داستان حبیب الله خان-قسمت۲۷

0
223
خیاط قدیم

سال ۱۳۴۱ شمسی،
اول شب است و هوا تاریك. همه مشغول كارند. چمدانهای طناب پیچی شده در گونی، تختهای بزرگ با چوبهای سنگین، چادرشبهای بزرگ كه لحافها را در خود دارند، قالیهای طناب پیچی شده بر دوش چند مرد حمال، از كامیونهای بزرگ پیاده می شود و از یك در چوبی قدیمی كه كوبة آهنی بزرگی دارد، به داخل حیاط برده می شود.
بچه های كوچكتر از مهدی روی یكی از بسته های بزرگ چادرشبها كه كنار قالیهای طناب پیچی روی زمین گذاشته شده، خوابیده اند. تمام راه طولانی، بین بیرجند و مشهد با حال تهوع گذشته است.
از بیرجند به قائن و گناباد و مهنه و بعد به تربت حیدریه، و بعد به مشهد. تقریبا ده بار استفراغ كرده است. و حالا نای باز كردن چشمهایش را هم ندارد. او حالا 8 ساله است.
ـ این بچه را از اینجا بردارید خانم! حمالها حواسشان نیست یكبار قالی ها را روی او می اندازند. عاطفه خانم جواب می دهد:
ـ آخر هنوز هیچ اتاقی را نچیده ایم. همة اتاقها خالی اند یا چمدانها را تویش گذاشته اند. خانم قضاوت، یكی از همسایه هاست، كه برای خوش آمد گویی این خانواده به مشهد آمده. پیش می دود و مهدی را بغل میكند:
ـ خانوم بچه ها رو بیارین خونة ما استراحت كنن تا خونه رو بچینین!
این اولین بار است كه بچه ها لهجة
تهرانی می شنوند. خانم قضاوت یكی از تهرانیهای تك افتاده دراین كوچة محلة مركزی شهر مشهد است. مهدی و فریبا و پریوش و مرتضی و هوشنگ را به خانة خانم قضاوت می برند و می خوابانند.
اما هادی با محسن و قاسم آقا و دیگران، تا صبح به انتقال اثاثیه، به بزرگها كمك میكند. هادی ده سال دارد. صبح خانم قضاوت، در حیات خانه شان برای بچه ها سفره انداخته است. و بقیه را هم دعوت میكند. هادی به مهدی میگوید:
ـ آقاجان شده ن دادیار كل استان! قاسم آقا همانطور كه مربای آلبالو را روی كره می ریزد میگوید:
ـ چه فایده! خونة ما كه از خونة زابل و خونة بیرجند كهنه تره! ندیدی حیاطش چقدر از كوچه پایین تره! از یك دالون تاریك باید بری پایین تا برسی به حیاط. ماشین آقاجان هم كه همون جیپه! همسایة سمت راستمان یك جناب سرهنگه. دیوارای خونه شان مرمری است. اما دیوار ما كاهگلیه! محسن میگوید:
ولی قاضی مقامش از سرهنگ بالاتره! قاسم آقا می گوید:
مقام به چه درد می خوره؟ ماشین مهمه! خونه مهمه!. اگه آقاجان هرچی تو تربت دارن بفروشن و یك خانه شیك بخرن، یك چیزی!
هادی میگوید: اگه بفروشن اسب من چی می شه؟ قاسم آقا میگوید:
اسب میخوایم چكار. دهاتی كه نیستیم! خانم قضاوت با تعجب به این كودكان خانوادة نوائی نگاه می كند و به لهجه و صحبتهای عجیب آنها گوش می دهد. مهدی و بچه های كوچكتر كه برای یك شب به خانة خانم قضاوت آمده بودند تا سه شبانه روز درآنجا می مانند. چون در رفت و روب و باز كردن اثاثیه چند كامیون و چیدن اتاقها، جایی برای اسكان آنها نیست. خانم قضاوت هوشنگ و پریوش را می خواباند و مهدی و فریبا را برای گردش به خیابان می برد.
ـ شكلات شكركام! شكلات شكركام! خروس قندی! آدامس! این صدای مكرّر مرد كوری است كه یك كلاه شاپوی كهنة سیاه رنگ به سر دارد و جعبه خوراكی های بچگانه را به سینه اش آویز كرده، عصازنان در پیاده رو پیش می رود.
