داستان حبیب الله خان-قسمت ۲۶

0
237
ورودی دانشگاه تهران در هجوم گارد شاهنشاهی

روز بعد آقاجان وقتی بچه های بزرگتر را به مدرسه شان رساند، نزدیك مدرسة مهدی توقف میكند و مهدی را از ماشین پیاده میكند و دست او را گرفته با او به مدرسه می آید.
تسبیج بلند مشكی آقاجان، لابلای انگشتانش با دست مهدی تماس دارد. آقاجان توی پیاده رو آرام آرام پیش می رود و در برابر دوستی كه از مقابل رد می شود وسلام میكند كلاه مخملی شاپوی خاكستری اش را از سر بر می دارد و میگوید:
ـ بنده ام!
ـ شما امروز به اداره تان نمی روید!؟
ـ بعد از آمدن به مدرسة شما، به دادگستری می روم. از من دعوت كرده اند كه آقای مدیر با من كار دارد. در ورودی مدرسه، بچه ها همه به مهدی و بابای مهدی نگاه می كنند. برایشان جالب است كه پدر یك همشاگردی خود را بینند.
یكی از دوستان فضول مهدی از میان بچه ها داد می زند:
ـ نوائی! نوائی!
اوهو بچه ها نوائی چه بابایی داره؟ برای اولین بار است كه مهدی دفتر مدرسه و آقای تیموری را با جمع معلمان می بیند! مدیر، آقاجان را روی صندلی كنار خودش می نشاند. مهدی كنار آقاجان می ایستد.
ـ بنشین آقاپسر! مدیر به صندلی بین آقاجان و معلم ریاضی اشاره می كند. خجالت میكشد مثل آقاجان روی یك صندلی بنشیند. یاد جملة مامان می افتد:
ـ «داخل آدم! هه! بچه داخل آدم شده.»
این جمله را چند روز پیش مامان گفت. وقتی مهتاب خانم و آقای عضدی و خانواده شان به مهمانی آمدند، و مامان و آقاجان و همة آدم بزرگها برای استقبال جلوی در اتاق مهمانخانه ایستاده بودند و با مهمانان دست دادند، مهدی هم دستش را به سمت مهتاب خانم دراز كرد و با آقای عضدی هم دست داد. ناگهان مامان با خجالت و خنده گفت:
ـ نگاه كنید!… خدا مرگم! بچه آمده با آدم بزرگها دست می دهد! داخل آدم شدی مگر تو هم؟! حالا مهدی میترسد روی صندلی بنشیند.
آقاجان با دست اشاره میكند و مهدی آرام روی صندلی می نشیند. آقای معلم حساب كه كنار مهدی نشسته میگوید:
ـ این هم یك آقا معلم كوچیك!… و به مهدی می خندد. بعد ازآقاجان می پرسد:
ـ چند تا آقازاده دارید جناب نوائی؟

بجای آقاجان مدیر جواب می دهد:
ـ چهار تایشان كه تا بحال در مدرسة ما
درس خوانده اند. شما اگر اشتباه میكنم تصحیح بفرمایید! یكیشان قاسم خان بود كه سه سال پیش رفت دبیرستان.

