داستان حبیب الله خان- قسمت ۲۹ ام

0
168

پوست صورت بچه ها، از آفتاب سوخته. موها سیخ ایستاده و شانه نخورده. و شلوارها خاك آلود است. مهدی نمی داند چطوری سلام كند. بنابراین به چادر مامان آویزان می شود. و از پشت آن به جماعت روستایی نگاه می كند. اولین چیزیكه چشم زن سالارهادی را گرفته چشمهای مهدی است. زن سالار به مامان میگوید:
ـ «خانم! بِزنُم به تختَه! ماشاالله چشمهای این آقازاده چه بزرگَه!!» و بعد دوباره خم می شود و مهدی را می بوسد و میگوید:

ـ مهدی آقای شما اندازة ناصر مایه. ناصر! ناصر! بیا! دست مهدی آقا رِ ببوس.

مهدی دستش را كنار میكشد و به پشت مامان فرار می كند. خانواده و تمامی فامیلها به درون دعوت می شوند. آقاجان از قبل گویی خبر داده است. چون تمامی حیاط آب پاشی شده. و چندسماور در ایوان خانة بزرگ اربابی مشغول جوشیدن است.

خانة اربابی سه قسمت بزرگ دارد. یكی اتاقهای نشیمن متعددی كه همه در یك ردیف در اطراف ایوان چیده شده اند و همة درهای بلندآن رو به باغ بزرگی باز می شوند كه در مقدمه درختهای انار و انجیر دارد و در عمق، یك باغ بزرگ انگور تا دیوارهای دور انتهای باغ را پر میكند.

هادی مرتبا از آقاجان سراغ كرّه اسب سفیدش را میگیرد. اما مهدی آنقدرخسته است كه توی ایوان روی فرش ولو می شود. اتاقها همه پر می شود از مهمانها.

همه از خستگی چای می طلبند. زن سالارهادی و یك دخترش كه اسمش زلیخاست و لباسهای رنگی صورتی دارد مشغول چایی ریختن و توزیع چایی میشوند.

شوهر زلیخا هم با آفتابه مرتبا از جوی آب برمی دارد و به خشتهای حیاط جلوی ایوان می پاشد. بوی خاك آب زده، به مشام مهدی می پیچد. زلیخا یك چایی پیش مهدی می گذارد. آقاجان می پرسد.
ـ هادی كجا رفت؟ محسن آقا كجا رفت؟ زن سالارهادی جواب می دهد:

آقا بچه ها گفتند مِخن اسبها رِ ببینن. ناصربُردشا پیش اسبها.

ـ چه عجله ای؟! هنوز زود است. مبادا زیر پای اسبها برن. خطر ناك است! بایدسالار می آمد خودش همه را با هم می برد. راستی مادیان چطور است زن سالار؟

ـ ماشالله! سرحاله. خود سال هادی می برش صحرا تاخت میده! آقا! اسب كه تاخت نكنه و همه ش توی طویله باشه، بیمار میشه! اسب گاو كه نیست كه توی طویله بخوابه!

ـ راست میگی باجی! چه كنیم دیگه! ما كارمان به شهر افتاده. متأسفانه نمی توانیم اینجا باشیم. آقای حاج میرزا حسن كه كنار آقاجان روی تشكچه نشسته، و جعبة سیگار همای خود را درآورده و با زبانش كاغذ سیگار را تر میكند میگوید: ـ حج آقا! كم كم باید برای فروش اسبها فكری بكنِن!
ـ نه! این اسب یادگار ابوی است. از بچگی بزرگش كردیم. اسب اصیل است آقا! آدم نگاهش كه میكند چشمش روشن می شود.
روز بعد آقاجان همة بچه ها را به تماشای اسبها می برد. یك حیاط كوچك در پشت اتاقهای خانة اربابی، حد فاصل این خانه با منزل دهقانی است كه الان به سالارهادی تعلق دارد. این خانه اتاقهای كوچك و درهای كوچكتری دارد. در حیاط كوچك آن گوجه فرنگی و بادمجان كاشته شده. حیاط متصل به این خانه، محل نگهداری «مال»هاست.

اطراف حیاط «مال»ها، غرفه های بزرگی است از كاه و جو و بیده. و تاریك كه كف آن پر از كاه و تپاله است. ناصر به مهدی میگوید:

ـ این خانه ها مال اسبها و گاوهاست. محوطة گود وسط حیاط با نرده هایی از ایوان اتاقها جدا شده. در آن، دورتا دور آخورهایی ساخته شده. چند الاغ، یك اسب قرمز رنگ، چند گوساله و گاو، هر یك درآخور خودمشغول جویدن هستند.

همینجاست كه چهرة سالارهادی در ذهن مهدی برای همیشه بعنوان یك چهرة سلحشور و دوست داشتنی ثبت میشود.

پوست سوخته، صورت استخوانی، بینی كشیده و سبیل بلند با شالی رنگی به سر. ناگهان صدای شیهة اسب بلند می شود. كرّة سفید اسب روی دو پا بلند شده و دستهایش را به هوا پرتاب میكند.

ـ زن سالار! بچه ها را ببر بیرون! این صدای آقاجان است. چنگیز، داماد سالار و یك دهقان دیگر به وسط حیاط گود می دوند تا كرّه را مهار كنند. اما كره ناگهان جست می زند تا از روی دیوارك ها بپرد و خود را به طویلة گاوها برساند.

