داستان حبیب الله خان- قسمت ۲۸

0
197

مهدی بخاطر رنگ سفید و نوار مشكی وسط شانه بند از آن خوشش می آید. قاسم آقا از همان اول گفته كه از این پارچه كت وشلوار نمی خواهد و خودش پارچه را به خیاطی مورد علاقة خودش خواهد داد.
مامان مقید است كه از زیرپوش تا زیرپیراهنی تا جوراب، همة لباسهای بچه ها را نو كند. مهدی به فریبا می گوید:
ـ مامان گفته در عید اگر كسی لباس كهنه بپوشد، گناه كرده!
دو روز قبل از عید ماشین آماده است. عقب ماشین، رختخواب ها طوری چیده شده است كه بچه ها همه در آن روی انبوه لحاف و پتو، جای نرمی برای غلط زدن و حتی خوابیدن دارند. جلوی جیب هم آقاجان راننده است.
مامان و قاسم آقا در صندلی سمت راست می نشینند. این اولین عیدی است كه عاطفه خانم پیش آنها نیست. او سال گذشته در دانشسرای تربیت معلم تهران قبول شده و حالا در تهران درس میخواند.
آقاجان میگوید:
باید از تربت برای عاطفه خانم روغن حیوانی و پسته بفرستیم. خانم! مربای پوست پسته هم برایش درست كنید، كه وقتی برگشتیم برایش بفرستیم. آنجا در خوابگاه دختران دانشسرا، میتواند بگوید كه پدر من باغ پسته دارد و این مربا از محصول باغ پستة پدرمن است. این روغنها هم از گوسفندهای خودمان است!
عید در تربت و خانة پدری مامان، می گذرد. خانه از رفت و آمد پر از غوغاست. آنجا مهدی آنقدر آدمهای جدید می بیند كه عظمت خانوادة مامان را خوب می فهمد.
او می فهمد كه آن مامان تنهای زابل، یكی از اعضای خانوادة بسیار بزرگی است كه هر روز از تعطیلات پانزده روزة عید، یك گوشه از آن ، با چهره هایی تازه پیش رویش قرارمیگیرند.
خانة پدری مامان، كه حالا به دائی جان بدرالله رسیده، با ورود خانوادة آقاجان، مركز تجمع و دید و بازدید چندین خانواده شده است. خانوادة دائی جان بدرالله دیوانی، خانوادة دائی جان تقی آقای دیوانی، خانوادة دائی جان آقا مصطفی دیوانی كه از تهران آمده اند، خانوادة حاج میرزا حسن نویدی(شوهرِ خاله جان حشمت خانم) خانوادة حسن آقای نویدی (خاله جان شوكت آغا خانوادة صالح آقای نویدی( خاله جان عزیزآغا).
هركدام از این خانواده ها چندین بچه دارند. دختر و پسر. مهدی با لشكری از چهره های جدید با رفتارهای جدید روبروست. اینها تازه فقط فامیلهای مامان هستند نه فامیلهای آقاجان. این را مهدی از آقاجان می پرسد.
ـ مهدی آقاجان! مرحوم ابوی ما سالهاست عمرش را به شما داده!.
و والدة ما هم به رحمت خدا پیوسته. فقط از آن خانواده مانده است یك عمو برای شما كه در دروازة رباط تربت خانه و باغ و گاوداری دارند، و یك عمه هم دارید كه در كاشمر زندگی میكنند.
ـ عمه جان از شما سنش بیشتر است!
– نه! یك كمی كوچكتره. اما همة موهایش سفید است. انشاالله یك روز هم آنجا خواهیم رفت. خانة پدری مامان یعنی خانة دائی جان بدرالله و توران خانم، باغیست بزرگ. با ساختمانهای متعدد قدیمی كه مهدی تا روز آخر نمی تواند سر و ته آن را ببیند و بشناسد.
ساختمان اصلی دو طبقه است با ستونهای چوبی بلند. طبقة دوم، یك بالكن سراسری دارد كه لبة آن با نرده های چوبی بسته شده كه بچه ها از بالكن پایین نیافتند.
مهدی در یكی از اتاقها با مادر مامان روبرو می شود. پیرزن لاغر و سفیدمو و سفیدروی مهربانی كه گویی یك فرشتة سفید و نورانی است كه فقط بلد است بچه ها را بوس كند.
مادر بزرگ خیلی آرام راه می رود. و بیشتر نشسته است. همه چیز را پیش او میآورند. چای خوردنش آنقدر زیباست كه مهدی ترجیح می دهد بجای بازی با بچه ها، بنشیند و به دستهای سفید این مادربزرگ نگاه كند كه چگونه چایی را در نعلبكی گلدار می ریزد و قندی درآن فرو میكند و به لب می برد.