ـ اینجا دادگستریه! به این ساختمون چهارطبقه، میگن ارگ چهارطبقه! مهدی دست فریبا را گرفته كه مبادا گم شود. شهر جدید برایش تماشای بسیاری دارد. نسبت به بیرجند، اینجا خیلی شلوغتر است.
ـ اینجا مركز شهر مشهده. مهدی به یاد حرفهای قاسم آقا می افتد كه میگفت:
خانة ما كهنه و قدیمی است. و به این فكر میكند كه در وسط شهر چرا آنها در یك خانة كهنه و قدیمی ساكن شده اند.
چند روز بعد همه چیز چیده شده است. مامان در مهمانیی كه برای همسایه ها ترتیب داده، از زحمتهای خانم قضاوت تشكر میكند. جناب سرهنگ، و خانمش، و همچنین همسایة روبرو، خانم منتظری، و خانم قضاوت و شوهرش هم آمده اند.
مهدی با تلاش، ران سنگین خاله جان را كنار میزند و می بیند توی اتاق همة مامانها و بچه ها گوش تا گوش خوابیده اند.
شیرینی های سفر به حسن آباد، و بوی باد و درخت و تاب خوردن در باغها و سواری بر اسب والاغ و بازی بابچه های دهقانها، و ایستادن سر تنور زن سالارهادی و چشیدن نان گرم روستایی با شیر شیرینی كه تازه از گوسفند دوشیده اند، بسرعت در یك چهره گم و محو می شود:
چهرة فرشاد!
ـ كجایی نوائی! بگو ببینم چی گفتم؟ مهدی هاج و واج مانده است. چون بجای درس به فرشاد فكر میكرده است. خانم معلم، كه صورت درازی دارد یك چشمش كمی معیوب است، و سعی میكند مهربانی زنانة خود را به هر شكل شده در زیر اخمهای مصنوعی اش بپوشاند، به شاگردی كه جلوی مهدی نشسته میگوید:
ـ منصوری! كمربندت را باز كن! منصوری با سرعتی كه نشان میدهد بارها این كار راكرده است، و با یك حركت، كمربندش را باز كرده به خانم معلم می دهد. كمربندیست رنگارنگ كه باسیمای نایلونی بافته شده است.
خانم معلم كه اصلابه قیافه اش نمیآیدكه اهل زدن كسی باشد كمربند را تكان می دهد:
ـ نوائی! بگو ببینم كجا بودی؟ مهدی كه ترسیده میگوید؛ بیرجند!
ـ كی؟ ـ پارسال! ـ پارسال را نمیگویم! الان را میگم كه به درس گوش نمی دادی؟
ـ… بیا بیرون از نیمكت بیا بیرون! تو شاگرد جدید این مدرسه هستی؟ یكی از بچه ها میگوید:
بله! خانم! با بابامامانشان از بیرجند آمده اند!
خانم معلم مهدی را به پای تخته می برد. و از آنجا كه صورت مظلوم و چشمهای ترسان مهدی او را تحت تأثیر قرارداده میگوید:
ـ در بیرجند كلاس چند بودی؟
ـ چهارم! الان كلاس چهارم هستی؟ پارسال هم چهارم بودی؟
ـ بله!
هادی در پوست نمی گنجد. چون به سواری با كره اسب خود خواهد رسید. مامان خوشحال است كه بعداز سالها دوری در زابل و بیرجند، در تربت اقوام و خویشان را خواهد دید.
همه خوشحالند، فقط قاسم آقا چندان استقبالی ندارد و بیشتر ترجیح می دهد عید را با دوستانش در مشهد بگذراند.
اما تفریحات و مهمانیهای تربت هم برایش كم جاذبه نیست. روزهای قبل از عید روزهای خرید پارچه برای لباس عید است. دنبال كردن مامان و آقاجان در بازار غرقه در نور و چراغ و حجره های گرم و شلوغ مشهد، هم كار سخت اما كار بسیار شیرینی است.
سختی اش این است كه بچه ها مرتبا در لابلای دست و پای جمعیتی كه در بازار تنگ درهم می لولند، گم می شوند.