ـ در طویلة گاوها را ببندید! وگرنه چند تا گاو را میكشد. همه هراسانند. كره جهش میكند و خود رابه در خروجی طویله می رساند اما در بسته است. دوباه به حیاط می پرد. مهدی از پشت سر آقاجان سرك می كشد. سالارهادی را می بیند كه از در حیاط وارد شده مثل همان كرّه خود را به داخل حیاط می اندازد و آمرانه با كرّه اسب حرف می زند!

چنگیز توبره ای جو را به سالار می دهد و او به سمت اسب دراز میكند.

ـ بنشین حیوون! كرّه با دیدن سالار، عقب می رود و با دست زمین را می كند و دندانهایش را به هم می ساید. بعد دستهایش رابلند میكند و به زمین میكوبد.

سالار به آرامی با كرّه حرف میزند وهمانطور آرام آرام به او نزدیك می شود و دست به پیشانی اش می كشد. و توبره را جلو دهانش میگیرد.
ـ دهنه اش را بگیر سالار
ـ نه! حالا دوباره رم میكند.

سالار یال اسب را نوازش میكند و دست درگردن او انداخته او را به سمت آخور می راند.
هادی میگوید:

من هم وقتی بزرگ بشم، مثل سالارهادی می شم!

مهدی به این فكر میكند كه هادی هم اسم سالارهادی است. او هم مثل سالار شجاع است.

روز بعد سالارهادی و مهدی را به نوبت روی مادیان، جلوی آقاجان سوار میكند. آقاجان می خواهد باغاتش را بینید. آقاجان مهار كره اسب را به هادی نمی دهد.

ـ نمی شود سوارش بشیم؟
ـ نه آقاجان! حالا او بچه است.

شرور هم هست. باید بزرگ بشود. مثل مادرش عاقل بشود. سر مادیان جلوی مهدی روبه دشت بالا و پایین می رود وگوشهایش گاهی به این سو و آنسو میچرخد. یالهای مادیان با حركت سر، با شكوه خاصی تكان می خورند.

ـ خودتان را محكم بگیرید می خوایم كمی یورتمه برویم. ناگهان اسب شتاب میگیرد. مهدی احساس می كند روی هوا به پرواز درآمده. مثل این استكه روی كشتی سوار شده.

جلو در باغ، سالار كه با اسب قرمزآمده مهدی را بغل گرفته از مادیان پایین میآورد. صدای برخورد آهنهای ركاب و تسمه های اسب صدای باشكوهی سا.

مهدی جلوی اسب محو تماشای مادیان شده.

ـ این چیه؟

این مدال اسب است. دو تسمه از راست و چپ، جلو سینة اسب به یك مدال مثلثی می رسند. اسب آهن مهارش را میجود.

ـ زبانش زخمی میشه!

ـ اگر این آهن توی دهانش نباشه، نمی توانیم او را راه ببریم. این مثل فرمان ماشین است آقاجان.

نیمه شب، مهدی از خفگی از خواب می پرد. خواب دیده كه دارد خفه می شود. اتاق تاریك است و گردسوزها توی تاقچه روشنند. هادی بیدار شده میگوید :
چیه؟ چته؟

ـ دارم خفه می شم

ـ خب پای خاله جان شوكت خانم افتاده رویت.
مهدی با تلاش، ران سنگین خاله جان را كنار میزند و می بیند توی اتاق همة مامانها و بچه ها گوش تا گوش خوابیده اند.

شیرینی های سفر به حسن آباد، و بوی باد و درخت و تاب خوردن در باغها و سواری بر اسب والاغ و بازی بابچه های دهقانها، و ایستادن سر تنور زن سالارهادی و چشیدن نان گرم روستایی با شیر شیرینی كه تازه از گوسفند دوشیده اند، بسرعت در یك چهره گم و محو می شود:

چهرة فرشاد!
ـ كجایی نوائی! بگو ببینم چی گفتم؟ مهدی هاج و واج مانده است. چون بجای درس به فرشاد فكر میكرده است. خانم معلم، كه صورت درازی دارد یك چشمش كمی معیوب است، و سعی میكند مهربانی زنانة خود را به هر شكل شده در زیر اخمهای مصنوعی اش بپوشاند، به شاگردی كه جلوی مهدی نشسته میگوید:
ـ منصوری! كمربندت را باز كن! منصوری با سرعتی كه نشان میدهد بارها این كار راكرده است، و با یك حركت، كمربندش را باز كرده به خانم معلم می دهد. كمربندیست رنگارنگ كه باسیمای نایلونی بافته شده است.

خانم معلم كه اصلابه قیافه اش نمیآیدكه اهل زدن كسی باشد كمربند را تكان می دهد:
ـ نوائی! بگو ببینم كجا بودی؟ مهدی كه ترسیده میگوید؛ بیرجند!
ـ كی؟ ـ پارسال! ـ پارسال را نمیگویم! الان را میگم كه به درس گوش نمی دادی؟
ـ… بیا بیرون از نیمكت بیا بیرون! تو شاگرد جدید این مدرسه هستی؟ یكی از بچه ها میگوید:
بله! خانم! با بابامامانشان از بیرجند آمده اند!
خانم معلم مهدی را به پای تخته می برد. و از آنجا كه صورت مظلوم و چشمهای ترسان مهدی او را تحت تأثیر قرارداده میگوید:
ـ در بیرجند كلاس چند بودی؟
ـ چهارم! الان كلاس چهارم هستی؟ پارسال هم چهارم بودی؟
ـ بله!

ادامه دارد…

قسمت قبلی داستان

اشتراک گذاری

کامنت بگذارید

Please enter your comment!
Please enter your name here