مادر بزرگ بجز چائی تازه دم و خوب عمل آمده و معطر نمیخورد. اتاقهای این خانة قدیمی آرایش بسیار زیبایی و جالبی دارند. كناره های همة اتاقها، پتوهای ملافه دار روی فرش انداخته شده .
در بالانشین هر اتاق و در سمتهای راست و چپ، روی پتو یك تشك هم قرارداده شده و یك مخدة مخملی یا با روكش قالی به دیوارتكیه داده شده.
روی تاقچه های گود اطراف اتاق، چراغهای توری، و چراغهای لوله بلند نفتی و در یكی از تاقچه ها، یك رادیوی بسیار بزرگ قدیمی با روكش مخمل قرار دارد. روی سربخاری اتاق، قاب عكسهای بزرگی است كه عكس پدر بزرگ خانواده در تصویری بیضی درآن دیده می شود.
همة اتاقها بوی عطر خوبی می دهد. پشت شیشه همة پنجره ها توریهای سفید كشیده شده. اتاقهای بزرگ، با یك شكاف بزرگ، به هم راه دارند.
و ساعت دراز شماطه داری در جعبة قدیمی مستطیلی، به دیوار اتاق بزرگ نصب است. از همه چیز بیشتر برای مهدی تماشای خواهرهای مامان جالب است.
در بین آنها كه همه مهربان هستند، خاله جان شوكت آغا از چهره های بسیار دوست داشتنی است. زنی با چشمهای درشت كه مهدی درعمق آن، چشمهای مامان را اما با نگاه شاد می بیند.
مهدی با نگاه به او و مقایسة او با مامان می فهمد كه گویی بین این خواهرها، مامان خودش از همه بیشتر رنج و غم داشته است.
چون مامان هیچوقت به اندازة خاله جان شوكت آغا نمی خندد. این زن، با چهرة گوشتالوی مهربانش صدای خیلی مهربان و دوست داشتنیی هم دارد. نگاهش به آدم می خندد بخصوص وقتی به چشمهای حیران مهدی نگاه میكند، كه اینهمه با تعجب به غبغب و گودیهای زیبای گونة او نگاه میكند. خاله شوكت از صبح ورود تا شب چندین بار مهدی را بوسیده است خودش چند پسر و دختر دارد.
شوهرش حسن آقای نویدی هم چاق و شیرین سخن است. او مدیر دبیرستانی درتربت است. خاله شوكت خواهر كوچكتر مامان است. او مهدی را روی زانویش می نشاند و توضیح می دهد.
ـ خوب گوش كن مهدیجان! مامان تو بزرگ بزرگة ماست. ما چهار خواهریم. عصمت آغا كه مامان خودته. بعد نصرت آغا كه بعد ازمامان هست. بعدش عزیزآغا، بعدش هم من كه شوكت باشم. مهدی میگوید:
پس اول مامان من عروس شدن بعدا خاله حشمت؟
مادر بزرگ از خنده غش میكند. و با دست روی زانوی مامان می زند و میخندد.
مامان با صدای بلند میگوید:
ـ چه فضولیها! فسقلی داخل آدم شده! چه سوالها می كنه!. این حرفها به تو چه مربوطه. پاشو مهدی! پاشو برو با بچه ها بازی كن! مهدی روی بالكن میآید.
درختان بلندآنسوی حیاط كه در باد با صدای بلندی برگهایشان را تكان می دهند. شكوه خانوادة قدیمی مامان را در ذهن مهدی تثبیت میكند.
وسط حیاط حوض بزرگ، و در سمت چپ ساختمانی كه یك دالان در وسط آن به خیابان راه می برد. عبور و مرور چند زن روستایی كه درآشپزخانه مشغول كار با خاله جان عزیزآغا هستند، و قامت و ردا و عبای بلند دائی جان بدرالله كه از اتاقی بیرون میآید و دامن عبایش را به پشت میگیرد و همانطور كه با همسر كوتاه قدش توران خانم صحبت میكند وارد دالان می شود تا به خیابان برود، مهدی را به گذشته هایی كه تا كنون به آن فكرنكرده بود می كشد.
سعی میكند زمانی را تصوركندكه هنوز به دنیا نیامده بوده. فكراین كه مامان در این خانه به دنیا آمده و بزرگ شده برایش خیلی جالب است.
تا بحال اینقدر به گذشته فكر نكرده بود. اصلا تا به حال این قدر به هیچ چیز فكر نكرده بود.
عصر دائی جان هادی آقا، كه فرماندار تربت است، بچه ها را به خیابان می برد كه ضمنا خریدهایی هم انجام بدهد.
