داستان حبیب الله خان- قسمت۲۵

0
172
دختربچه بلوچ

سر سفره آقاجان محسن را تشویق میكند:
ـ آفرین آقای شاه محسن خان! ببینید!
چایی اش یك قطره توی نعلبكی نریخته. كمی بگذارید بیشتر دم بكشد. یك حوله روی قوری چینی بگذار محسن خان! هادی میگوید :
شاه سماور شدن كه كاری ندارد. من میتوانم از محسن سریعتر بدوم!
محسن میگوید: امكان ندارد بتوانی از من تندتر بدوی!
مهدی می داند كه با این وضعیت هیچوقت شاه سماور نخواهد شد. به همین دلیل از فردا به خدمتكاری برای شاه سماور می پردازد، تا در وقتی كه محسن غایب است آقاجان و مامان به او تقاضای چایی بدهند.
محسن چایی می ریزد و مهدی برای همه می برد جلوشان می گذارد.
آقاجان برای تشویق بیشتر محسن یك دوچرخه هركولس برایش می خرد
. مدتی بعد، محسن همه را به مسابقة دوچرخه سواری بین مدارس دعوت میكند. دوچرخه سواری و تمرینهای آن برای مسابقه، شوق شاهی سماور را تقلیل می دهد و هادی در برخی روزها موفق می شود زودتر به خانه برسد و شاهی خود را اعلام كند.
اما از آنجا كه شاهی سماور بیشتر انجام یك سلسله كارهای خانه است، این شاهی را به مهدی تفویض می كند.
شاهی نصیب شده، مهدی را به مشغولیات مامان نزدیك میكند.

سماور، قوری، سینی، استكانها، و قندانها، برای بچه ها وسیلة بازیست.
ولی مدتی می گذرد تا مهدی حس كند كه این وسایل از نظر مامان، وسایل زحمت اند.
ـ قوری سنگین است مامان جان! می اندازی می شكنیش. من چایی را می ریزم. تو استكانها را زیر شیر سماور بگیر. مهدی چایی ته نعلبكی را به استكان چایی برمیگرداند.
ـ این كار را نكن! چائی توی نعلبكی را توی كاسة كنار سماور خالی كن! همة نعلبكی ها را هم با حوله اول خشك كن!
حوله، روی نعلبكی غژ و غژ صدا می دهد و براق می شود. مهدی خوشش میآید. چای ها كه آماده می شود، مهدی سینی را برمی دارد كه پیش آقاجان ببرد.
اما روی زانو بلند نشده، استكانها در سینی تكان می خورند و چایی توی نعلبكی می ریزد.
ـ عاطفه جان! كمكش كن! این بچه داشت همة چایی ها را روی قالی می ریخت!
عاطفه خانم دوباره نعلبكی ها را آب می كشد و چایی را تازه می كند. مهدی سرپا ایستاده.
ـ خودم می خواهم ببرم! می تونم! سینی را برمی دارد و جلوی آقاجان روی زمین میگذارد. یك استكان از توی سینی بلند می كند كه جلوی آقاجان بگذارد اما باز دستش می لرزد و كمی چایی توی استكان می ریزد.

