آیا من خوشبختم؟

0
173

داستان کوتاه

جلو ويترين مغازه پسركي نشسته يك ترازو و يك كتاب كهنة درسي دوم دبستان و دفتر مشق كهنه و پاك كن و مداد جلوش. اولين بار نیست كه ميبینمش, همانجا بين دو مغازه. يك چشمش به مشقش است و يك چشمش به عابران,
جلو می روم. چشمان كودك به بالا نگاه ميكند: خودتونو وزن كنين!
پيش از این، چند بار او را ديده ام. دلم برايش ميسوزد اما ديروز, به سراغَش رفتم.
ميخواستم به او كمكي كرده باشم,
خواهر به كودك لبخند زدم.
زيرچشمي به كفشها و لباسم نگاه كرد, بعد پرسيد:”ببخشين خانوم! شما خوشبختين؟”
گفتم: چرا مي پرسي؟
آخه رنگ كفشاتون به لباستون مي خوره.
پولي به كودك دادم و با لبخند از او دور شدم.
هنوز به من نگاه ميکرد
ببخشيد خانم! آيا شما خوشبختيد؟
ببخشيد خانم! آيا شما خوشبختيد؟
شما خوشبختيد؟
آيا شما خوشبختيد؟
از آن روز، اين سوال، در گوشم تكرار ميشود.
درخانه آلبوم خانوادگی ام را ورق ميزنم. عكس با بچه هام. عكس با پدر و مادر.
از آن روز به دنبال پاسخ اين سوالم. جواب دادن به آن مشكل است. چرا كه هر وقت مي خواهم به آن پاسخ بدهم، دو چشم انداز كاملا متفاوت در برابرم پيدا ميشوند.
پنجره را باز ميكنم.
تصوير بيرون سياه است. و تصوير محو زني در ميانة سياهي ها پشت ميله ها ديده ميشود
پنجره را ميبندم: و دوباره باز ميكنم: تصوير بيرون سفيد است. و تصوير محو زني با چهرة خندان در جادهاي از ميان نور نزديك مي شود.
دوباره توی خيابانم.
در حالي كه به خودم و خوشبختي خودم ميانديشم، چهره هايي كم كم مرا به انديشيدن به يك من ديگر وا ميدارند. من، يك زنم. به تدريج ديگر كم كم از جانب آنها مي پرسم: آيا من خوشبختم؟
يك دختر دانشجو که از روبرو می آید گویی وقتی نگاهم ميكند همین سوال را میکند.
آيا تو خوشبختی؟
يك زن معلم كه از پنجره ی مدرسه به من نگاه میکند و در پشت سرش تخته سياه است گویی در پشت سرش روی تخته نوشته:
خوشبختي چيست؟
زنی كه در پياده رو راه ميرود و چادر و حجاب اجباري پوشيده از من می پرسد: تو بگو
آيا من آزادي انتخاب لباس خود را دارم.؟ چرا ديگران تعيين ميكنند كه من چه بپوشم؟

بخاطر اين تحميل، هر لحظه تحقير ميشوم.
کم کم واژه های در و دیوار شهر دارند پاسخم را می دهند.
بهنگام ورود به يك پارك تفريحي، تابلو پارک بهشت مادران ویژه ی بانوان حالا برایم معنا دارد. من محدودم.
جلو پارکینگ ساختمانمان وقتتی ماشین وقتی ماشین را پارک میکنم و بیرون می آیم. در روبرو آنطرف خیابان، دختری را می بینم. که ایستاده. و گل می فروشد. خشکم می زند. همانطور زیر برف می ایستم و نگاهش میکنم. زیر چراغ قرمز ایستاده و شیشه ی ماشینها را پاک میکند و به زور به راننده گلی می دهد. راننده پولی به او می دهد و گلی می گیرد و گاز می دهد و برف آب‌ها را به دخترک می پاشد.
بعد از دو سه تا ماشین که رد می شوند چشم دخترک به من می افتد که نگاهش میکنم. فکر میکند که گل می خواهم. به دو به سمت من می آید. نزدیک است که زیر ماشین برود. اما ماشینها مواظبش هستند. و او خودش را به من می رساند. چقدر زیباست. اما سرما صورتش را سوزانده. به من که می رسد با آستیشن برفهای پیشانیش را پاک میکند و میگوید:
خانم گل می خواین! گلای تازه..
توی سر من هنوز همان سوال می چرخد. آیا من خوشبختم؟ چطور میتوانم خوشبخت باشم. خانه دارم. ماشین دارم. خانواده دارم. شغل دارم. همسر دارم.. بچه دارم… همه چیز… ولی ….
دخترک از حالت بهت من تعجب کرده. هی می پرسد:
گل خانوم. گل. گل نمی خواین؟
صورت آن پسرک پیش چشمم می آید؟ «رنگ کفشاتون هم به لباستون میاد».
به دخترک نگاه میکنم. او برگشته به دوستش که آنطرف خیابان صدایش میکند نگاه میکند. پس آنها دوسه تا هستند. وای. این دختران معصوم… توی خبابانها…
او هم می دود و پیش من می آید
خانوم بخرین ازش. از منم بخرین
وای خدا…. من خوشبختم؟
روی زانو می نشینم. هر دویشان تعجب میکنند. گلهایشان را میگیرم. میگذارم روی پیاده رو.. بعد هر دوشان را در آغوش میگیرم و می گریم.
خانوم! چی شده؟ ناراحت شدین!؟ خانوم؟
هق هق کنان میگویم: من خوشبخت نیستم.
من خوشخبت نیستم….
آنها با حیرت نگاهم میکنند. بعد پول دسته گلهایشان را می دهم و هر دو دسته گل را بر می دارم و به خانه می روم
اشکهایم روی گلها می ریزند
در حالی که هر دو نگاهم می کنند بر میگردم و به آنها میگویم: فردا هم به آن پسرک واکسی خواهم گفت که من خوشبخت نیستم.

ب. پرواز

اشتراک گذاری

کامنت بگذارید

Please enter your comment!
Please enter your name here