شهر نورانی ست. تمام مغازه ها با چراغهای رنگ ووارنگ روشنند. پیاده روها شلوغ شلوغ است. و چراغهای ماشینها هم شهر را زیباتر كرده. همهمه، مهدی این همهمه راخیلی دوست دارد. بوی عطر از برخی مغازه ها كه تسبیح و عروسك و سجاده و عطر را باهم می فروشند گاهی دماغ مهدی را پر میكند. دائی جان هادی آقا بچه ها را به باغ ملی میبرد. باغ ملی روی تپه ای قرار دارد كه از آنجا خیابان بزرگ با سوسوی چراغهایش در زیر پای بچه ها دیده می شود.
بچه ها همه لباسهای عیدشان را پوشیده اند اما مهدی كه یك شلوارك پوشیده كمی سردش است. دائی جان همه را روی نیمكت می نشاند و دوربین عكاسی را به قاسم آقا می دهد كه از همه عكس بگیرد. بعد برای همه بستنی می خرد. اما مهدی با خوردن بستنی، به لرزیدن میافتد. دائی جان كتش را در میآورد و روی دوش مهدی می اندازد. و سر آخر او را بغل میگیرد و به خانه برمیگردند.
شب مهدی در رختخوابی كه بالشهای نرم با روكشهای براق و لیز دارد بسرعت خوابش می برد. صبح دو لب بسیار چاق، گونه اش را می بوسد. خاله شوكت خانم است كه آمده و به او گفته اند كه مهدی تب دارد. یك لیوان گل گاوزبان درست كرده و با قاشق چایخوری به مهدی می نوشاند. ساعتی بعد مهدی خوب شده و در میان دخترخاله ها كه به اتاق ریخته اند تا او را برای بازی ببرند گم می شود.
آنها در حیاط جدولهایی با گچ كشیده اند كه باید روی یك لنگة پا آنها را طی كرد. و سنگی را خانه به خانه پیش برد. دختر خاله حشمت خانم كه یكسال كوچكتر از مهدی است فرح نام دارد. اسم برادرش هم غلام است. فرح و غلام مثل راهنمای یك موزه، یا كسی كه گردشگری را در شهری راهنمایی می كند، مهدی را همه جا می برند و تازگیها و دیدنیهای زندگیشان در تربت را به مهدی نشان می دهند. غلام تیله باز بسیار ماهری است. او ده بار و هر بار به سادگی در بازی با مهدی برنده می شود. حتی هادی هم حریف او نمیشود. چرا كه او از فاصلة بسیار دور تیله ها را هدف قرارمی دهد و بعد تیلة خود را در سوراخ كنده شده در زمین می اندازد.
برای مهدی اما تماشای باغ و آشپزخانه و رفت و آمدخاله ها و گفتگوهای مامان و خاله ها و شناختن بچه های خاله جان شوكت آغا، جاذبة بیشتری دارد. احساس می كند در این خانة پرجمعیت گرمای عجیبی موج میزند. چیزی كه در بیرجند و در خانة اعتصامیها و آن میهمانی های اشرافی نبود.
حس شیرینی درتمام لحظات موج می زند و مهدی حس میكند كه بیشتر از همه جای زمین، به این تكه از زمین تعلق دارد. از وقتی كه فهمیده است كه مامان اینجا به دنیا آمده و اینجا بزرگ شده است، این حس یگانگی را با همه جای این خانه پیدا كرده است. عصر آقای افقهی و خانواده شان هم به دید و بازدید آمده اند. یك مرد لاغر قد بلند كه چهره ای غمگین اما مهربان و افتاده دارد. آقای افقهی دائی مامان است.
مهدی به دماغ كشیدة و باریك آقای افقهی نگاه میكند. درست مثل دماغ مامان كمی استخوانی و برآمده است.
مهدی در چهره اش همان رنگ غمی را كه همیشه در سیمای مامان دیده می شود می یابد. آقای افقهی همانطور كه با آقاجان مشغول صحبت است، مهدی را روی زانویش می نشاند و برایش انار دانه میكند.
مهدی میگوید: ـ شما كه دایی جان مامانید چرا مثل همة دائیها بزرگ نیستین؟
آقاجان می خندد.
ـ هه! این بچه فكر میكند همة دائیها باید مثل آقابدرالله بزرگ باشند. نه آقای مهدی خان!
دائی یعنی برادر مادر. ممكن است یك دائی خیلی كوچكتر از خود آدم باشد. بسته به این است كه چه موقع به دنیا آمده باشد