روزها می گذرد. قضیة شاه سماور با موضوع شركت محسن در مسابقة دوچرخه سواری مدارس بیرجند جایگزین می شود.
محسن خیلی مغرورانه صحبت میكند.
ـ آقاجان هم می خواهند برای تماشا بیایند! همة فامیلهای بچه ها می آیند. مامان! شما هم بیایید.
هادی میگوید:
اگر نتوانستی اول بشوی چی؟
ـ امكان ندارد! من اول میشوم. زودتر از همه به خط برنده می رسم. حالا ببین! روز مسابقه، همة فامیل روانه می شوند. حتی پریوش را هم توی بغل مامان آورده اند. مهدی برای اولین بار تجمع مردمانی كه در میان آنها زندگی می كند را می بیند. همه دور تا دور یك میدان بزرگ مربع مستطیل ایستاده اند.
برای آقاجان و افراد سالمند و محترم شهر یك ردیف صندلی گذاشته اند. آقاجان میگوید:
ـ ببینیم آقای محسن خان ما امروز چكار می كند!
مهدی خیلی دوست دارد كه محسن اول بشود. اما قاسم آقا میگوید شاید نتواند. ـ آقاجان، وقتی من هم اندازة محسن شدم برایم دوچرخه می خرید؟
ـ شما آقای هادی خان، بگذار ببرمت تربت حیدریه، آنجا مسابقة اسب سواری بده! روی كره اسب خودت!
دوچرخه سواران در یك ضلع زمین به ردیف حاضر می شوند. محسن پیراهن ورزشی زرد رنگی دارد. مهدی می پرسد:
ـ چرا چرخ دوچرخه ها را كنده اند؟ قاسم آقا توضیح می دهد:
ـ هر كس باید اول خودش چرخ دوچرخه اش رو جا بندازه بعد دوچرخه رو برگردونه و سوار شه و پا بزنه.
دل مهدی با محسن می تپد. بجز او كس دیگری را نمی بیند. دائم دعا می كند كه محسن زودتر از همه چرخ را ببندد و سوار شود. همینطور هم می شود. در میان كف زدنهای مردم، محسن اولین كسی است كه چرخ را بسته و سوار شده و پا می زند.
اما ناگهان، محسن با سر به زمین می خورد. چند مربی و گرداننده با پاسبان به سمت محسن می دوند.
ساعتی بعد، وقتی میزهای جوایز را هم جمع می كنند و مردم پراكنده می شوند، محسن هنوز با پاسبان و یك نفر دیگر مشغول بستن چرخ دوچرخه اند. مهدی خیلی برای محسن غصه می خورد اما محسن بعداز آن مسابقه با روحیة سابق خود به خانه برمیگردد:
ـ دیدید من اول بودم! اگر چرخ درنرفته بود، من اول شده بودم. پاسبان هم نتوانست چرخ را درست كند. من خودم چرخ را بسرعت بستم اما دوباره در رفت. پاسبان گفت این اصلا ساچمههاش همه ریخته بیرون. عیب از چرخ بود.
آقاجان میگوید: انشاالله سال بعد. مسابقة بعدی! دوچرخه را ببر بده دوچرخه سازی، هرچه مزدش بشود خودم می دهم. بعد به آرامی به مامان می گوید: نبادا به روی بچه بیاورید خانم! روحیه اش نباید شكسته بشه!
☘️☘️☘️
ماههای زندگی آرام خانواده در تكرار حوادث تلخ و شیرین میگذرند. یكسال بعد وقتی هوشنگ به دنیا می آید، مهدی دیگر زیاد به فكر پیدا كردن فرشته های پشت بام نیست.
هوشنگ كوچكترین فرزندخانواده است. و مهدی یك مسئولیت تازه پیدا كرده است. تكان دادن بانوچ هوشنگ، وقتی مامان مشغول كارهای خانه است. بانوچ گهواره ای است از جنس چرم و پارچة دوخته شده، كه در دو ضلع آن، به گرد چوبهای ضخیمی حلقه شده و چوبها با طنابی به میخهای بزرگی كه به دیوار كوبیده شده وصل می شود.
مامان هوشنگ را از قنداق در می آورد و توی بانوچ توی رختخواب كوچكی می خواباند. و همانطور كه كنار اتاق نشسته و سبزی پاك می كند، طناب كوچكی را كه به چوب بانوچ بسته می كشد و بانوچ در هوا رفت و آمد میكند و هوشنگ می خوابد. مهدی كتاب و دفتر مشقش را روی قالی پهن كرده و سر طناب را میگیرد و تكان می دهد. مامان با كمی تردید طناب را به عهدة مهدی می گذارد.
ـ زیاد نكِشیش مامان! آروم! به دل. تند وتند هم تاب نده. یكی كه بكشی خودش ده بار میره میاد. بعد دوباره یك كمی بكش. مامان مشغول پاك كردن سبزی ها می شود.
مهدی به مامان نگاه می كند! چقدر موهای مامان مشكی هستند. تا به حال به این موضوع دقت نكرده بود. چادر مامان از سرش افتاده روی دوشش. و موهای سرش آشفته است. همانطور كه سرش را خم كرده و سبزیها را پاك میكند، شاخه ای از موها روی گونه اش را می پوشاند. بینی مامان كمی در وسط برآمده است. و چشمانش درشت و برجسته از كاسة چشم بیرون زده.
ـ به چی نگاه میكنی! طناب را بكش! مهدی طناب را می كشد.
ـ راستی پریوش كجا رفت.
برو ببین توی اون اتاقه؟ نره توی حیاط بیفته توی حوض.
مهدی به اتاق بغلی می رود. پریوش روی تشكچه ای خوابیده و انگشت شستش را توی دهانش درحالت خواب می مكد.
ـ انگشتش رو می خوره
ـ بگذار بخوره. اونقدر به پستونك عادت كرد كه حالا شستش رو جای پستونك می مكه.
زابلیه! می دونی! زابلی. هرچه می بینه می بره توی دهنش! زابلی! هه! مامان می خندد.
اولین بار است كه مامان اینطوری راجع به دیگران و بطور خصوصی با مهدی صحبت میكند.
ـ تو بمی هستی!
فریبا رفسنجانی، مرتضی قوچانی، پریوش زابلی. هوشنگ هم بیرجندی. چشمای تو از همه شون بزرگتره.
اونجوری چرا نگام می كنی؟ مهدی نمی فهمد كه مدتی است به دماغ و موهای مامان و به صورت این زن كه مادر اوست خیره شده. گویی برای اولین بار است كه با هدف شناختن به او نگاه میكند.
ـ شما كجا به دنیا آمدین؟
ـ هه! من؟! حقناباد تربت! تو چه می دونی حقناباد كجایه.
مهدی منتظر است مامان كمی برایش از كودكیهای خودش تعریف كند. اما انگار مامان مهدی را كوچكتر از آن می داند كه سر این جور حرفها را باز كند.
در همین حال، هوشنگ كوچولو در بانوجش جیغ می كشد. مهدی می دود و طناب را میكشد. صدای هوشنگ قطع می شود.
ـ همانجا كنار بانوج بشین! مشقت را هم بنویس! هر خط كه نوشتی یكبار بانوج را بكش!
مامان اتاق را ترك كرده. صدای هوشنگ دوباره بلند می شود. مهدی برمی خیزد و قد می كشد تا داخل بانوج را ببیند. قدش كوتاهتر از بانوج است.
میز كوچكی كه مربوط به چرخ خیاطی مامان است را زیرپایش می گذارد و قد می كشد. شیشة شیر از دهان بچه بیرون افتاده. مهدی با زحمت سر پستانك را به دهان هوشنگ می گذارد. هوشنگ بلافاصله شروع به مكیدن شیر می كند.
دستهایش خیلی كوچكتر از آن است كه خودش شیشة شیر را بگیرد. مهدی محبور است همانجا روی چارپایه بماند و شیشه را در دهان بچه نگاهدارد. صحنة شیرخوردن هوشنگ هم برایش تماشایی است. لپ های هوشنگ بالا و پایین می رود و چشمهایش با رضایت به مهدی نگاه میكند. تند و تند شیر را می مكد. گاه سرش را تكان می دهد و ناگهان پستانك از دهانش خارج می شود.
دوباره اخمهایش درهم می رود و می خواهد دوبار گریه كند. مهدی تند پستانك را به دهانش میگذارد. هوشنگ با ولع به پستانك می چسبد. صحنه برای مهدی جالب است. چشمهای شفاف بچه. پوست نازك و نرمش، خون زیر گونه هایش دیده می شود.
موهایش طلایی و نرم است. پیشانی سفید و تابناكی دارد. مهدی خسته می شود. شیر شیشه هم دارد تمام می شود. بچه هم كم كم خوابش برده. مهدی هم خوابش میگیرد. به فكرش می رسد كه خود را بالا بكشد و در بانوج كنار بچه بخوابد و همانطور شیشه را هم در دهان او نگه دارد. تلاش می كند تا از روی چارپایه خود را بالا بكشد اما فشار دستهایش بانوج را مایل و واژگون میكند. هم خودش هم بچه به كف اتاق پرتاب می شوند.
حالا جیغ بچه با جیغ مامان همراه شده. و مهدی كاری جز فرار به پشت درختهای آن سوی حیاط ندارد. اما مامان هیچ دل كتك زدن او را ندارد.
نفرین میكند، داد و قال می كند، اما در همة اینها یك رگة محبت هست. یك احساس بخشش فوری. حتی وقتی دستش به مهدی می رسد و لپش را میكشد، باز مهدی احساس تنبیه نمی كند.
قضیه با كمی گریه و بعد دوباره آویزان شدن به دامان مامان و بوسه ای از طرف او خاتمه می یابد.