سر مهدی مرتبا در چادر زن عابر یا خانواده ای كه از كنار آنها می گذرند پیچیده می شود و تا می آید صورتش را از چادر آن زن خلاص كند، مامان راگم می كند. اما هر بار كه آقاجان و مامان جلوی حجره ای می ایستند بچه ها فرصت دارند كه پیرامون را تماشا كنند.
درخشش نور چراغها و تلألؤ آن در تسبیحها و گردن بندها و دست بندهای حجرة بغلی. و بوی عطری كه در تمامی بازار پیچیده است، خیلی لذت بخش است.
به این بوها باید بوی پارچه های نو كه فروشنده طاقه هایش را مرتبا با مهارت باز میكند و سر پارچه را جلوی آقاجان میگذارد اضافه كرد. همچنین رنگ پارچه ها هم بسیار برای مهدی جاذب است.
مامان هر ازگاهی مهدی یا هادی را جلو میكشد و قسمتی از طاقة پارچه را كه باز شده روی دوش و قامت آنها می اندازد و آنها را برانداز می كند كه در صورت دوختن كت و شلوارازاین پارچه، آیا چیز قشنگ و مناسبی خواهد شد یا نه. كار خرید خیلی سخت پیش می رود. چون بعداز مدتها سوال و جواب با فروشنده و باز و بسته كردن چندین طاقه پارچه، آقاجان و مامان تصمیم میگیرند به پارچه فروشی های دیگر هم سر بزنند.
ـ آقا! این گرونه! همین پارچه، رو من سر بازار دیدم ارزونتر میدن!
ـ سر میزنیم. عجله نباید كرد. حضرت آقا! ما برمیگردیم! مهدی تعجب می كند كه بازاریها عجب صبر و حوصله ای دارند كه بعد از این همه باز و بسته كرن توپهای پارچه، و صحبت و تعریف و تبلیغ برای پارچه شان، چیزی از آنها نمی خرند.
آخر سر كل خانواده با چند طاقه پارچه از بازار خارج می شوند. لباس تمام پسرها از یك نوع پارچه انتخاب شده است. محسن و هادی كمك می كنند تا طاقه های پارچه را توی جیب آقاجان كه درخیابان پارك شده بگذارند. روز بعد آقاجان همة بچه ها را به مغازة دوزندگی آقای توحیدی می برد. خیاطی آقای توحیدی در خیابان نخریسی است. جایی كه برای رسیدن به آن مهدی و هادی و بقیة بچه ها باید تقریبا از خانه نصف طول شهر را بپیمایند تا آقای توحیدی اندازه های آنها را بگیرد.
هر بار برای پرو هم باید تمام این مسیر طی شود. در پایان، دو روز به عید كت و شلوارها آماده شده است. همه كمی بزرگتر از اندام بچه هاست.
ـ آقا! لباس بچه باید همینطور باشد.كمی بزرگتر! اگر نه چند ماه بعد بچه بزرگ می شود و لباس برایش تنگ می شود. وقتی بچه ها لباسها را می پوشند و كنار هم می ایستند صحنة خنده داری درست می شود:
تعدادی آقا كوچولو با كت و شلوارو جلیقه و شانه بند. آقاجان گفته است كه بچه نمی تواند كمربند ببندد. بهتر است شانه بند به شلوارها دوخته شود كه شلوار بچه پایین نیفتد. اینطوری خرید كمربند از دستور خارج شده است. محسن میگوید:
ـ شانه بند عالیست! خود آقاجان هم شانه بند دارند!.
هادی میگوید:
ـ شانه بند مال آنهاست كه شكم بزرگ دارند! مثل آقاجان كه شكمشان بزرگ است. و كمربند نمی توانند ببندند! چون كمر بند از روی شكم سر می خورد و وقتی پایین افتاد شلوار پایین می افتد. به همین دلیل آقاجان شانه بند می زنند. ما كه شكممان بزرگ نیست! محسن میگوید:
چارلی چاپلین هم شانه بند داشت! توی فیلم!
ادامه دارد . . .

قسمت های قبلی داستان

 

اشتراک گذاری

کامنت بگذارید

Please enter your comment!
Please enter your name here