☘️☘️☘️

هرچه شهر تربت و خانة دائی جان بدرالله، پر از سرو صداست، حسن آباد و الله آباد، پراز سكوت است. سكوتی كه تا كنون مهدی آن را خوب نشنیده بود. بوی خاك، بوی باغ، بوی باد، صدای پیچیدن باد در برگهای انبوه درختان، و صداهای مختلف روستا، برای مهدی، جدیدترین چیز در حسن آباد است. روز سوم عید، ماشینهای چند فامیل از جادة جنوبی تربت به سوی حسن آباد راه می افتند.
ـ حسن آباد یكی از دهاتی است كه ما درآن ملك و باغ داریم. آقاجان همانطور كه ماشین را در دست اندازهای جادة خاكی و پر پیچ و خم به پیش میراند توضیح می دهد. ماشین به جوی آبی می رسد كه جاده را قطع میكند. مامان میگوید:
ـ آقا! بگذار بچه ها را پیاده كنیم. شما ماشین را از آب رد كنین، بعد سوار شویم.
ـ اِه؟! این چه حرفیست خانم؟!. این ماشین را برای همین خریده ام كه از همین جاها رد شوم!.
محسن میگوید: ماشین آقاجان از كال بیرجند رد می شد. این كه یك جوی كوچك است. مهدی با ترس و لرز به جلو نگاه می كند. ماشین به آرامی به داخل جوی می لغزد و به یكسو كج می شود. مامان به بچه ها می گوید:
ـ خودتون را محكم بگیرید! سرتان به میله ای نخورد. اما آقاجان با متانت می گوید:
ـ هیچ چیزی نمی شود ماشین غرش كنان و در حالی كه تا ركاب در آب فرورفته، از آنسوی جوی بالا می رود و به جاده می افتد. بیابان سرد و خشك و خالی است. از دور یك اتاقك پیدا می شود.یك اتاقك آجری خالی سوت وكور.
ـ به اینجا میگویند حوض هادی می پرسد:
ـ این كه حوض نیست! یك خانه است!؟ آقاجان توضیح می دهد:
.ـ قدیمی ها به آن حوض میگفتند. اینجا جای استقرار پیكهای اربابی بوده است.
ـ چرا هیچ كس تویش نیست؟ آقاجان جوابی نمی دهد. قاسم آقا میگوید: ارباب ها تمام شده اند. دیگر مردم به شهر رفته اند. سیاهی درختان ده كه از بلندی تپه و از دور پیدا می شود آقاجان با خوشحالی میگوید:
ـ این هم حسن آباد! انگار روح آقاجان از این كه املاك و سرزمین پدری خود را می بیند بال درآورده. چند سگ بزرگ پارس كنان، به استقبال میآیند. سگها همپای ماشین پارس كنان تاخت بر می دارند.
هادی و محسن از پشت طلق شیشة ماشین برای سگها دهن كجی میكنند. دومین استقبال كنندگان، بچه های بی شلوار و پابرهنة ده و دختركان كوزه بر دوشند كه برای تماشای ماشینی كه به ده نزدیك می شود كنار جاده می ایستند. روسریهای رنگی و پیراهنهای زرد و شلوارهای سیاه دارند. كوچه ها همه پست و بلند و با جویهایی دروسط و دیوارها همه كاهگی و كوتاه، و پنجره ها كوچك و درها كوتاهند.
جلوی برخی درها، پیرزنهای استخوانی با لباس های كهنه و خاك آلود نشسته اند. در یك كوچه ماشین به رمه ای كه تمام كوچه را گرفته روبرو می شود. آقاجان می ایستد تا گوسفندها از اطراف ماشین عبور كنند. دو پسربچه با چوبهایی بر دوش از پشت سر رمه میآیند.
ـ سلام آقا! مهدی به بره های كوچك و بزغاله های كوچكی كه دنبال گوسفندها و بزها روانند نگاه میكند.
