رمان حبیب‌الله خان – قسمت هفتم

0
372

قسمت هفتم

از: مهدی جمالی

سرباز با حیرت می بیندكه پسر آقای قاضی در شیب دره غلت می خورد و پایین میرود.
ـ بپر بگیرش!
راننده و سر باز به سرعت خود را به او می رسانند و او را روی دست بلند می كنند و داخل ماشین می برند. چند نقطه بدن مهدی خونالود شده اما جراحات سطحی هستند. دست و پایش هم نشكسته است. مهدی را با جیپ به خانه همسر كدخدا می رسانند و او رسیدگی به مهدی را شروع میكند.

***

شب، كدخدا برای مهدی «فَله» آورده است. شیری كه بدون آن كه شكر در آن بریزند شیرین است. آقاجان درحالی كه خودش جلوتر از مهدی پیاله فله را سر میكشد دهانش را پاك می كند و توضیح می دهد.
ـ مهدی آقا! این فله را خوردی در جا خوب می شوی! این اولین شیر گوسفند است كه تازه زاییده.
آقاجان روی تشك نشسته دست روی پیشانی مهدی می گذارد و به او می خندد.
كدخدا میگوید: خدا رحم كرده است.
آقاجان میگوید:
ـ باباجان این دفعه دوم است كه خدا تو را به ما می دهد.
مهدی به یاد فرشته ها می افتد. اما نمی فهمد كه چرا دفعه دوم؟ یعنی او دوبار نی نی شده؟
آقاجان توضیح می دهد:
ـ آخر یكبار دیگر هم از دره پرتاب شدی. ولی آن موقع نی نی بودی. در بغل مادرت بود!.
كدخدا توجهش جلب شده:
ـ در بغل مادرش بالای درّه چكار می كرد؟
ـ از بم می آمدیم. با كامیون بزرگ، آن موقع به زاهدان منتقل شده بودم. مهدی آقا در بغل مادرش بود. مادرش جلوی كامیون كنار در نشسته بود. بالای گرفنه، در كامیون كه خوب بسته نشده بود باز شد و خانم با بچه ها به درّه پرتاب شدند. البته درّه عمیق نبود. ایشان نی نی بود!
مهدی می گوید: نی نی نبودم!
ـ راستی؟! مگر شما هم چیزی از آن روز یادت میآید؟
ـ بله!…
ـ چی یادت هست.
ـ هیچی! ولی صورت مامان یادمه.
آقاجان می خندد:
ـ بله! هرچه بود خیلی عجیب بود. خدا نگهشان داشت. هیچكدامشان طوری نشدند. سه تا گوسفند قربانی كردم. اسم بچه را هم همان روز خداداد گذاشتم. الان ایشان دو تا اسم دارد. یكی مهدی آقا، یكی خداداد!

***

درخانه، مامان با دیدن پیشانی زخمی و حالت نزار مهدی شروع به غر زدن میكند:
ـ این بابای شما خودش را نمی تواند جمع كند. یك روز سر من را دور دیده، بچه را هم برداشته و برده!. چرا بی خبر من رفتی؟ ها؟
هادی كه می فهمد مهدی با دیدن مرده، ترسیده و حالش بد شده جزئیات و شكل مرده را از مهدی می پرسد. اما مهدی دوست ندارد آن صحنه را تعریف كند. هادی پیش آقاجان میگوید:
ـ از این به بعد من را ببرید! من اصلا از مرده نمی ترسم! می روم جلو مردم خوب تماشا میكنم.
آقاجان میگوید: باباجان خیلی تماشاكردنی نیست.… ولی خوب است كه جرأت داشته باشی و از هیچ چیز نترسی. این برادر كوچكت مهدی كه از دور هم مرده را ندیده غش كرد!
مامان میگوید: اصلا چرا بچه ها را می برید سرقبر مرده ها؟ از این به بعد هیچ كدامتان حق ندارید با پدرتان جایی بروید!
آقاجان میگوید: خانم!… بچه باید سفر كند… بیرون برود. سر در بیاورد از دنیا…
ـ لازم نكرده از همه چیز سر در بیاورند. جای خوب كم است كه بروند سر در بیاورند!
ـ نخیر!… جاهای خوب را هم باید ببینند! هم خوبش را باید ببینند، هم بدش را. باشد… باشد… به زودی قرار است برویم بیرجند… خوب خوب گردش خواهند كرد.

ادامه دارد…

 

اشتراک گذاری

کامنت بگذارید

Please enter your comment!
Please enter your name here