش ما نیامده بود. بجایش معلم دینی آمد. میخواست درس دینی بدهد. من گفتم آقا ما خط داریم! معلم دینی گفت درس دینی نمی خواهید! باشد! خط درس می دهم. بعد با گچ یك شعر روی تخته نوشت:
سرم را سرسری مترش ای استاد سلمانی
كه ما هم در دیار خود سری داریم وسامانی
بعد من گفتم آقا این كه مثل خط آقا معلم خط ما نیست. كج و كوله است؟ آقا معلم دینی گفت:
به تو مربوط نیست. شما از روی همین دو صفحه بنویسید. یكی از بچه هاگفت: آقا اگر از روی آن بنویسیم خطمان از خط خودمان بدتر می شود!
معلم گفت: عیب ندارد. (بچه ها سراپا گوش می شوند. و خانم معلم هم ازاین كه بچه هایش به كلاس علاقمند شوند خوشش آمده. دستش را میگذارد زیر چانه اش و گوش می دهد:
خب! ـ
بعد من گفتم: آقا این شعر یعنی چه؟ آقا معلم دینی گفت: یعنی ای استاد سلمانی سر من را سرسری متراش. چون ما هم در شهر خودمان سری داریم وسامانی. بعد ما هیچ نفهمیدیم ولی من نگاه كردم دیدم آقا معلم دینی اصلا سرش مو ندارد.
گفتم اجازه آقا؟ گفت بله! گفتم شما كه اصلا سرتان مو ندارد؟ بعد آقا معلم دینی گوش من را گرفت از كلاس انداخت بیرون.
آنجا آقای ناظم رفت وآمد میكرد. من رفتم لای پالتوی آقای مدیر كه توی راهرو آویزان بود.
اما آقای ناظم من را دید وبرد توی حیاط. و فراش پای من را به فلك بست. و چوبها را آورد.
ـ آنوقت تو را زدند؟
ـ من گریه كردم اما همین كه آقای مدیر می خواست بزند، آقای معلم دینی آمد گفت او را ببخشید! بچه ها همه از خوشحالی هورا كشیدند و برای مهدی دست زدند.
خانم معلم گفت: حالا تو سعی كن بچة خوبی باشی كه مجبور نشوم كمربند منصوری را باز كنم.
بیرون كلاس، مهدی احساس می كند دوست دارد با فرشاد حرف بزند. بنابراین از كیفش یك شیرینی زنجفیلی كه مامان برایش گذاشته بود درمی آورد و به فرشاد می دهد. فرشاد به او می خندد. و شیرینی را می خورد. مهدی احساس میكند همیشه دوست دارد فرشاد بخندد و او به چشمهای فرشاد نگاه كند.
وقتی مدرسه تعطیل می شود، مهدی همراه فرشاد به راه می افتد. توی پیاده رو شانه به شانة او می رود.
ـ كیفت را بده من بیاورم
ـ خودم می توانم . مگر به خانة خودتان نمی روی؟
ـ چرا؟ اما می خواهم خانة تو را یاد بگیرم!
ـ ازاینجا دوره!
ـ عیبی ندارد! این اولین بار است كه مهدی به اختیار خود، و نه با همراهی و اغوای هادی، تصمیمی میگیرد كه به راهی غیر از راه خانة خودشان برود.
ـ ناگهان صدای هادی از آن سوی خیابان شنیده می شود!