ماشین از چند پیچ می می گذرد و وسط ده ترمز میكند. مردانی با شال هایی رنگی بر سر و پیراهنهای سفید كه از زیر جلیقه های بی دكمه و جلو باز روی شلوار افتاده است جلو می آیند.
ـ آقای حجی خانه! سلامُُ هادیكم آقا! خُدی فامیل بچه ها آمده ین ماشاالله!؟
یكی از مردان مسن ده است كه به در ماشین نزدیك شده و سلام میكند.. آقاجان میگوید:
بله! چند روز عید، فامیل و قوم و خویشها را آورده ایم خدمت شما باشیم. به املاك هم سری بزنیم.
ـ خذمت از مایه. قِدم وَر چَشم! خُب وقته امِدِین. همی روزها عروسی هُم هست. دختر حجی مرتضی رِ میدن به بچة كربلایی عباسعلی شیخ غلامعلی.
ـ بسیارخوب! مبارك باشه انشاالله ماشین از روی پل چوبی كه با كاهگل پوشانده شده و روی نهر وسط ده قرار دارد عبور می كند. یك بچة ده دوازده سالة بی تنبان، كه در خیال خودش رانندگی میكند و با زبانش صدای ماشین در میآورد در حاشیة دیوار خانه ای عقب عقب فرمان می چرخاند و بعد به جلو گاز می دهد.
همة بچه ها به این صحنه میخندند.
ـ آهای! بچه ها! ملتفت باشید! به كسی نخندید! بچه ها مراقب باشید به مردم نخندید! به شما به چشم بچة خان نگاه میكنند! خوانین ده را شب دعوت میكنیم میایند خانه. باید مراقب باشید كه خیلی مؤدب باشید و نشان بدهید كه بچة آقا هستید و ادب دارید!
مردم محترمند و اگر چه فقیرند اما محترمند. قاسم آقا زیرلب میگوید:
اینها كه همه مثل گداها هستند!؟ خوانینش كجا بود؟! آقاجان نمی شنود و همچنان توضیح و تذكر میدهد. ماشین به یك استخر مربع بسیار بزرگ گلی می رسد كه آبش گل آلود است. و دور تا دورش خانه های ده قرار دارد. هادی خوشحالی میكند:
استخر! استخر! ولی آبش گله؟ نمی شه توش شناكرد! آقاجان توضیح می دهد:
ـ این استخر نیست. به آن میگویند «تلخ» آب تمام ده می آید اینجا جمع می شود كه زور بردارد. و بعد بتوان آن را بین اهالی تقسیم كرد. هر روز آب از خروجیهای این تلخ به باغ یكی از اهالی میرود. محسن می پرسد:
ـ به خانه و باغ ما هم میرود؟
ـ البته، ما یك شبانه روز از آب قنات سهمیه داریم. دهقانها آب را به باغ وزمینهای ما هدایت میكنند.
جلوی خانه با صدای ماشین آقاجان، و ماشین حسن آقای نویدی و ماشین حج میرزا حسن كه پشت سر آقاجان می آید، جمعیتی از زنها و بچه ها و مردهای شال بر سر از خانه بیرون می ریزند. پیرزنی هم از سوراخی كه مثل پنجره ای است، سر می كشد و تماشا می كند.
زنی روستایی كه شال سیاهی با رگه های قرمز رنگ به سر دارد جلو میآید و یكی یكی بچه ها را می بوسد. صورت خشن و پوست سخت زن، صورت مهدی را می خراشد. بوی كهنگی و دود هم از لباس زن به مشام مهدی می خورد. گویی از سرتنور آمده. آقاجان میگوید:
ـ سلام هادیكم باجی!{ بچه ها! این هم زن سالارهادی! خود سالار كجاست باجی؟
ـ رفته سر زمینا آقا! الان ناصرِ مفرستُم دنبالش! بچه های سالارهادی ، ناصر و نادر و زلیخا و اسفندیار پشت سر مادرشان ایستاده اند و به بچه های آقاجان نگاه میكنند.

ادامه دارد…

قسمت های قبلی داستان

اشتراک گذاری

کامنت بگذارید

Please enter your comment!
Please enter your name here