ادامه دارد . . .

داستان حبیب الله خان- قسمت اول

داستان حبیب الله خان- قسمت دوم

داستان حبیب الله خان- قسمت سوم

داستان حبیب الله خان- قسمت چهارم

داستان حبیب الله خان- قسمت پنجم

داستان حبیب الله خان- قسمت ششم

داستان حبیب الله خان- قسمت هفتم

داستان حبیب الله خان- قسمت هشتم 

داستان حبیب الله خان- قسمت نهم

داستان حبیب الله خان- قسمت دهم

داستان حبیب الله خان-قسمت یازدهم

داستان حبیب الله خان- قسمت دوازدهم

داستان حبیب الله خان- قسمت سیزدهم

داستان حبیب الله خان- قسمت چهاردهم

داستان حبیب الله خان- قسمت پانزدهم

داستان حبیب الله خان- قسمت شانزدهم

داستان حبیب الله خان- قسمت هفدهم

داستان حبیب الله خان- قسمت هیجدهم

داستان حبیب الله خان- قسمت نوزدهم

داستان حبیب الله خان- قسمت بیستم 

داستان حبیب الله خان- قسمت بیست و یکم

داستان حبیب الله خان- قسمت بیست و دوم

داستان حبیب الله خان- قسمت بیست و سوم 

داستان حبیب الله خان-قسمت بیست و چهارم

 

 

 

اشتراک گذاری

کامنت بگذارید

Please enter your comment!
Please enter your name here