☘ ☘ ☘ ☘

روزهای بعد، مهدی از كلاس و درس هیچ چیز نمی فهمد. چون تمام فكرش این است كه جای خود را با شاگردی كه كنار فرشاد نشسته عوض كند.
نگاه كردن به صورت ظریف و معصوم فشاد با بینی باریك و دهان كوچك و چشمهای مهربانش، برای مهدی لذتبخش است. دوست فرشاد قبول نمی كند كه جایش را عوض كند. مهدی هم اهل فشار و زورگفتن نیست. این حسرت، بر كشش او نسبت به فرشاد می افزاید. روز بعد بی اختیار به دنبال فرشاد در پیاده رو روانه می شود تا خانة فرشاد را یاد بگیرد.
او باید از مدرسه، طول خیابان خسروی را بر عكس مسیر خانة خودشان، طی كند و بعد در سر چهار راه به راست بپیچد و آنوقت درآنسوی خیابان، فرشاد را می بیند كه در عمق كوچه ای از نظر پنهان می شود.
مهدی فكر میكند مامان فرشاد هم خیلی مهربان و دوست داشتنی است. نمی داند چرا این حس به دلش افتاده. اما عصر هم بدون این كه فرشاد را پیدا و تعقیب كند، مسیر خانة او را می پیماید و در سر چهارراه به عمق كوچه ای خیره می شود كه خانة فرشاد درآن است. مهدی فكر میكند چه می شد اگر فرشاد از انتهای كوچه به سوی او بیاید و دستش را به او بدهد و او را با خود به خانه شان ببرد؟!
هوا تاریك شده و مهدی هنوز آنجا ایستاده و به عمق كوچةآنسوی خیابان نگاه میكند. گاه شبحی از فرشاد می بیند كه دارد میآید! به شور میآید و باشتاب جلو می رود اما شبح محو می شود. مردی كه جلوی مغازه اش ایستاده با تعجب به مهدی نگاه میكند.
ـ خانه تان را گم كرده ای پسرجان!؟ مهدی از نگاه فروشنده می ترسد. و كمی آنطرفترمی رود و دوباره محو سایه های خیالی كوچه می شود. ناگهان سروصدای قاسم آقا و هادی او را به خود میآورد.
ـ اینجا چكار میكنی؟ می دانی مامان چقدر ناراحت شده؟ دو ساعت است دنبال تو میگردیم!
ـ كی به تو اجازه داد اینجا بیایی؟
ـ از این به بعد هروقت مدرسه تعطیل می شود راست بیا خانه! …
شب با خیال فرشاد میگذرد. و مهدی آخر شب یادش می آید كه فردا دیكته دارند. شروع به گریه میكند.
هادی میگوید:
بیا یك كارجالب یادت بدهم! تا فردا بیست بگیری باز هم مهدی به هادی گوش میدهد.
***
ـ زاغكی قالب پنیری دید
به دهان برگرفت وزد پرید
خانم معلم مشغول دیكته گفتن، از بالای سر مهدی رد می شود. دستهایش را به پشتش زده و كلمات راشمرده ادا میكند. هر بار كه خانم معلم نزدیك می شود، مهدی سرش را پایین میاندازد و مشغول نوشتن شده، با دست چپ تای دفتر را روی صفحه ای كه بر آن می نویسد میگیرد.
دفعة سوم، دست خانم معلم روی دفتر می آید و دفتر را از زیر دست مهدی بیرون می كشد.
ـ بده ببینم چی داری می نویسی؟! رنگ از صورت مهدی می پرد
ـ این جمله ها كه تو نوشته ای را كه هنوز من نگفته ام كه؟؟!! بچه ها! نگاه كنید! نوائی تمام دیكته را كه هنوز من نگفته ام تا آخر نوشته! بگو! ببینم پس الان چی داشتی می نوشتی؟
ـ …
ـ راستش را بگو! این صفحه را كی نوشتی؟
ـ دیشب!… لحظاتی بعد مهدی با گریه پای تخته اقرار میكند:
ـ هادی مان گفت خانم معلم هر روز از همان درس كه داده دیكته میگوید! پس تو دیكته را از روی كتاب بنویس! وقتی خانم معلم دیكته میگوید، ادای نوشتن در بیار!
ـ همة بچه ها می خندند و با تعجب به مهدی و كاری كه هادی یادش داده فكر میكنند. خانم معلم میگوید: دفعة قبل هم كه بیست گرفتی همین كار را كردی؟
ـ فقط یكبار، خانم! مهدی به كمربند منصوری نگاه میكند و خودش را برای كتك خوردن آماده می كند. اما خانم معلم كه دفتر مهدی را مثل سندی در دست گرفته و تكان می دهد با عصبانیت بیرون میرود.
تابستان، یك دنیای تازه برای بچه های خانواده دارد. خانة دائی جان! ماشین آقاجان كل افراد خانواده را در خود جا می دهد. سفری دراز به تهران انبوهی كار برای مامان وآقاجان دارد. آماده كردن وسایل سفر و وسایل بچه ها. آقاجان با كمك قاسم آقا و محسن و هادی، صندلی های عقب را برداشته و بجای آن زمینه را با تشكل و رختخواب پر كرده اند. یك جای نرم و مربع مثل رینگ بوكس برای معلق زدن و بازی كوچكترها. البته اگر بالا و پایینهای جادة تهران مشهد بگذارد. آقاجان و مامان و قاسم آقا و محسن هم درجلو! بر خلاف جاده های خشك و بیابانهای پر از ریگ و باد و ملخ جادة زابل ـ بیرجند و بیرجند طبس وگناباد تا تربت، این جاده كه از قوچان به شیروان واز آنجا به بجنورد و سپس به تركمن صحرا و گرگان و بعد به جادة كنارة دریا می رسد، بسیار تماشایی است.
بخصوص كه روی لحافهای نرم و رختخوابهای عقب ماشین، گاه می شود خوابید. تا در قهوه خانه ای بیدارت كنند و ببینی كه آقاجان خربزه خریده و در كنارة جویی در سایة درختان، همه مشغول خوردن اند.
ـ بچه ها را بیدار كن خانم! بگو بیایند خربزه بخورند! این صدای آقاجان است. اما صدای مامان كه سر شیر جلوی قهوه خانه، دارد صورتش را میشوید چیز دیگریست:
ـ آقا بگذار طفلكی ها بخوابند. آنقدر توی ماشین اینور و آنور افتاده اند كه …
ـ بعد كه راه بیفتیم دیگر خربزه نمی توانند بخورند. ماشین كثیف می شود. رختخوابها كثیف میشوند.
ـ بعد كه بیدار شدند یك جای دیگرنگاه دار آقا! خواب برایشان بهتر است. مهدی سرش را بلند میكند و از لای درز ماشین نگاه میكند. آقاجان روی فرشی نشسته و خربزه میخورد.
مامان یك روسری صورتی به سر دارد. برای اولین بار است كه مهدی مامان را در ملأ عام بدون چادر می بیند. پیراهن گلدارش تا ساق پاهایش می رسد. قاسم آقا با یك مرد كه سینی بزرگی با قوری و چند استكان در دست دارد، از قهوه خانه بیرون میآید و كنار آقاجان روی سفره می نشنید.
پشت قهوه خانه، تپه های بلندی ست كه نقطه به نقطه با درختانی پوشیده شده. از پایین جاده صدای همهمة آب می آید. صفای هوا و جمع بیرون، خواب را از سر مهدی پرانده. كفش هایش را از زیر لحافها پیدامیكند و با یك جست خود را به آقاجان می رساند. مامان می پرسد:
ـ كی گفت بیدار بشی؟
آقاجان میگوید: ـ لازم نیست كسی بگوید!؟ سوال خنده دار می كنید خانم! آدم كه بیدار شد دیگر بیدار شده! كسی نباید بگوید بیدار بشو! هه هه هه! مگر نیست مهدی آقا! بیا! بیا این قاچ خربزه سهم توست.

ادامه دارد…

قسمت قبلی داستان

اشتراک گذاری

کامنت بگذارید

Please enter your comment!
Please enter your name here