محسن آقا كه كه امسال ششم است، هادی هم كه ماشاالله كمی شیطان است، و پنجم است این هم مهدی است. آقاجان میگوید:
باز هم هستند اما هنوز كوچكند. ما همة بچه هایمان را تا در بیرجند باشیم میآوریم مدرسة شما!
جناب نوائی، دادستان بیرجند هستند. دو سه سالی هست از دادستانی زابل به بیرجند منتقل شده اند. یك پرونده هم ما راجع به زمین مدرسه داشتیم، ایشان در مورد دعوای ما برایمان لطف كرده وكالت كردند كه خوشبختانه مشكل مرتفع شد.
مهدی از پنجره صدای بچه ها را می شنود كه در حیاط بازی میكنند. فراش برای معلمان چایی می آورد. و با اشارة مدیر یك چایی هم جلوی مهدی میگذارد. مهدی سرخ شده است. و می ترسد چائی را بردارد. یكی از معلمان رو به آقاجان میگوید:
شما فردی بنام امانپور نوائی می شناسید؟
ـ بله! از اقوام دور ما هستند. چطور مگر؟
ـ از تهران آمده بود! خبرهایی نقل میكرد كه در تهران خبرهایی بوده است. شلوغی شده است. میگفت فرزندش را هم در تهران گرفته اند! گویا اسمش جعفر نوائی بوده. می خواستم ببینم شما هم از ایشان چیزهایی شنیده اید؟ آقاجان نگران می شود. نكند جعفر آقا سرخود از مشهد به تهران رفته باشد. می پرسد:
ـ گفتید اسم فرزندشان چه بوده؟
ـ فكر میكنم جعفر! میگفت دكتر جعفر. میگفت دانشجوی پزشكی بوده! سالهای آخر دانشكده، كه در شلوغی دستگیر شده. خیال آقاجان راحت می شود. چون جعفر آقا در مشهد هنوز مشغول تحصیل دورة دبیرستان است.
بعد میگوید:
ـ نخیر متأسفانه ما با ایشان فامیل نزدیك نیستیم. و سالی یك بار دوبار همدیگر را می بینیم. گفتید در تهران چه اتفاقی افتاده كه شلوغ شده است؟ یكی از معلمان جوان میگوید:
ـ میگویند یك معلم هم كشته شده؟ توجه همة معلمان به كلمة كشته جلب می شود. آقای مدیر میگوید:
ـ نخیر آقا! مملكت هیچ طورش نشده. بعد از این كه اعلیحضرت نخست وزیرشان یعنی آقای اقبال را بركنار كردند یك عده راه افتاده اند شلوغی درست كنند. یكی دیگر از معلمان میگوید:
اصلا همه چیز زیر سر آیزنهاور است. پارسال كه ایشان به ایران آمد حرفهایی زد كه شاه را هم ناراضی كرد. آقاجان هم كه می بیند همه دارند راجع به مسائل سیاسی نظر می دهند ناگهان استكان چاییش را روی نعلبكی می گذارد و میگوید:
ـ حرف درست این است! همه چیز زیر سر از ما بهتران است. این انگلیسیها نمی خواهند مملكت آرام باشد! البته بعضی شلوغیها هم زیر سر آخوندهاست.
انگلیسیها و آخوندها. یك معلم جوان میگوید:
ـ اصلا در این میان انگلستان نقشی ندارد!
الان در آمریكا انتخابات است بین آیزنهاور و كندی رقابت است. كوبا هم از زیر تسلط آمریكا خارج شده. آیزنهاور در مبارزة انتخاباتی آمده یك پزی بگیرد كه از كندی جلو تر بیفتد!
ـ آقای معلم ریاضی می پرسد؟
ـ مگر فكر میكنند در ایران هم مثل كوبا شورش می شود؟
مدیر میگوید:
ـ نه آقا گفتم كه در مملكت ما همه چیز سرجای خودش هست. این صحبتها را در محیط مدرسه نباید كرد. معلم جوان میگوید: به هر حال تهران هنوز شلوغ است. آقاجان هنوز ذهنش پیش جعفر آقاست میگوید:
ـ گفتید معلمی كه كشته شده اسمش چه بوده؟
ـ میگویند اسمش خان هادی بوده
ـ چكار كرده كه او را كشتند؟ لابد كاری كرده!
ـ قربان! جناب شریف امامی كه بجای اقبال به نخست وزیری منصوب شده یك سخنانی گفتند كه آزادی بیشتری هست.

چند حزب مثل جبهة ملی دنبال این چیزها و سروصداها هستد، میتینگ راه انداختند. معلمان هم اعتصاب كرده اند. معلم جوان میگوید:
ـ نه آقا معلمان حقوقشان را می خواهند! آقاجان میگوید:
ـ مگر حقوقشان كم است؟
ـ آنها میگویند كم است. شرایط كار خوب نیست. روز ۱۲ اردیبهشت رفتند جلو مجلس در میدان بهارستان به تظاهرات و تشكیل میتنگ پرداختند. درگیری شده یكیشان كشته شده.

آقای مدیر كه از شنیدن این صحبتها در دفتر مدرسه نگران شده میگوید: آقای نوائی! شما نگران شدید! مگر فرزند شما اسمش جعفر است؟

ـ بله! اما جعفر آقای ما در مشهد دانش آموز دبیرستان است. هنوز دیپلم نگرفته.
ـ چرا در همین بیرجند او را به دبیرستان نگذاشتید؟
ـ آخر از شما چه پنهان، این یكی فرزند ما از مادر دیگری بود كه الان فوت كرده. ایشان راحت تر بود كه در فضایی دور از خانواده باشد فرستادمش مشهد. ولی بچه را كه از خودت دور میكنی، همین نگرانیها را هم برایت میآورد. جوان است دیگر. به دام این وآن میافتد، كله اش بوی قرمه سبزی میگیرد… معلمی كه از آقاجان سوال كرده بود میگوید:

ـ نه آقا بعید است فرزند شما باشد. آن كه میگفت دستگیر شده دكتر بوده. آقای مدیر كه توانسته موضوع صحبتهای معلمان را بچرخاند، موضوع را به علت فراخواندن آقاجان بر میگرداند. در حالی كه دستش را روی زنگ میگذارد كه معلمان روانة كلاسها شوند میگوید:

ـ خب اجازه بدهید جناب نوائی به علت دعوت شما بپردازیم. این فرزند شما مهدی، پسر مظلوم و خیلی خوبیست. فقط مثل این كه آن یكی آقازاده یعنی هادی، كارهایی به او یاد می دهد كه كمتر درس بخواند. آقاجان كه علاقه ای ندارد موضوع فرزندانش در میان معلمان مطرح شود، سرش را به آقای مدیر نزدیك كرده و میگوید،
ـ می دانم می دانم! والده اش مرا در جریان گذاشتند.
بله آن یكی قدری شیطان است. خودم سفارش و مراقبت می كنم. شما خاطر جمع باشید و مهدی آقا هم قول می دهد كه تا آخر سال معدلش درجة یك بشود و شاگر ممتاز بشود. مگر نه مهدی خان!
ـ مهدی اصلا نمیداند ممتاز چیست و از این كه درجة یك بشود خیلی خودش را دور می داند، اما نفهمیده سرش را به علامت تأیید پایین می اندازد.

ادامه دارد…

لینک قسمتهای قبلی داستان

 

اشتراک گذاری

کامنت بگذارید

Please enter your comment!
Please enter your name here